یاهو-بلاگفا-یاهو-وبلاگ
if ( intCount==-1) strResult="آرشیو نظرات"; if ( intCount==0) strResult="نظر بدهید"; if ( intCount==1) strResult="یک نظر"; if ( intCount>1) strResult=intCount + " نظر" ; strUrl="http://commenting.blogfa.com/?blogid=" +strBlogId + "&postid=" + lngPostid + "&timezone=" + intTimeZone ; strResult ="" + strResult + " " ; document.write ( strResult ) ; } function OpenLD() { window.open('LinkDump.aspx','blogfa_ld','status=yes,scrollbars=yes,toolbar=no,menubar=no,location=no ,width=500px,height=500px'); return true; }
X
تبلیغات
پیکوفایل
رایتل















خوشبختی

زندگی را با همه ی زیبایی اش در آغوش می کشم...

هفته ی قبل هفته ی تولد من بود... 

به خودم قول داده بودم این یک هفته «برای» من باشد... 

که نگران هیچ چیز نباشم... 

پس بی دغدغه خوردم،رقصیدم،چرخیدم،خندیدم،خواندم و حتی گاهی جیغ کشیدم... 

 

اصلا مهم نیست که ماحصل این یک هفته کیلوهای اضافه شده باشد یا درس های نخوانده ... 

مهم این جاست که هفته،هفته ی من بود... 

این روزها ساعت ها مشغول فکر کردنم...یکی از همین روزها  به عزیزی می گفتم از تمام مسایل جدی دنیا بیزارم... 

 

این روزها مدام فکر می کنم...به سطحی ترین ها...به ساده ترین ها...از این همه فکر و دغدغه های جدی که سالیان سال بر زندگی ام سایه افکنده اند، گریزانم... 

 

ترسم از این است که فرصت جوانی را از من بربایند، این اوهام و اهداف و برنامه ها و تصورات سخت و خشک و غیر قابل انعطاف... 

 

زندگی خواهی نخواهی در گذر است...

 

 

برعکس! این بار دلم می خواهد روزها و ساعت ها، همه ی تمرکزم مدل و مارک های مختلف باشد و پرسه زدن در ژورنال های خواستنی و لطافت ِ پارچه های شاد... 

 

عطرهای و لوسیون های خوشبو و لاک ها و سایه های چشم ِ رنگ رنگی...  

 

 

 

که غرق شوم در زنانگی هایم...در آن قسمت از زنانگی ام که غریزی است... که اغلب بی صدا کنار گذاشتمش...که کمتر متوجه اش بودم... 

 

 که همیشه بی اهمیت به آن نگریستم و  خواندن و آموختن و اندیشه را ، ترجیح دادم... 

  

بگذار هر که هر چه می خواهد بگوید...چه باک ما را که شهره ی شهریم به شهر آشوبی...  

 

بگذار بی پروا بخندم..برقصم...بچرخم...  

بگذار زنانگی هایم متبلور  شوند...به رقص درآیند...گُر بگیرند...آتش بیفروزند خرمنی را... 

 

بگذار ساعت ها گیسوانم را شانه کنم و از تماشای موج هایشان لبخند بزنم...  

بگذار لبانم را شاد تر کنم...اول به رنگی و بعد به لبخندی...  

بگذار چشمانم را بنوازم...با رنگ ها...با طیف های شادی که زین پس برمیگزینم... 

 

بگذار ساعت هایم را صرف ِ بدنم کنم...صرف فُرم ِ زنانگی اندامم...بگذار این بار خودم بیش از همه از جذابیت های زنانه ام غرق ِ نگاه و لذت شوم... 

 

بگذار ساعتی خودم باشم...فارغ از هیاهو و دغدغه های پایان ناپذیر ِپیشرفت و جامعه و چه و چه... 

 

بگذار این بار من هم ساعتی از روز را در سلمانی های زنانه بگذرانم...در بوتیک های شیک و خوش آب و رنگ و مراکز خرید لوکس و تحریک کننده... 

 

بگذار دست کم اندکی از قالب همیشگی ام خارج شوم...من برای مدتی نه اقتدار احتماعی ام را می خواهم و نه قله های رفیع تحصیلی را...همه اش مال ِ تو...  

می خواهم زندگی کنم... 

بگذار کمی زندگی کنم... 

 

بگذار دخترک درونم اندکی با لباس های جدید و صورت شاد ِ رنگی اش خوش باشد...که بخندد...بچرخد...برقصد... 

 

طفل معصومی است این دخترک ِ درون...بگذار این بار سرکوبش نکنیم...بگذار هوای کودکی اش اندکی تازه شود... 

 

اجازه بده نفس های عمیق بکشد و شادان و خندان، پی ِ عروسک ها و مداد های رنگی اش بدود... 

که بعد از ظهر های کشدار بهار و تابستان،در باغچه ی بزرگ خانه،عروسک بازی کند و بارها و بارها عروس ِ بازی هایش شود...  

تا بلکه کام ِ کوچک دوخته شده اش ، اندکی با طعم شیرین ِ عسل، گوارا شود...    

 

 

بگذار کمی،فقط کمی نفس بکشم... 

 

 

 

نوشته شده در یکشنبه 2 خرداد‌ماه سال 1389ساعت 02:54 ق.ظ توسط نهال نظرات (13)