یاهو-بلاگفا-یاهو-وبلاگ
if ( intCount==-1) strResult="آرشیو نظرات"; if ( intCount==0) strResult="نظر بدهید"; if ( intCount==1) strResult="یک نظر"; if ( intCount>1) strResult=intCount + " نظر" ; strUrl="http://commenting.blogfa.com/?blogid=" +strBlogId + "&postid=" + lngPostid + "&timezone=" + intTimeZone ; strResult ="" + strResult + " " ; document.write ( strResult ) ; } function OpenLD() { window.open('LinkDump.aspx','blogfa_ld','status=yes,scrollbars=yes,toolbar=no,menubar=no,location=no ,width=500px,height=500px'); return true; }
X
تبلیغات
پیکوفایل
رایتل















خوشبختی

زندگی را با همه ی زیبایی اش در آغوش می کشم...

یک لیست از برنامه های بلند بالا دارم...وذهنی که مثل یک خانه ی شلوغ و درهم به شدت نیاز به پاکسازی و فِنگ شویی دارد...اصلا بگذارید برایتان دقیق تشریح کنم:  

 

 

در حال حاضر دختری ۲۸ ساله هستم...زندگی ام فراز و نشیب بسیار داشته..تا ۱۸ سالگی فقط متوجه بودم که جنسم ، جنس معمول و مطلوب اطراف و یا خانواده ام نیست ! اما قدرت هیچ مانوری نداشتم! دست و پا و دهان بسته بودم...هر حرکت و حرف غیر تعریف شده و خارج از عرفی عقوبتی داشت بس عظیم...  

 از ۱۸ سالگی پر کشیدم! یعنی درب ِ قفس که کمی باز شد، پر زدم ...  

 

جامعه...مردم...خودشناسی...پیمودن طبقات بالاتر...همه ی وقت و انرژی ِ من را ربود... 

 

خواندم و خواندم...کار کردم...خانواده ام با کار کردن من به شدت مخالف بودند...اما خوب می دانستم که تنها راه استقلال و آزادی ام است... 

 

ایستادم...از هر راهی برای متوقف کردنم استفاده شد...ایستادم... 

کم کم به جایی رسیدم که شاید کم تر تصور میرفت...ایستادم... 

 

فقط شب ها وآخر هفته ها خانه بودم...آنهم فقط می خواندم...کتاب...اینترنت...ممنوعه...غیر ممنوعه...انسان شناسی...جامعه شناسی...قدرت درون...سیاست..دین...مذهب...هرچه می جُستم،می خواندم... 

 

---------هر چه بیشتر بخوانی و بتازی و  جلو بروی،تازه درمیابی که چقدررر عقب و وامانده و جامانده ای از قافله ! درست مانند من ِ الان !------

 

 

شرح مکافات ها و مخالفت هایی را که دیدم و شنیدم فاکتور می گیرم...متاسفم! به این خاطر که دست کم ۵ سالی از عمرم با کلنجار رفتن با خانواده ام برای مهاجرت به کشوری دیگر و یا شهری دیگر گذشت...غصه و فشارهایی که غیر قابل تحمل بود و ناگزیر به تحمل بودم...خستگی های ناشی از این کشمکش ها،مدتی از نفس انداختند مرا...نفس بریده شدم و خسته و راکد...  

فرصت ها را از دست دادم...شاید آنگونه که لایقش بودم پیشرفت نکردم! شاید که نه! آنگونه که باید،پیشرفت نکردم!!

 

اما گذشت... 

 

...می گفتم...اکنون دختری ۲۸ ساله ام...۸ماهی است که با جدیت و با میل و آگاهی خودم( و نه با فشارهای متداول ِ جامعه و یااطرافیان و رسم و اجبار و باید و شرع و عرف) به ازدواج فکر می کنم... 

به همسر شدن...مادر شدن...  آمادگی اش را کاملا در خودم حس می کنم...

 

به نسبت انسان اجتماعی و امروزی ای هستم...به تقریب استقلال شخصیتی و رفتاری و فکری دارم... 

 

به درونم سفرها داشته ام...ذات انسانی ام را مدام کنکاش می کنم...به ۲ پا بودنم قناعت نکرده ام... (هرچند این هم همان روند را دارد...هر چه بیشتر پیش بروی،عقب ماندگی و درماندگی بیشتر به سراغت می آید ! )

 

اما حالا، از صبوری و گذشت و سعه ی صدر و غیره، پروایی ندارم... کامل نیستم! اما پروایی ندارم!

 

شخصیت ِ امروزی ای دارم اما در عین حال،آمادگی پخت و پز و شست و شو و بچه داری و شب بیداری را «هم» دارم...  

بگذارید در ِ گوشی بگویم : احساس می کنم لذت «هم» میبرم... 

 

 

تکلیفم با اطرافیانم روشن است...وابستگی ِ عاطفی چندانی ندارم...علیرغم این که انسانی هستم به شدت عاطفی! 

 

نتیجه گیری منطقی  : راه های عاطفه را بسته اند...مسدود است... 

 

 

دختری ۲۸ ساله هستم... 

 

جای پیشرفت زیاد داشتم...نشد...دست اندازها و درگیری هایم فراتر از تصور بود... در مقطعی نفسم را برید! از پای انداخت مرا...بی حرکت و درمانده ام کرد...  

اما مهم نیست...افعال ماضی و گذشته را دوست ندارم...من هنوز فرصت دارم...برای همه چیز...جاده ی جوانی هنوز پیش ِ روی ِ من طولانی است...  

مهم نیست که میشد چه ها باشم که الان نیستم...فرصت هست... من هستم...ارداه ام،استعدادم،پشتکارم،همه و همه هنوز با من هستند...  

هرچند...هرچند که شاید کمی ضربه خورده باشند...ارداه و اعتماد به نفس و پشتکارم را می گویم...  

اندکی ضربه خورده اند...گاهی حتی از کار می افتند...اما کاملا قابل ترمیم اند...

 

 

یک لیست بلند بالای ذهنی دارم...بعضی از برنامه ها کاملا ضد و نقیض است...مثلا یک سمت برنامه یادگیری ِ آهسته و پیوسته ی دو زبان است و آی تی و غیره،و لیست بلند بالایی که هر لحظه در حال افزایش است از کتاب هایی که باید خواند و فیلم هایی که باید دید ،سمت دیگر رقص و ماساژ و انستیتو زیبایی و مکمل های زیبایی و رژیم غذایی... 

 

از نطر من هیچ جای سوالی نیست اگر یک بانوی روشنفکر و پیشرونده ی امروزی(خودِ آینده ام را می گویم)، دوست بدارد زیبا باشد...زیباتر باشد...  

می دانید... 

من در مجموع، شخصیت شادابی دارم...روحم خندان است و مهربان...تا قبل از این،همیشه می گفتم: 

من روح شادابی دارم،اگر بگذارند... 

 

الان اما، از شرطی کردن و شرطی گفتن و شرطی نوشتن بیزارم!! 

پس، من روح شادابی دارم...   

من همان دختر شاد و سرزنده و بازیگوش و همیشه خندان ِ همیشگی می مانم... 

  

من از این لحظه،در هر شرایطی به خودم و زندگی لبخند می زنم ... 

دختری که می داند هنوز فرصت ها دارد برای تفریح های ناکرده،لذت های نبرده،آرامش های نچشیده،دوستی های نداشته،علم های نیاموخته،خنده های از ته ِ دل، زیبایی های متبلور شده... 

 

 

می خواهم از همین لحظه،قدر و ارزش تک تک ِ ثانیه ها و دقایقم را بدانم! این ممکن است که مسئول آنچه که الان هستم جامعه و شرایط و خانواده و اطرافیانم باشند، اما از این لحظه به بعد،تمامی زندگی ام را من مسئولم! به تنهایی!!  

 

می خواهم شخصیت شیطان و خنده رو و بازیگوش و گاهی حتی لوند و لوس و کودکانه ام را تا همیشه حفظ کنم و با خودم داشته باشم...

 

می خواهم قانون وضع کنم : 

 

از این لحظه به بعد،هیچکس و هیچ چیز،حق و اجازه ی سلب آرامش،آسایش،پیشرفت،شادی،نشاط و لبخند مرا ندارد... 

من به راحتی تمامی انسان ها و شرایطی را که بخواهند طعم ِ شیرین ِ زندگی ام را گس و یا تلخ کنند،نادیده می گیرم و از نظرم حذف می کنم... 

 

 

من تاوان همه ی این عصیان و طغیانم را قبل از این،از بهترین سال های ِ جوانی ام داده ام...زندگی دیگر سهم من و در دست من است...  

 

من مسئول آینده ی خودم هستم... 

من مسئول آینده ی خودم هستم... 

من مسئول آینده ی خودم هستم...

  

 

 

 

 

 

 

نوشته شده در سه‌شنبه 4 خرداد‌ماه سال 1389ساعت 03:30 ق.ظ توسط نهال نظرات (17)