یاهو-بلاگفا-یاهو-وبلاگ
if ( intCount==-1) strResult="آرشیو نظرات"; if ( intCount==0) strResult="نظر بدهید"; if ( intCount==1) strResult="یک نظر"; if ( intCount>1) strResult=intCount + " نظر" ; strUrl="http://commenting.blogfa.com/?blogid=" +strBlogId + "&postid=" + lngPostid + "&timezone=" + intTimeZone ; strResult ="" + strResult + " " ; document.write ( strResult ) ; } function OpenLD() { window.open('LinkDump.aspx','blogfa_ld','status=yes,scrollbars=yes,toolbar=no,menubar=no,location=no ,width=500px,height=500px'); return true; }
X
تبلیغات
پیکوفایل
رایتل















خوشبختی

زندگی را با همه ی زیبایی اش در آغوش می کشم...

از وقتی جای خوابم عوض شده و تو اتاقی می خوابم که به حیاط آپارتمان باز میشه،صبح ها،بخصوص صبح های جمعه، با صدای مهربان آقای همسایه بیدار میشم که با هر چی عشق و سخاوت در چنته داره،داره باغچه ی بزرگ و  مجلل و همایونی  آپارتمان رو آب میده و مرتب می کنه....


معمولا هم از ساعت 9 به بعد صدای  یه موسیقی سنتی دلنشین تو تمام ساختمون میپیچه و اصلا دیگه راه نداره آدم با لبخند و خیلی شارژ روزش رو شروع نکنه....



امروز اما، بی حالی جسمی باعث نشد که ساعت 11 خودم رو از کاناپه جمع نکنم و با همه ی بی رمقی ام 45 دقیقه تردمیل نزنم...


و باز هم تنبلی و رخوت ظهر جمعه باعث نشد که دوش نگیرم و از خونه بیرون نزنم و با یه بغل پر از گوجه فرنگی و خیار و سیب زمینی و سبزی خوردن و میوه های رنگی رنگی تابستونه و تخم مرغ و شیرینی و نون برنگردم....


ساعت 6-7 بود که آشپزخونه مرتب شده بود و سینک ظرفشویی به غایت خلوت بود و توی ماهیتابه ی روی گاز، کوفته بادمجون ها(در واقع پیاز داغ ها و کمی سیر و سیب زمینی نگینی و بادمجان و کوفته قلقلی و گوجه فرنگی ها و دو لیوان آب و انواع و اقسام ادویه) خیلی دوستانه به خورد هم می رفتند....


و این یعنی من از صبح تا اون موقع چیزی نخورده بودم!!!


به قول دوست_رییس جمهورمون: ویوا اراده !!!!


کلا آشپزی حس خوبی به من میده....هرچند تازه کارم و اول راه،ولی یه جورایی علاوه بر اینکه اعتماد به نفس آدم رو تقویت می کنه و حس مدیریت اش رو برانگیخته،انگار تجلی زنانگی هم هست....

دقیقا عصر پای گاز و موقع رتق و فتق کارای آشپزخونه،حس می کردم همین طوری استروژن _ که داره از من به اطراف و اکناف می پاشه!!!


درسته که هر کی این روزا به من میرسه،میگه از بس که مرد بیرون از خونه و زن مستقل اجتماع بودی،آدم الان که می بینتت همین طور شوکه می مونه، ولی به هر حال من راضی ام و دوست دارم...

حالا بماند که نیم کیلو سبزی خوردنی که ظهر خریدم الان دم در ورودی مرا به نام می خوانند و خیار و گوجه ها هم همونجا بغل دست سبزی ها در حال استراحتند،اما من همچنان من به فرضیه ی کدبانوگری تا مرز خودویرانی هیچچچچچ اعتقادی ندارم و بسیار بسیار با همین سیستم ملایم و معتدل خودم حال می کنم و آهسته و پیوسته جلو میرم....



خلاصه اینکه صبحانه و ناهار و شاممان را در یک وعده خلاصه کرده ایم و چای هل دار و شیرینی بعدش را هم که واجب کفایی و حتی واجب تر از اصل غذاست صرف کرده ایم و تردمیل نوبت شبمان را هم زده ایم و به انواع و اقسام جوک های مناظره ای ف ی س بوکی خندیده و روزنوشتمان را نوشته ایم و قصد داریم بعد از دوش شبانه،با کتاب این هفته مان،به زیر لحاف بخزیم و قبل از خواب هم آرزو کنیم که خود،وابستگان،دوستانمان و هر آنکس که اکنون اینجا را می خواند،هفته ای سراسر شاد،توام با آرامش و عشق و گشایش و ثروت و برکت و سلامتی داشته باشد(داشته باشیم).....


این بود جمعه نبشت ما برای عزیزان دلی که هی به ما می گویند لااقل از روزانه هایت بنویس....

نوشته شده در شنبه 11 خرداد‌ماه سال 1392ساعت 01:17 ق.ظ توسط نهال نظرات (0)