یاهو-بلاگفا-یاهو-وبلاگ
if ( intCount==-1) strResult="آرشیو نظرات"; if ( intCount==0) strResult="نظر بدهید"; if ( intCount==1) strResult="یک نظر"; if ( intCount>1) strResult=intCount + " نظر" ; strUrl="http://commenting.blogfa.com/?blogid=" +strBlogId + "&postid=" + lngPostid + "&timezone=" + intTimeZone ; strResult ="" + strResult + " " ; document.write ( strResult ) ; } function OpenLD() { window.open('LinkDump.aspx','blogfa_ld','status=yes,scrollbars=yes,toolbar=no,menubar=no,location=no ,width=500px,height=500px'); return true; }
X
تبلیغات
پیکوفایل
رایتل















خوشبختی

زندگی را با همه ی زیبایی اش در آغوش می کشم...

می دونید رفقا!  

 

من می خوام داوطلبانه یه اعترافی بکنم...هرچند که عرق شرم بر جبین دارم و قلبم از ننگ ِ این واقعیت به شماره افتاده... 

 

اما خوب...گفتنی رو باید گفت...شجاعت می خواد که به همچین ننگی اعتراف کنی! کار ِ هر کسی نیست! 

 

حقیقیتش من تازه متوجه شدم که به واقع مایه ی ننگ و بدنامی جامعه ی جوان ها و هم نسلان خودم هستم!! 

یعنی دیگه اینقدر مساله واضحه که خودم هم با سری افکنده و بسیار شرمسارانه این ننگ رو می پذیرم... 

 

 

تو فکر کن که خانواده از جمعه صبح کله ی سحر باز سفر بستند و از شهر خارج شدند! اون وقت من موندم و یه خونه ی خالی و کلی روز ِ تعطیلی و کلیه ی امکانات و غیره و ذالک!! 

 

 

اونوقت فکر می کنی من چه استفاده ی مثبتی از این وضعیت فوق العاده کردم؟ 

 

هیجان انگیز ترین کارهایی که کردم نظافت ِ عمقی ِ منزل بوده!! 

 

اولین تجربه ی ممنوعه ام تو این چند روز طبخ ۲ جور غذا بوده!! 

 

علمی ترین و مفرح ترین کتابی که خوندم کتاب آشپزی ِ شیوا بوده برای فهمیدن طرز تهیه ی چلو ساده و خورش بادمجان و ماکارونی!! 

 

تنها ۲بار از در خونه بیرون اومدم که یه دفعه اش رو رفتم از فروشگاه سر خیابون برای یخچال خرید کردم و بعد هم امروز صبح که رفتم بنزین زدم و نون بربری خریدیم!! 

 

مکالمه های تلفنی ام تنها برای تبریک ِ عید نوروز بوده ولا غیر!! 

 

خلاقانه ترین کاری که انجام دادم دور ریختن تمام گل های مصنوعی ای بود که مامان از کیش و امثالهم ابتیاع کرده بود و پُر کردن گلدون هاشون با گل های مریم و رز و هم چنین دور ریختن ظرف هایی که احساس می کردم رو اعصابم بیس بال بازی می کنند!!(نتیجه ی منطقی و واقع بینانه ی این پاراگراف=مامان در بازگشت از سفر بدون شک من رو خواهد کُشت!!!)  

 

 

 

یعنی تو حساب کن کل استفاده و بهره ی من از این وضعیت رویایی همین موارد بالا بوده!!! 

  

چند وقت قبل بود در وبلاگ یه دختر خانم همسن و سال خودم می خوندم که خانواده اش سفر رفته بودند و اونم موقعیت مشابه داشت....(منزل خالی و متعلقاتش منظورمه!)...بعد از یک هفته قبل مشغول برنامه ریزی بود برای استفاده ی بهینه و فقط همون شب اول یه مهمونی مفصل گرفته بود و سِرو تمام چیزایی که باید و نباید و استعمال موارد مشابه!!! از مابقی روزها هم آنچنان استفاده ی دقیقی می کرد که اصلا انگار سال های متمادی برنامه های کلان ِسالانه ی ایالات متحده رو تدوین می کرده بدون ِ اتلاف ِ کسری از ثانیه...و بسیار هوشمندانه از تمام لحظه ها برای لهو و لعب و خوشگذرانی با عناصر ذکور و اناث استفاده می کرد... 

 

 

 

  

 

 

 

این بود که من هم امروز ناگهانی دچار یه تحول شخصیتی و سیستماتیک(!!) شدم و به ناگاه بانگی برآمد که  وای بر تو ای نهال!!! چه نشستی که ثانیه ها در گذرند و عمر به طرفه العینی می گذرد و این ایام طلایی نیز هم ! 

 

 

و خوب از آنجایی که من بسیار به دقایق و لحظات ارزش می نهم و مفهوم زمان برای من همان قدر واضح است که مشاهده ی هاله ی نور برای افراد دیگر،این بود که به جدیت مشغول برنامه ریزی ها ی دقیق شدم تا همه ی ممنوعه هاو کرده ها و ناکرده ها در این ایام باقیمانده به فعل انجام بشن و خوب به هر حال تجربه های جدید برای هر کسی لازمه و اصولا خوشی و شادمانی و گاهی هم لهو و لعب جزیی از زندگیست و بر هر انسانی در مقطعی واجب!! 

  

و خوب اصولا چه زمانی بهتر از این که همه چیز مهیا... 

 

خانواده در سفر....  

منزل با بهترین موقعیت خالی از سکنه.... 

فصل،فصل بهار و آنهم بهار شیراز و موسم عشق و حال....   

 

 

  

و در نهایت پس از تفکر و تعمق و برنامه ریزی های دقیق و فراوان،همچین برنامه ای با تاکید فراوان بر این که : زود باش بجنب که دیر میشه، از این جانب استخراج گردید: 

 

 

 

 

 از 4 لغایت 13 فروردین: 

 

روزانه 5 ساعت مطالعه ی زبان انگلیسی. 

 

دیدن دی وی دی های -خانه داران سرسخت- با زیر نویس فارسی . 

 

تکرار و عادت به تکرار ِ عبارت های تاکیدی. 

 

انتخاب یک محل شلوغ برای هر روز و قدم زدم بین مردم ...

 

دو ساعت تردمیل روزانه:صبح و عصر ...

 

تهیه ی سی دی های رقص ایرانی و تمرین در منزل ...

 

   

 

 

 فقط نمی دونم الان از نظر روحی آمادگی این همه عیش و نوش و خوشی و لهو و لعب رو  یه جا دارم یا نه!! می ترسم ظرفیتش رو نداشته باشم حقیقتا!!! یعنی الان همچین موجودِ مفرحی و سرخوشی ام من!!

 

 

 

 

 

 

 

 

 

پی نوشت: 

 

یه وقتهایی که دارم از خونه میرم بیرون ، مامان می پرسه کجا داری میری؟ 

 

-هیچی! کافی شاپ!! البته نه با دوست پسر جدیده ها!! نه! اونو که دیشب با هم پیاده روی می کردیم دیدمش! اون پارسالیه رو یادته؟؟ می خوام برم اونو ببینم!! 

 

مامان: برو بابا!! تو اگه اهل این کارا بودی و عرضه اش رو داشتی دلم نمی سوخت!!! 

 

-متشکرم!!!  

 

 

  

اضافه شده در ۶:۳۵ بامداد: 

 

 

فرموده اند  که لطفا حتما به برنامه ات چند تا کورس آشپزی هم اضافه کن!!!!!!

 

 

چقدر برنامه مهیج تر شد واقعا!

 

 

نوشته شده در چهارشنبه 4 فروردین‌ماه سال 1389ساعت 01:18 ق.ظ توسط نهال نظرات (8)