یاهو-بلاگفا-یاهو-وبلاگ
if ( intCount==-1) strResult="آرشیو نظرات"; if ( intCount==0) strResult="نظر بدهید"; if ( intCount==1) strResult="یک نظر"; if ( intCount>1) strResult=intCount + " نظر" ; strUrl="http://commenting.blogfa.com/?blogid=" +strBlogId + "&postid=" + lngPostid + "&timezone=" + intTimeZone ; strResult ="" + strResult + " " ; document.write ( strResult ) ; } function OpenLD() { window.open('LinkDump.aspx','blogfa_ld','status=yes,scrollbars=yes,toolbar=no,menubar=no,location=no ,width=500px,height=500px'); return true; }
X
تبلیغات
رایتل















خوشبختی

زندگی را با همه ی زیبایی اش در آغوش می کشم...

توی درس زبان تخصصی یه مطلبی می خوندیم تحت این عنوان که صدای انسان با غم و اندوه چقدر تغییر می کنه و اصولا تو موقعیت های متفاوت،صدای انسان ها تغییر می کنه ...شادی، غم ،ناراحتی ،هیجان، ترس، خشم و ...



بعد یه جاییش و توی یک پاراگراف نوشته بود :


تنها خانواده ی یک فرد ، خیلی خوب و تحت هر شرایطی، موقعیت آدم رو درک می کنند و حالات روحی رو از تن صدا تشخیص می دهند و پیگیر میشن که چه اتفاقی افتاده و مشکل چیه و همدردی و کمک و الخ....



.

.

.

.

.

.

خب راستش نویسنده اون کتاب همون استاد خودمونه که اتفاقا دختر  محشری هست و با من شدیدددددددددددددددددددددددا دوسته...یعنی عالی هستیم با هم...


دلم می خواد یه موقعی برم بهش بگم سارا جون ! تو درست میگی کاملا ! ولی 2 تا نکته رو در نظر نگرفتی :


1-این حرفت تاریخ مصرف داره...یعنی از یه سنی خانواده دیگه اون تله پاتی رو با تو نمی تونند داشته باشند حتی اگه ذاتا یک خانواده ی قوی و حمایتگر باشند...


همه ی دردها ی یک جوون امروزی ،احتمالا برای یک پدر 60-70 ساله تعریف شده نیست!! حتی اگر هم بفهمه و بهش بگی،نمی تونه درکت کنه...اینه که تو از یه سنی به بعد،نیاز داری به یکی که در رنج سنی مشابه و هم درک خودت باشه...


که دردت رو بفهمه...غم ات رو بفهمه ...درک کنه که این مساله ای که صدات رو اینجوری خفه کرده،چقدررررر برات سنگین بوده...سخت بوده...

نه اینکه بهت بگه : زندگی همینه باید بسازی....یا همیشه همینه...یا بهت بگه تو چقدر سخت میگیری زندگی رو....شما جوون ها چتون شده...


اصن باید بفهمدت...می فهمی؟؟ باید عمق حرفت رو بگیره...جنس دغدغه هات رو حس کنه...

من  اگه برم برای پدر 65 ساله ام که تازه استاد دانشگاست و دائم با همسن های من سرو کار داره،80 درصد از مشکلاتم رو بگم،از نظر اون 99 درصدش کاذبه...یا من سخت میگیرم...یا تقصیر من بوده... یا اصلا درکش با من متفاوته...


این جور جاهاست باید یکی کنارت باشه،قوی،مطمئن، صبور، عااااااشق ، فهمیم،با شعور و درک و ظرفیت بالا که گاهی حتی شده بری سرت رو بذاری تو سینه اش و زااااااااااااار بزنی و با هق هق دردت رو بگی...


یکی که گاهی که بیخودی سرش داد میزنی، فقط لبخند بزنه و یهو در آغوش بکشدت و هر چی هم مشت لگد بهش میزنی محلت نذاره،اینقدری که آروم بشی و بعد یهویی مودت چپه! بشه و آویزون گردنش بشی و بری تا آخر....




2- اینکه همه ی ما یه نسل بدبخت و خدا  زده و در واقع خود زده ای بودیم که پیرو ِ ویار ـ نسل قبلی مون که عشقشون کشید ان قلاب کنند، دوران بچگی و نوجوونی مون، خانواده مون یه سر داشتن و هزار هزار سودا تا توی اوج ـ ان قلاب و جنگ و مصیبت های بعدیش، دست کم شکممون رو سیر کنند و بفرستن مدرسه ی خوب که درس بخونیم و هل مون بدن باضرب و زور که توی اون ارتش ۲۰ میلیونی که همچین به شیوه ی تولید انبوه و کتره ای بیرون داده بودند، برا خودمون یه چیزی بشیم! دیگه اونقدری از صف کوپن و شیر و گوشت و مرغ و روغن اضافه نمیاوردن که بشینند ما رو روانشناسی کنند...


مثل بچه های الان نبود که پشت ک.و.ن هر فسقل بچه ای یه تیم متشکل از ننه و بابا و کل فک و فامیل و روانشناس و رفتار درمان و هزار و پونصد تا موسسه ی برخورد با کودک و اینا باشه...


عند_ سطح روانشناسیمون هم این بود : آبت کمه نون ت کمه ، چه مرگیته که نمره ات شده 19/5؟؟؟؟؟؟






نوشته شده در پنج‌شنبه 8 دی‌ماه سال 1390ساعت 11:34 ب.ظ توسط نهال نظرات (10)