یاهو-بلاگفا-یاهو-وبلاگ
if ( intCount==-1) strResult="آرشیو نظرات"; if ( intCount==0) strResult="نظر بدهید"; if ( intCount==1) strResult="یک نظر"; if ( intCount>1) strResult=intCount + " نظر" ; strUrl="http://commenting.blogfa.com/?blogid=" +strBlogId + "&postid=" + lngPostid + "&timezone=" + intTimeZone ; strResult ="" + strResult + " " ; document.write ( strResult ) ; } function OpenLD() { window.open('LinkDump.aspx','blogfa_ld','status=yes,scrollbars=yes,toolbar=no,menubar=no,location=no ,width=500px,height=500px'); return true; }
X
تبلیغات
پیکوفایل
رایتل















خوشبختی

زندگی را با همه ی زیبایی اش در آغوش می کشم...

دلم یک محیط زنانه و یک جمع زنانه و دحترانه می خواهد...منحصرا دخترانه...زنانه...  

 

 

 

 

 

 

 

  

هرچقدر زن-دختر روشنفکری باشی و امروزی،اهل شعر و سیاست و کتاب و حضور فعالانه در اجتماع... 

که صبح اول ِ وقت، پیش از چشمهایت،صفحات مهم خبری دنیا را باز کنی...  

 که هر  آخر هفته به جای مهمانی و مسافرت و شب نشینی و پرسه زدن های معمول ، با دو بغل پر ازکتاب و فیلم و محصولات فرهنگی،تعطیلاتت را در گوشه ی تختخواب اتاقت بگذرانی... 

  

هرچقدر فرهیخته باشی و موفق و تاثیر گذار...  

 

باز هم به این محتاجی که گهگاهی،وقت هایی،روزها یا ساعت هایی،زن باشی...فقط زن! 

بدون قضاوت شدن و برچسب ِ سطحی نگری و دور از شان و مقدار خوردن...

 

که در جمع ِ هم نوعانت،فارغ از تمام هیاهوهای ِ زندگی ِیک زن ِ مدرن ِ فرهیخته ی روشنفکر ِ امروزی،فقط زن باشی! که بلند بلند بخندی...برقصید...از دغدغه ها و دلواپسی ها و نگرانی هایت پرده برداری...از غصه هایت...که اگر لازم بود،بلند بلند گریه کنی حتی... بدون دغدغه و نگرانی... 

در جمعی که یقین داری غم هایت را میشناسد...می فهمد...که غمگین میشوند از لب ورچیدن و بغض هایی که پیداست سال ها ی سال فرو خورده شده اند... 

 

گاهی فقط کمی دلداری تورا بس! غم هایت را مرهم!   

گاهی هم راهی...کاری...تجربه ای... نشانی...بالاخره جنس ِ دردها یکی است...منشاش زن بودن است...منشاش «گناه زن بودن در جامعه ای متحجر و واپس گراست» . که اصلاحش دست کم به عمر جوانی ِنسل ما   قَد نمی دهد...که ایدئولوژی های مذهبی و تعصبات فرهنگی و دین مداری های قاون شده،آتش به جان جوانی مان کشید و بلندپروازی ها و توانایی های دخترانه مان را تا آنجا که توانست خاکستر کرد... 

 

که همگی سرکوب شدیم...کم یا زیاد ِ آتش ِ خرافه و جهل و تعصب چه فرق دارد وقتی آتش به خرمن ِ یک نسل افتاده باشد...حتی یک شعله هم سوزنده است و ویرانگر... 

 

  

 

 

 

 

 

 

همیشه ی همیشه هم که غم نیست...شکایت نیست...گِله نیست...که ما سال هاست خاموشی  آموخته ایم...مدارا و لب فروبستن و فراموشی و بخشیدن را هم! 

 

گاهی هم انگار واجب ِ کفایی میشود از  آخرین مُد امسال گفتن و از  مارک ِ کِرم های دور چشم و جوان کننده و ماتیک و پودر و سایه های رنگ رنگ حرف زدن...

از رژیم های لاغری تا نگرانی های بی حساب و یواشکی بابت گِرم و کیلوهای اضافه و انواع عمل های زیبایی و قیمت بوتاکس و گرفتن آدرس برای مانیکور و کلاس های ورزشی... 

 

لذت بودن در فضایی که جولانگاه ِ میل سرکش و شهوت ِ مهارناپذیر ِ زنان به زیبایی است...زیبا تر شدن... حسی که هر زنی در دنیا،با هر مقام و مرتبه و عنوانی،با هر درجه ار روشنفکری و درایت و موفقیت و اقتدار، تجربه اش کرده...کم یا زیاد... 

 

هرچند که  اول و آخر و صادقانه و در پشت پرده ،این حس و  ویژگی ِ زنانه هم ، ختم به مردان(مَردَت-مرد ِ تو) شود و لذت ِ نگاه ِ تحسین آمیز و داغی ِ احساس شان...که این همه از قدرت و شکوه ِ زنانگی ِ تو پدیدار میشود و بس!

 

  

 

 

 

 

  

 

 

 

 

  

 

 

 

 

 

 

 

 

 

  

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

نوشته شده در چهارشنبه 31 شهریور‌ماه سال 1389ساعت 04:42 ق.ظ توسط نهال نظرات (6)