یاهو-بلاگفا-یاهو-وبلاگ
if ( intCount==-1) strResult="آرشیو نظرات"; if ( intCount==0) strResult="نظر بدهید"; if ( intCount==1) strResult="یک نظر"; if ( intCount>1) strResult=intCount + " نظر" ; strUrl="http://commenting.blogfa.com/?blogid=" +strBlogId + "&postid=" + lngPostid + "&timezone=" + intTimeZone ; strResult ="" + strResult + " " ; document.write ( strResult ) ; } function OpenLD() { window.open('LinkDump.aspx','blogfa_ld','status=yes,scrollbars=yes,toolbar=no,menubar=no,location=no ,width=500px,height=500px'); return true; }
X
تبلیغات
پیکوفایل
رایتل















خوشبختی

زندگی را با همه ی زیبایی اش در آغوش می کشم...

می دونید...  

 

تقریبا همه ی آدمای دنیا تنهان...یعنی به خصوص به یه جایی که میرسه،حتی تو اگه آدم ِ پُر کَس و کاری هم بوده باشی و پدر مادر مهربون و کُرور کُرور دوست ِ هم جنس و غیر ِ همجنسایی که برات میمیرن و تو شایدم یه ناخنکی به هر کدومشون زده باشی و اینا، ولی باز به یه جایی میرسی که در خلا فرو میری... 

 

یعنی نگاهت خیلی عمیق تر از این میشه که : ای بابا...من حالا فعلا همه ی امید ِ زندگیم مادر پدرم اند... یا : ای بابا...این همه دور من ریختند که فقط کافیه من یه اشاره بکنم...نمی بینی چقدر نخ میدن! 

حالا من که اینهمه انتخابام زیاده سر فرصت یه کاریش می کنم! بهترینشو من دَست بذارم محاله نه بشنوم!

 

یا: من فعلا می خوام درس بخونم ! کار کنم ! بگردم ! خوش بگذرونم ! ازدواج کلا مانع پیشرفته آدمه !! چیه اسیر میشی و بعدشم همش بدو بدو ،خر حمالی و یکی بدو و جر و بحث...  

 

 

نُچ...اینا همه اش بوی خامی میده ! بوی نپختگی...بوی آشنای اشتباه... میرسی به یه جایی، که وقتی تو خیابون میبینی دو نفر دستاشون تو دست همه یا دارند با دستاشون همدیگه رو می جورن،تیز میشی! عمیق میشی ! حسشون می کنی! بعد یه چیزی تو دلت فرو میریزه... که پس من چی؟؟ نیمه ی گمشده ی من کو؟؟من تا کی باید اینقدر تنها راه برم...تنها فکر کنم...تنها با خودم حرف بزنم...تنها غذا بخورم،فیلم ببینم،گریه کنم،بخندم و ...و ...و... از همه سخت تر...تنها بخوابم...تنها از خواب بپرم...تنهایی خودمو آروم کنم...  

 

 

بعد قسمت دردناک ماجرا اینجاست،که شاید یه روزی  پیش بیاد که جفتمون رو پیدا کنیم که بتونیم همه ی اینکارا رو باهاش بکنیم...با هم بکنیم...ولی معمولا،یه کم که پیش بره،خودمون با دستای خودمون تبر برمیداریم میزنیم به ریشه ی رابطه... 

 

چرا؟؟؟ چون اون موقع تقریبا یادمون رفته که خُب الان چیزایی داریم که دنبالش می گشتیم!! چون داریمش،دیگه به چشممون نمیاد!! دیگه برامون چندان ارزشی نداره که ما الان کسی رو داریم که ساعت ها با هم حرف میزنیم،میگیم،می خندیم،به اختلاف بر می خوریم،دعوا...قهر...بعد دلامون گنجشکی میشه طاقت نمیاریم دوباره آشتی...و این یعنی خود ِ خود ِ زندگی !

بعد فکر نمی کنیم اینا همه یه زمونی نهایت آرزوهامون بوده...که الانم آرزوی خیلی ها هست که ندارنش! 

بعد به اینجا که میرسیم، خیلی بی تفاوت و معمولی،پاهای خشمگین و معترض و سنگینمون رو که راهشون رو گم کردند،میذاریم رو تموم این چیزایی که قبلا آرزوهامون بودند و الان داریمشون،و شروع می کنیم به لگد کردن تمام این ها...  

 

که چرا همه چی اون جوری که می خواهیم نیست؟؟؟ 

 

 حالا چی می خواهیم؟؟ چیزایی که نه اصله و نه ضروری و نه معمولا عملی و واقعی...یه مشت فانتزی های ذهنی که یا خودمون خلق کردیم یا دیگران مستقیم و غیر مستقیم به خوردمون میدند و ما هم فکر می کنیم نه پس حتما وجود دارند و اینا دارنش!! چرا من نداشته باشم پس؟؟؟ مگه من چی ام کمه اینهمه از همه هم سَرتَرَم...

 

 

خلاصه که می خوام بگم آخرش معمولا آتیش می کشیم به همه ی خوشبختیمون با این توهم که به سرابی برسیم که فکر می کنیم وجود داره... 

 

معمولا هم آخر این داستان و این چنین پروسه هایی اینه که یه طرف یا دو طرف ِجریان، بعد از خراب کردن ِ همه چیز، یه احساس آزادی و احساس رها شدن و احساس ِ کار ِدرست کردن بهشون دست میده و فکر می کنند که بَه بَه ...یه قبله ی آمالی هست که الان حاضر و آماده و هلو برو تو گلو آماده ی بهره برداری و منتظر دستان ِ خارق العاده ی ماست و کِی بشه که بریم وسط اون قبله ِ بشینیم و تحت و ماتحت ِ طرف ِ مقابل ِسابقمون رو بسوزونیم... 

 

 

 

و البته واضح و مبرهن است و من میدانم و شما هم نیز، که علی الاصول همچین کعبه ی آمالی وجود نداره و حالا غیر از اون،کلا تا خود آسمون هم که پُشتک وارو بزنی از شدت ِآزادی و استقلال و اختیار سر ِ خود بودن، باز نهایتش دیگه یه موقعی می خوری به همون زمین ِسفتی که تازه یادت میاره الان یکی باید باشه که از تهِ دلش بیاد دستت رو بگیره بلندت کنه و پُشتت رو نوازش کنه... 

 

که معمولا دیگه خیلی دیره...خیلی خیلی دیره... 

کسایی که ۸-۹ ساله اینجا با من اند،می دونند که من بابت شغل سابقم مبلغ قابل توجهی از رییس اون قسمت طلبکار بودم و هستم! امروز بعد از مدت ها باز به اونجا رفتم و باز هم به طریقی بعد از سال ها قصد داشتم در این باره صحبت کنم...این رو هم می دونید که اون شخص انسان جا افتاده و پا به سن گذاشته بسیار محترمی است که زندگی ِ عاطفی موفقی نداشته...(در همین وبلاگ هم در موردش نوشته ام ...یادم نیست کجا). 

 

بعد در دفتر ایشان،زن و شوهر جوان و پزشکی بودند که آشنای هر دوی ما بودند و با دو فرزند پسر،به حالت قهر و دعوا، و به عنوان ریش سفید ، به این جناب رجوع کرده بودند... 

 

قسمت خیلی خیلی خیلی درد آور ِ قضیه که باعث شد من دوباره از مطرح کردن قضیه ی خودم خودداری کنم،این بود که بعد از نصیحت های پدرانه ای که به این دو کرد،و ایضا به من هم بعنوان درس هایی از زندگی،در حالیکه سعی داشت با غرور،بغض بزرگش را پنهان کند،خطاب به هر سه ما گفت: 

 

میدانید...من در همه ی ابعاد زندگی ام موفق بوده ام ...درس...کار...اجتماع...ثروت... جز در بعد عاطفی ! و حالا،در آستانه ی ۶۰ سالگی، آگاهانه به جایی رسیده ام ، که یقین دارم ، مهم ترین و بزرگ ترین بخش زندگی ام را باخته ام ! حالا دیگر نه ثروت ،تنهایی عمیقم را پر می کند ، نه اجتماعی که من فرد ِ شاخص و نمونه اش هستم...نه مدرک تحصیلی ای که بالاترین ِ ممکن در ایران بوده و نه این همه مقام و منزلت و اعتبار... 

 

حالا من مانده ام و تمام این موقعیت هایی که می بینید و قدرت انتخابی که عملا کاهش پیدا کرده و یا رسما تحت تاثیر موقعیتم است... 

 

در حالیکه اگر ، الان زیر ۴۰ ساله بودم، با بهترین انتخاب ، در این مورد موفق ترین و خوشبخت ترین مرد دنیا بودم...حیف که در آن دوران ، هیچوقت و هیچ گاه نخواستم که باور کنم ...باور کنم که حقیقت واقعی همین حضور ِ خوشرنگ و بوی دیگری است...با تمام افت و خیزها و سختی و راحتی هایش... 

  

آن زمان که با غرور و ساده اندیشی گمان می کردم که دنیا در دستان من است و زندگی همین مصاحبه های شبکه های مهم خبری با من و پیشرفت های علمی و صبحانه را در پاریس خوردن و شام را در بهترین هتل های آمریکا بودن است... 

 

غافل از اینکه روزی بزرگ ترین حسرتم صندلی ِ خالی ِ روبه رویم، در همین رستوران ها و کافه هاست... 

 

که دیگر حتی اشتیاق ِ از هتل خارج شدن را هم برایم نمی گذارند... 

  

حیف که آن زمان، چه به اشتباه فکر می کردم که صحیح ترین راه، همین راهی است که من میروم...که من می دانم... 

 

می دانید...من آن لحظات هم شرمگین و ناراحت از این بودم که اصلا من چرا اونجا نشستم که مردی با این سن و سال بخواد اینهمه از دردهاش از من که سن بچه اش هستم بگه و هم اونقدر بغضم بزرگ بود که آدمی که همه(تقریبا همه) حسرت خودش و موقعیتش رو دارند، چقدر عملا از درون تهی است...چقدر با این همه مقام و موقعیت و ثروت بی پشتوانه است...جوانی از دست داده و الان همه چیز دارد و هیچ ندارد... 

 

 بعد من با بزرگ ترین سرمایه ام که جوانی است،خشمگینم به خاطر اندکی پول که ندارم یا موقعیتی که در حسرتشم،از اساسی ترین مساله ی زندگیم غافل موندم... 

 

این حس ها وقتی شدید تر شد که اول این دو نفر رو بلند کرد که پاشن...پاشین برید امشب یه کافه ی خوب با هم وو بدون بچه یه چیزی بخوردید و بعدهم دستای همو بگیرید برید قدم بزنید و بعدم برید سراغ بچه هاتون و غرق بشید تو سادگی و کم توقعی و لطافتشون... 

 

تو هم دختر(منو میگفت)،هم سن بچه کوچیکه ی منی (از اولین و اخرین ازدواجش که ناموفق بود و بعد از ۲۰ سال وقتی دو طرف به شدت سرشون به سنگ خورد که ....اجل زودتر رسیده بود اونجا)...  

الان بهترین و شکوفا ترین سنین زندگیته...درس...کار...موقعیت اجتماعی...زندگی مجردی...همه اش تا یه حدی ! برای تو هم حدش دیگه فکر کنم کافیه ...از زندگی ات استفاده کن...نیمه ی گمشده ات رو پیدا کن و واقعا زندگی کن...این چیزایی که شما ها دنبالشید (درس-کار بهتر و ...) همه و همه پوشالی است...شما ها واقعیت و طعم اصلی زندگی رو رها کردید چسبیدین به یه سری دکور فانتزی و پوشالی...پاشید برید و یه بار برای همیشه با خودتون فکر کنید و اقدام کنید...منم عصر پرواز به سمت کانادا دارم الان باید برم  فرودگاه... 

 

 

 

  

 

 

 

    photo

     

     

    نوشته شده در سه‌شنبه 18 مرداد‌ماه سال 1390ساعت 03:09 ق.ظ توسط نهال نظرات (19)