یاهو-بلاگفا-یاهو-وبلاگ
if ( intCount==-1) strResult="آرشیو نظرات"; if ( intCount==0) strResult="نظر بدهید"; if ( intCount==1) strResult="یک نظر"; if ( intCount>1) strResult=intCount + " نظر" ; strUrl="http://commenting.blogfa.com/?blogid=" +strBlogId + "&postid=" + lngPostid + "&timezone=" + intTimeZone ; strResult ="" + strResult + " " ; document.write ( strResult ) ; } function OpenLD() { window.open('LinkDump.aspx','blogfa_ld','status=yes,scrollbars=yes,toolbar=no,menubar=no,location=no ,width=500px,height=500px'); return true; }
X
تبلیغات
پیکوفایل
رایتل















خوشبختی

زندگی را با همه ی زیبایی اش در آغوش می کشم...

-شاید تا حالا سه چهار تا پست نوشتم و دقیقه ی آخر پابلیش نکردم...  

 

این سندروم خود سانسوری ِمزمنم دوباره فعال شده!! 

 

  

-یه دوستی بعد از ده سال!!!!!! {فقط} چند تا از کتاب های من رو که برده بود آورده...بعد میگه: ببخشیدا نهال جون! کتاب ها رو یه کمی موریانه خورده،یه کمی موش!!!! برات تمیزشون(!) هم کردما... 

 

خلاصه این که باقیمانده های کتاب ها رو ازش گرفتم  و آخر شب یه نگاهی بهشون انداختم و گذاشتمون بالای تختم و خوابیدم... 

 

قبل از این که چراغ رو خاموش کنم دیدم یه موجود خیلی خیلی کوچیک داره اطراف تختم راه میره!! 

اول خیلی متعجب شدم و بعدش با یه دستمال گرفتمش و از پنجره پرتش کردم پایین تو باغچه!! 

 

 

امممممممما....صبح که بیدار شدم دیدم دستم و پام گزیده و متورم و دردناکه... و این علتی نداره جز این که لابه لای کتاب ها و اون موجود عجیب دیشبی، ساااااااس بوده رفقا........ 

 

 

 

 

نتیجه ی داستان: 

 

۱-اون کسی که کتاب امانت میگیره.(...)و اون کسی که امانت می ده (....)تره؟؟ 

 

نه جانم 

 

۲-اصولا امانت دادن کتاب کار بدیه؟؟ 

 

نه عزیزم 

 

 

۳-دوستی با آدم های لا ابالی موجب خسران است؟؟ 

 

نه دلبندم 

 

۴-دوست مذکور،در خانه شان باغ وحش کوچکی دارند که جانواران آن با غ وحش از کتاب ها و جزوات من تغذیه می کنند... 

 

بللللللللللللللللللللللللله.پاسخ صحیح همینه...شما برنده شدی فی الواقع!!! 

 

 

 

  

 

 

 

 چیزی که تو این ماجرا دل من رو می سوزونه،نه کتاب های تکه پاره و جویده شده ام هست و نه دست و پای گزیده شده و متورمم و نه این رابطه ی دوستی که به آدم احساس اورژانس اجتماعی -پزشکی بودن میده بس که فقط هر بار که کار دارند سراغت میان...  

 

بلکه فقط دلم به حال دفتر شعرهای دوران نوجوانی ام  میسوزه که این دوستم سربه نیستش کرده(ده سال پیش داده به دوستش و اونم کلا از شیراز رفته) و دیگه به هیچ عنوان به دستم نمی رسه...  

 

 

 

 

 

 

-آخر هفته و تعطیلات خوبی داشته باشید...به نظرم فرصت خوبیه برای مطالعه ، فیلم دیدن و پیاده روی... میشه شنبه احساس بهتری داشت...  

 

یادتون باشه که همین الان،اولین لحظه از باقیمانده ی زندگی شماست... 

 

 

 

 

 

 

سعی می کنم این چند روز تعطیلی ، پست های گزارشی و روزمره بنویسم... 

 

همه تون رو به خداوندگار مهر و شادی میسپارم...

 

نوشته شده در سه‌شنبه 23 آذر‌ماه سال 1389ساعت 11:52 ق.ظ توسط نهال نظرات (4)