یاهو-بلاگفا-یاهو-وبلاگ
if ( intCount==-1) strResult="آرشیو نظرات"; if ( intCount==0) strResult="نظر بدهید"; if ( intCount==1) strResult="یک نظر"; if ( intCount>1) strResult=intCount + " نظر" ; strUrl="http://commenting.blogfa.com/?blogid=" +strBlogId + "&postid=" + lngPostid + "&timezone=" + intTimeZone ; strResult ="" + strResult + " " ; document.write ( strResult ) ; } function OpenLD() { window.open('LinkDump.aspx','blogfa_ld','status=yes,scrollbars=yes,toolbar=no,menubar=no,location=no ,width=500px,height=500px'); return true; }
X
تبلیغات
پیکوفایل
رایتل















خوشبختی

زندگی را با همه ی زیبایی اش در آغوش می کشم...

کلا تنهایی از اون حس های مزخرف و مسخره ی روزگاره... 

یعنی خیلی می خواد که ۲۷ سال تحملش کنی...  

 

حالا خود ِ خود ۲۷ سالم که نه! خیلی سخته که بخواد دست کم ۱۵-۱۶ سال تحملش کنی... 

 

تنهای تنها روزت رو شب کنی... 

 

یکی از افتضاح ترین زیر گروه های تنهایی،تنها غذا خوردنه! یعنی دیگه یه وقتی برات چندش آور میشه!! 

 

تنهایی سینما رفتن،فیلم دیدن،خرید کردن... 

 

اصلا فکر کن... این که از صبح تا شب کسی به بند کفشش هم نباشه که تو الان داری چه غلطی می کنی خیلی آزار دهنده است...فکر کن...از صبح تا شب،دل هیچکس برای تو تنگ نشه...دل هیچکس به هوای تو حتی یه بال ِ کوچولو هم نزنه...کسی نگرانت نشه...تلفنت حتی یک بار هم به خاطر خودت به صدا در نیاد...

 

سخته خوب! نیست واقعا؟!  باز اگه اهل خلاف باشی یا اهل حال و هول و خوشگذرونی،این تنهاییه یه لذتی برات داره...اما اگه مثل من تو تمام زندگی ات تقریبا یه خط صاف رفته باشی و اگه حتی وسط یه جزیره ی لبریز از خوشی و لذت و لهو و لعب هم که بگذارنت ،باز مثل بدبخت ها نهایتش اینه که واستی و نگاه کنی،این تنهایی و آزادیه یعنی خود ِ خود ِ بدبختی!! 

 

چکار کنم؟؟ دست خودم نیست! اصلا هم فکر نمی کنم کار و عملکردم درست بوده یا هست! نه! من الان معتقدم که زندگی یه فرصت کوتاهه که باید خوش گذروندش!! حالا هرجور که حال می کنی! 

ولی من نمی تونم! یعنی به اون معنی نمی تونم! مثلا امروز تو زیر گذر که داشتم میرفتم،تو این فکر بودم که اه که من چه خرم!! خوب چرا یکی رو وارد زندگیم نمی کنم! اصلا به جهنم که تصور ازدواج کردن هم باهاش حالم رو بد می کنه! یه دوستی ساده...این که اشکالی نداره... 

 به شرافتم قسم می خورم که من به خاطر موقعیتم آدم دورو برم زیاده...کسایی که منو دیدن می دونند...خدا از هرچیزی یه کوچولو بهم داده...هستند کسایی که الان چند ساله که خواسته شون رو تکرار می کنند! 

اما...تو غرور و شخصیت ِ من ِ خر،این جور روابط جا نیفتاده برای خودم(برای دیگران نه ها...میگم که فک می کنم هرکی باید خوش باشه و هرکسی باید باید باید تعدادی از این روابط رو پشت سر بگذاره...هم برای تجربه،هم برای خوشی اش و هم برای...) برای خودم فقط!! یعنی می دونی! حس می کنم که همه ی شخصیت و غرور و غیره و ذالکم به باد میره اگه مثلا به یکی یه جوابکی بدم و روزها باهاش برم خوش بگذرونم و الی آخر...(خوب معلومه آخرش چیه) . تازه بعدشم با همه ی اون کارهای کرده و ناکرده،اوکی! دیت خوبی بود و ایام خوب تری! موفق باشی!  

و بعد مثلا ۱۰ سال بعد تو یه مهمونی با شوهرم ببینمش و بهش لبخند بزنم...***

 

می دونم که احمقی بیش نیستم در این زمینه پس به زحمت ِ گفتنش نیفتید... 

خودم صادقانه اعتراف می کنم که من در این زمینه به شددددت خرم!!!

 

حالا این وسط خنده دار ترین مساله ی موجود می دونی چیه؟؟؟ 

اینه که آدم دور و برت زیاد باشه...کسایی که می دونی واقعا مشتاقند به زندگی کردن باهات زیاد باشند اما...اما بس که تمام این سال ها هی به خودت تلقین کردی که : ببین! حواست رو جمع کن! نکنه یه وقت از سر خستگی و تو تنگنا یه انتخابی بکنی که بقیه ی عمرتو ببازی! احساسی فکر نکن! 

اونوقت دچار سندروم ِ نه! این اون موقعیتی نیست که من همیشه منتظرش بودم! نباید عجولانه تصمیم بگیرم!میشی و همچنان بقیه ی روزهات رو در تنهایی می گذرونی...   

 

منظورم سخت گیری و اینا نیست ها...نه! ولی همش فکر می کنی نکنه چون شرایط بهت تنگ گرفته،یه انتخاب از سر اجبار و عجولانه کنی...

 

 

من همیشه فکر کردم و می کنم که زندگی چیزی نیست جز همراهی دو نفر باهم که حرف هم رو می فهمند و آغوششون همیشه به روی هم بازه... 

 

پول،تحصیلاتُ تیتر،لقب،عنوان و امثالهم نه این که مهم نیست! نه این که من دوست ندارم! نه اتفاقا!منم همه ی این ها رو دوست دارم... ولی اینو ایمان دارم هیچوقت به تنهایی روحت رو ارضا نمی کنند...حداقل در مورد من که این جوریه...هیچ وقت ملاک خوشبختی مطلق نیستند... 

 

دقت کن ها! این حرف ها رو یه دختر خیالاتی و بی تجربه که زندگیش رو رو ابرها و آخرین طبقه از پنت هاوس ِ سرزمین رویاهاش ساخته نمیزنه... یا یه دختری که از سر بی دردی و رفاه و بی غمی نشسته داره این جا برا خودش تزهای روشنفکرمآبانه و امروزی میده! نه ! این حرف ها حرف های یکی مثل منه که تمام این سال ها در سکوت و تنهایی اونقدر به همه چی نگاه کرده و تو مغزش تجزیه و تحلیل کرده که حالا به خوبی می دونه که زندگی یعنی چی...که می دونه از زندگی چی می خواد... 

  و دیگه این که به راحتی تو مغزش پیش بینی می کنه که فلانی ها تو تشکیل زندگیشون چقدر موفق میشند...یا اصلا موفق میشند یا نه... 

 

 

بگذریم... 

 

خلاصه این که تنهایی خیلی حس گندیه!  

 

این حرف ها رو  برا این گفتم که امشب یا امروز که طرفت رو دیدی،با همه وجود دستش رو محکم تر از همیشه فشار بدی و باور کنی که هست و قدر بدونی و با تصور این که اگه الان اون نبود تو توی چه وضعی بودی،چشمت رو روی خیلی از خرده ریزه تفاوت ها و اختلاف ها و کاستی هایی که هست ببندی و یاد بگیری که به شکرانه ی وجودش تو زندگی ات ،کم کم گذشت کردن رو یاد بگیری...  

 

 

 

 

 

 

 

  

 

 

 

 

 

***مشاورم همیشه در مورد این رفتار من می گفت،علیرغم و ظاهر و باطن و برون و درون ِ الگانسنت،این افکار و عقاید فناتیک و ژیانی اصلا به تو نمی خوره و من باورم نمیشه که اینا از دهان تو در میاد  نهال!! :))   (اون اعتقاد داشت که این روابط هر چقدر هم سطحی و زود گذر در زندگی واقعا لازمه حداقل برای وقت گذرونی یا خوش گذرونی...)

 

نوشته شده در دوشنبه 5 بهمن‌ماه سال 1388ساعت 11:30 ب.ظ توسط نهال نظرات (12)