یاهو-بلاگفا-یاهو-وبلاگ
if ( intCount==-1) strResult="آرشیو نظرات"; if ( intCount==0) strResult="نظر بدهید"; if ( intCount==1) strResult="یک نظر"; if ( intCount>1) strResult=intCount + " نظر" ; strUrl="http://commenting.blogfa.com/?blogid=" +strBlogId + "&postid=" + lngPostid + "&timezone=" + intTimeZone ; strResult ="" + strResult + " " ; document.write ( strResult ) ; } function OpenLD() { window.open('LinkDump.aspx','blogfa_ld','status=yes,scrollbars=yes,toolbar=no,menubar=no,location=no ,width=500px,height=500px'); return true; }
X
تبلیغات
نماشا
رایتل















خوشبختی

زندگی را با همه ی زیبایی اش در آغوش می کشم...

زن که باشی،هر چقدر هم مستقل و متکی به نفس،هرچقدر هم قَدَر و محکم و استوار،طوری که در اجتماع و در هر شرایطی،متانت و وقار و قاطعیت ات آشکارا و پنهان قابل تحسین باشد و همیشه موازنه ی ظرافت ِ زنانگی و صلابت ِ اجتماعی ات را حفظ کرده باشی ، وقتی میرسد که «دخترک» ِ لوس و محتاج به توجه ِ درونت سرکش میشود...بهانه گیری می کند...به هیچ صراطی مستقیم نمیشود...دیگر نه سرگرمی های همیشگی حواس ِ آشفته اش را به خود جلب می کند و نه تعریف و تمجیدها و نگاه های تحسین آمیزی که سنگینی اش را بارها و بارها حس کرده ... 

 

دخترک بهانه می گیرد...اخم می کند...غر می زند...اسباب های «حواس  پرتی» ای را که به دستش داده ای با غیض پرَت می کند،لب به غذا نمی زند،هیچ چیز خوشحالش نمی کند،دست آخر ،  سنگین و غصه دار،بغض می کند و آنچنان غمگین به کنجی میخزد که دلت به حالش آتش میگیرد... 

 

 

عالم و آدم هم که با هر شیوه و وسیله و ترفندی به دلداری و آرام کردنش بیایند،وَقَعی نمی نهد...افاقه نمی کند... 

 

 

 

 

درست در چنین مواقعی است که چشمانت،روحت،یاخته یاخته های تن ِ تشنه ات،سوسو میزنند برای آمدنش...برای دیدنش...برای دست های گرم و چشمان ِمهربان و نگاه شیطنت بارَش... 

 

که مثل همیشه،در چنین مواقعی،نرم اما مسلط بیاید،دستان ِ گرم و حمایتگرش را دورت بتاباند و با آن نگاه ِ مهربان ِ شوخ ِ شیرین و لبان ِ همیشه تبدارش که میان گونه ها و نرمه ی گوش های ِمشتاق به شنیدنت در حرکتند،آرام و خندان نجوا کند:  

 

«دختر کوچولوی من چه اش شده باز؟ هان؟ » 

 

و بعد،در حالیکه محکم تر و داغ تر به خود میفشاردت،ادامه دهد: 

 

«من که می دونم باز لوسی اش درد گرفته...بغل می خواد و بوس و یه گردش دو نفره و مفصل .پروسه ی درمان هم از عصر تا شب ادامه داره...» 

 

و بعد ،در حالیکه رد ِ نگاه ها و خنده های عمیقا مهربان ِ شیطنت آمیزش،چهره ی تو را که حالا کمی با صورتش فاصله گرفته دنبال می کنند و دست های مردانه اش ،بازوانت را میفشارند،تو را که در حال زیر لب غر زدن و مثلا ابراز مخالفتی، از زمین بلند می کنند و مثل همیشه مقتدر و مهربان، سکان دار ِ وجود ِ متلاطم و طوفانی ات میشود...  

 

 

که غرق ِ در لذت شوی از بودنش...از حمایت های مردانه اش...زنانگی ات به رقص در آید از برای او خرامیدن...  

 

دست هایت داغ شوند از حرارت دست های محکم و مردانه اش...آتش بگیرند...بسوزند...  

 

که خودت را نرم و مسلط، به راه بلدی اش بسپاری و رها شوی... 

  

اصلا این جا،بر خلاف خود ِ همیشگی و معمول و متداولت،استثتائا مستقل و مقتدر و تصمیم گیرنده نباشی...غالب نباشی... 

 

تکیه کنی...به او...به همه ی ویژگی های مردانه اش...به روح،احساسات،تمایلات و تفکراتش... 

بدون حتی ذره ای شَک و دودلی به راهی که می رود...

 

اصلا هر زنی،هر چقدر هم «غالب» و قدرتمند،وقتی نیمه ی تکاملی ِ وجودش -روحش را پیدا کرد،باید زمان هایی «کودک» شود...فقط برای «او» کودک شود.باید به دخترک لوس درونش اجازه ی جولان دهد... دخترکی که شیفته ی محبت است و نوازش و توجه...و این همه را فقط و فقط از او می خواهد...و نه هیچکس دیگری...هیچ جای دیگری... 

 

  

 

  

 

 

و بعد،غرق شوی در مهربانیش...در سادگی و صداقتش،وقتی که هنوز دست های تو را محکم و مطمئن نگه داشته و کشان کشان  قفسه های کتاب،ر ِگال های لباس،سبدهای پر از لاک و گل سرها و عروسک های رنگ رنگی و قفسه های خوشبوی عطر را،برای تو که هنوز مثلا در حال اعتراضی و قهر و احیانا غر غر های زیر لب،زیر و رو می کند... برای شادی ات...خوشحالی ات...کودکانه هایت... 

 

مست می شوی از بودنش،وقتی شاتوت های بستنی اش ،خیارشورهای دور غذایش ،نوشابه ای را که به عمد ناتمام گذاشته،یا زیتون هایی که میداند تو عاشقشان هستی  را با دقت جدا می کند و به زور،در دهانت می گذارد...و چهره اش غرق در لذت و رضایت میشود وقتی هر کدام را فرو میدهی...  

 

 

 

حس ناب و بی بدیلی است وقتی میبینی کسی-او، منتهای تلاشش را ، تا آنجا که می تواند به کار میبندد برای تو،شادی ات،خوشحالی و رضایتت...که دل شاد میشود از لبخندت...از آرامشی که دوباره به دست می آوری...از «دخترک لوس درونت» که حالا آسوده و آرام و مطمئن،از اینکه کسی هست،که همیشه،همه جا،محکم و مسلط و مهربان،در کنارش باشد،حمایتش کند،نوازشش کند،به خواب رفته...  

 

 

 

 

دوباره تو می مانی و او...اینبار خود ِ خودت و نه دخترک درونت... 

حالا نوبت توست...که زنانگی هایت را ، تمام و کمال و از ته دل ، آنطور که شایسته اش است،به پایش بریزی... 

 

که مست و سیرابش کنی...که روز به روز عاشق تر شود و مشتاق تر... 

که بداند همیشه کسی هست که گَرد ِ خستگی ها و ناملایمت ها را از روح و تنش بزداید...که سرش را در سینه بفشارد تا آرام شود...

اصلا همه را با شوق ِ بودن ِ تو پشت سر بگذارد...با تکیه به آرامش ات،متانت و درایت و صداقت ِ زنانه ات...با شوق ِ شیطنت های منحصر به فرد و شور ِ زندگی ات... 

 

 

که این بار،وقتی که دوباره دخترک ِدرونت بهانه گرفت،که دل تنگ شدی،که محتاج هزاران باره و هزاران برابر ِ محبت اش ، باز با همه ی وجود،چه بسا مشتاق تر ، مطمئن تر،در آغوش بگیردت و تو را با خود ببرد به سرزمین مهربانی و سخاوت و شکوه ِ دلچسب و دوست داشتنی ِمردانه اش... 

که این بار تنگ تر، محکم تر و عاشق تر، آغوش ِ امن اش را تکیه گاه و مامن و ماوایت کند... 

 

 

 

 

 

نوشته شده در پنج‌شنبه 25 شهریور‌ماه سال 1389ساعت 04:37 ق.ظ توسط نهال نظرات (18)