یاهو-بلاگفا-یاهو-وبلاگ
if ( intCount==-1) strResult="آرشیو نظرات"; if ( intCount==0) strResult="نظر بدهید"; if ( intCount==1) strResult="یک نظر"; if ( intCount>1) strResult=intCount + " نظر" ; strUrl="http://commenting.blogfa.com/?blogid=" +strBlogId + "&postid=" + lngPostid + "&timezone=" + intTimeZone ; strResult ="" + strResult + " " ; document.write ( strResult ) ; } function OpenLD() { window.open('LinkDump.aspx','blogfa_ld','status=yes,scrollbars=yes,toolbar=no,menubar=no,location=no ,width=500px,height=500px'); return true; }
X
تبلیغات
پیکوفایل
رایتل















خوشبختی

زندگی را با همه ی زیبایی اش در آغوش می کشم...

راستش من علیرغم اجتماعی و شاد و فعال و پر جنب و جوش بودنم در جمع، زیاد آدم برون گرایی نیستم! در واقع خیلی کم پیش میاد که بتونم از زندگی ام حرف بزنم...اینو دیگه همه می دونند.و البته می دونم که اصلا خوب نیست!


یه زمانی پیش انرژی درمان گر می رفتم(محض تجربه بیشتر) بعد منو می نشوند می گفت خب! حرف بزن! بعد من کاملا لب هام قفل بود! بعد گاهی این خانم نزدیک به یک بسته سیگار می کشید و من هنوز خاموش بودم!


وقتی خیلی آستانه ی تحملم لبریز میشد فقط می گفتم می خوام بخوابم!


اونم یه عود روشن می کرد و شمع، و از اتاق می رفت بیرون و من لحاف تختش رو می کشیدم رو سرم و می خوابیدم!!!


دقیقا همین جوری!


و به همین ترتیب در زندگی هم وقت لبریز شدن،لحاف رو می کشیدم رو سرم و خلاص!

نه دادی...نه فریادی...نه خشمی و پرخاشی! فقط می خوابیدم!


این شد که این سال های اخیر رو بیشتر لحاف بر سر خوابیدم!

.

.

.

.

.

25 اردی بهشت من 30 ساله شدم!

قبلش وحشت داشتم! مضطرب و نگران ! گاهی حتی شرمسار!

بعد وقتی روز موعود رسید،نه ترسی...نه دادی...نه فریادی...فقط پذیرفتمش!

دقیقا تا روز قبل از 30 سالگی فکر می کردم خیلی از عمرم رفته! از روزی که وارد 30 شدم تازه متوجه شدم خیلی از عمرم مونده!


شاید یه جور مطابقت پذیری سیستمیک باشه یا واقع بینی لطیف...


در هر حال خوبه! این رو بیشتر برای کسانی گفتم که در موقعیت من هستند...

ریلکس...30 سالگی هم می تونه زیبا باشه...


.

.

.

.

.

.


شاید یکی از تحولات 30 سالگی این باشه که به خودم کمک کنم که حرف بزنم! فعلا محیط مجازی رو دارم و اینکه دوباره شروع کنم به دوستیابی واقعی و به دوستای واقعی اعتماد کردن!


ترجیح می دهم حرف هام رو در مجازستان برای عده ی محدودی که دورادور همیشه برام احساس امنیت و پشتیبانی داشتند بزنم تا اینکه زندگی ام رو بی پروا و نشناخته باز کنم...

بنابراین اینجا می نویسم ولی عمومی تر...

دوستان من (در دنیای مجازی)می دونند که من_بی پروا تر رو کجا بخونند و پیدا کنند...

دنیای مجازی همیشه برای من امن و گرم بوده...

.

.

.

.

.

.

دلم می خواد قشنگ زندگی کنم...شاید بلد نیستم...یا نمی تونم...یا جرات شروعش رو ندارم...

دلم راهنمایی،تجربه،هدایت...حتی نصیحت می خواد...

.

.

.

.

.

.

خیلی خوشحالم از بودن و داشتن همه ی شما...

تا بعد...

شاد شاد شاد باشید...

نوشته شده در پنج‌شنبه 18 خرداد‌ماه سال 1391ساعت 01:27 ق.ظ توسط نهال نظرات (14)