یاهو-بلاگفا-یاهو-وبلاگ
if ( intCount==-1) strResult="آرشیو نظرات"; if ( intCount==0) strResult="نظر بدهید"; if ( intCount==1) strResult="یک نظر"; if ( intCount>1) strResult=intCount + " نظر" ; strUrl="http://commenting.blogfa.com/?blogid=" +strBlogId + "&postid=" + lngPostid + "&timezone=" + intTimeZone ; strResult ="" + strResult + " " ; document.write ( strResult ) ; } function OpenLD() { window.open('LinkDump.aspx','blogfa_ld','status=yes,scrollbars=yes,toolbar=no,menubar=no,location=no ,width=500px,height=500px'); return true; }
X
تبلیغات
نماشا
رایتل















خوشبختی

زندگی را با همه ی زیبایی اش در آغوش می کشم...

اومدم  کافی نت به نیت این که کلی بنویسم و احیانا در حین نوشتن کمی هم گریه کنم همین جوری قربت الی الله،که مطابق عادات سنواتی،وقت ناراحتی شدید و نیاز وافر به حرف زدن و درد دل کردن،کلا میوت شدم و رفتم رو سایلنت!!!!! 

 

بنابر این فقط با همه ی وجود ازتون می خوام که برام دعا کنید و انرژی مثبت بفرستید تا بتونم زندگی ام رو به یه جایی برسونم و از این معلق بودن و زجر کشیدن خلاص شم... 

و اما غزل:  

 

برای اونایی که هر بار میپرسند: غزل دختر خوانده ی منه که در ۱۰ روزگی پدر و مادرش رو از دست داده و داره تنها با مادر بزرگ پیرش زندگی میکنه و تا این جا سرپرستی مالی و اجتماعی و آموزشی و تا حدودی تربیتیش با من بوده و تقدیر ظاهرا داره براش سرنوشتی رو رقم میزنه که به نظر کاملا مثبت و امیدوارکننده میاد...

 

 

غزل خط می زند: 

 

غزل: مامی منو امشب میبری ستار خان؟؟ 

من:باشه عزیزم! اما حالا چرا ستار خان؟؟ 

-که بریم چند تا پسر ببینیم... 

-چی کار کنیم غزززززززززززل؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ 

 

-توضیح:ستارخان نام یک خیابان لوس در شیراز است که به مکانی برای نمایش اتومبیل های آخرین مدل و دختران و پسران اجق وجق!! تبدیل شده است... 

  

 

غزل تعارف تکه پاره می کند:

 

 

من: غزل جان بیا دست کم گوشت های غذات رو بخور عزیزم... 

غزل:مرسی مامی! تعارف ندارم!!!!!!!!!!  

  

غزل ۳۰یاسی میشود: 

 

 

غزل در حالی که کف دست چپش رو گذاشته رو ساعد دست راستش و شدیدا تو ژسته: مامی! من یزلگ که شدم بعدش رفتم آملیکا،می خوام برم مثل ستاله ی دلخشش(-من شرمنده ام خانم درخشش به خاطر اسم جدیدتون ) بگم: من ،ستاله ی دلخشش،مشلوح اخبال رو براتون میگم!!!!!!!!!!!! 

  

و در همین راستا: 

 

ااااااا مامی این همون مرده است که تو صدای آملیکا نشون داد مردم عکسشو تیکه پاله کردند!! اه اه اه مامی! ازش بدم میاد!!!! 

 

و باز هم در همین راستا: 

 

غزل در حالیکه صورتش رو چسبونده به شیشه ی ماشین و داره با خودش حرف میزنه و بازی می کنه: 

 

-صدای شما،صدای آملیکا.... 

 

 

 

غزل خودشیفته میشود: 

 

من تلفنی و در حال رانندگی: 

 

غزلکم،عزیزکم،عشق من،بیام دنبالت بریم آرایشگاه...که تو هم خوشگل  بشی،ماه بشی،ناز بشی... 

 

غزل: مامی من خودم خوشگل هستم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! 

 

 

 

غزل تیپ میزند و جیب به آتش می کشد: 

 

مامی! تو کلاس رقص،مریم جون همیشه به من میگه وای غزل! تو بازم تیپ زدی؟ خوش به حالت که مامی ت اینهمه لباس های خوش سلیقه و خوشگل برات می خره! وای گل سرهات هم هم رنگ لباسته که...ولی مامی! چرا برای اون لباس بنفش کوتاه،جوراب شلبالی ِ مشکی خریدی برام؟؟ خیلی بی ریخته!! این جوری خاله مریم بهم نمیگه عجب تیپی! مامی لفطا یه جولاب شلبالیه بنفش راه راه! برام بخر یا اینکه برو برای جوراب شلبالیه مشکیه یه لباس کوتاه ِ لختیه مشکی بخر!!!!!!!!!!!!!! با گل سرهای مشکی و سفید با کفش مشکی ِ تق تقی با .... 

 

من:  

  

 

 

 

(-پانتی جان خودت رو،یعنی جیبت رو  آماده کن!!!)

 

 

 

 

غزل ارد میدهد: 

 

مامی لفطا به بابا نوئل بگو اون عروسک معمولی رو که شب زیر بالشم گذاشته بود ببره بده به یه بچه ی دیگه،به جاش برام یه باربی بیاره!! 

 

 

 

غزل شیرازی میشود: 

 

-مامی اون خانمه کی بود که باهاش حرف زدی؟؟ 

-نمی دونم عزیزم.اون فقط یه آدرس خواست منم بهش گفتم... 

-اااا مامییییییی!! خدا وکیلی بگو اون خانمه کی بود؟؟

 

 

 

 

 

 

نوشته شده در دوشنبه 14 دی‌ماه سال 1388ساعت 07:50 ب.ظ توسط نهال نظرات (80)