یاهو-بلاگفا-یاهو-وبلاگ
if ( intCount==-1) strResult="آرشیو نظرات"; if ( intCount==0) strResult="نظر بدهید"; if ( intCount==1) strResult="یک نظر"; if ( intCount>1) strResult=intCount + " نظر" ; strUrl="http://commenting.blogfa.com/?blogid=" +strBlogId + "&postid=" + lngPostid + "&timezone=" + intTimeZone ; strResult ="" + strResult + " " ; document.write ( strResult ) ; } function OpenLD() { window.open('LinkDump.aspx','blogfa_ld','status=yes,scrollbars=yes,toolbar=no,menubar=no,location=no ,width=500px,height=500px'); return true; }
X
تبلیغات
رایتل















خوشبختی

زندگی را با همه ی زیبایی اش در آغوش می کشم...

من الان از دست یکی و جسارت ها و بیشعوری هاش ناراحتم ! خب؟

یعنی واقعا دلم می خواست الان جلوم بود،بعد تا می خورد هر چی از دهنم در میومد بهش می گفتم و میشستم می روفتم میذاشتمش کنار...


اما الان چند حالت داره:


من آدم بی چاک و دهنی نیستم ! حتی در بدترین شرایط!  درسته که قدرتی دارم که با حرف منطقی و محکم طرف رو آب کنم بره زیر زمین، ولی مساله اینجاست که این طرف اگه شعور داشت که من الان از دستش اینهمه حرص نمی خوردم !!


پس اون گزینه ی شستن و روفتن و اینا منتفیه مگر اینکه شرایطی به وجود بیاد که قاطعانه باهاش صحبت کنم!!


الان هم شرایطی به وجود اومده که حتی بهش فکر هم که می کنم،احساس می کنم همه ی وجودم خشمگین و طوفانی میشه! انگار یه چیزی تو  کل وجودم می جوشه و فوران می کنه...مثل سرب داغ یا مواد مذاب!!


این یعنی اینکه من دارم خودم رو شکنجه می کنم نه اون رو!!!


و خوب اینهمه بیماری ها و امراض مهم ترینش همین نوع احساس و تنشه...



چه باید کرد؟


خیلی دلم می خواد فردا صبح بهش زنگ بزنم و بهش بگم که حق این رفتار و برخورد رو نداره و حتی اگه به قول خودش شوخیه،اگه اینقدر شوخی هاش سخیفه،بهتره که دیگه شوخی نکنه با من!!! و خیلی چیزای دیگه...


راه بعدی اینه که همین الان دلم به حال بیشعوریش بسوزه یه چند ثانیه و بعد رها کنم...هم اونو رها کنم و هم خودم رو ...

یعنی ارزشش رو در کل زندگی ام یکبار برای همیشه به صفر برسونم ! تا دیگه هر کاری هم که کرد برام بی اهمیت باشه !!


راه سوم اینه زنگ بزنم به یه نفر سومی و بهش بگم که از قول من بهش بگه که دهنش رو ببنده لطفا !! که البته به نظرم این کار گند رو هم زدن و بیشتر پخش کردنشه !!


راه آخر هم اینه که الان،این شب امتحانی، در حالی که یکهفته است خودم هم مریضم،اینقدر حرص بخورم تا قیامت و اینقدر این بار خشم رو با خودم جابجا کنم که تک تک سلول های تنم رو مسموم و کثیف و متلاشی کنم !!!






-به نظرم بین راه اول و دوم باید یکی رو انتخاب کنم !

حالا جالب اینه که با اینکه می دونه از دستش ناراحتم،ازم برای هفته ی بعد یه کاری خواسته!!

یعنی ببینین این آدم ها اگه ذره ای شعور داشتن که تا حالا یه ذره خودشون رو تغییر داده بودند حداقل!!

و من هم به خاطر مسایل آشنایی و خانوادگی و اینا مجبورم تا حدی کمکش کنم !

نه با خاطر خودش!! بلکه به خاطر  بقیه !!

یعنی تف تو این زندگی و جامعه ی سنتی و قبیله ای ایران که تحت هیچ شرایطی نمی تونی آزاد و رها و فارغ زندگی کنی!!

همه اش باید از صد جا به اینو اون وصل باشی و جورشون رو بکشی !! و سنگینی شون تو تمام زندگی ات بیفته!!


بعد هی میریم گلوی خودمون رو پاره می کنیم که آره چرا جهان سوم ی باشیم؟؟؟؟

خودمون اینکاره ایم آخه عزیز من ....

تا ابد این قید و بندها به همه جامون آویزونه !!!

والا !

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

در هر حال من باید خودم رو از این خشم و بغض رها کنم...وگرنه نهال نیستم !!

برم یه شمعی،عودی چیزی روشن کنم یه کم انرژی مثبت بپراکنم!! بشینم سر درسم!!

.

.

.

همینه دیگه ! آدم از موجودات دو پا قطع امید می کنه بعد میره دخیل میبنده به عود و شمع و پارافین !! :) فقط برا یه لحظه آرامش...تسکین !

.

.

.

شاد  باشید




نوشته شده در پنج‌شنبه 2 تیر‌ماه سال 1390ساعت 04:18 ق.ظ توسط نهال نظرات (4)