یاهو-بلاگفا-یاهو-وبلاگ
if ( intCount==-1) strResult="آرشیو نظرات"; if ( intCount==0) strResult="نظر بدهید"; if ( intCount==1) strResult="یک نظر"; if ( intCount>1) strResult=intCount + " نظر" ; strUrl="http://commenting.blogfa.com/?blogid=" +strBlogId + "&postid=" + lngPostid + "&timezone=" + intTimeZone ; strResult ="" + strResult + " " ; document.write ( strResult ) ; } function OpenLD() { window.open('LinkDump.aspx','blogfa_ld','status=yes,scrollbars=yes,toolbar=no,menubar=no,location=no ,width=500px,height=500px'); return true; }
X
تبلیغات
پیکوفایل
رایتل















خوشبختی

زندگی را با همه ی زیبایی اش در آغوش می کشم...

یه دوره ی آموزشی هست برای پرسنل ارشد یه سری ارگان مشابه! بعد فکر کن نماینده ی اداره ی ما منم! دلیل از زبان رییس: خانم نهال! بذارید معلوماتتون این جا به دادمون برسه ! بقیه که هیچی اصلا ولشون کنید!!  

تا این جا رو داشته باشید... 

 

روز اول 5 شنبه بود! من در عرض 20 دقیقه،هم دوش گرفتم،هم داشتم پی ام میگذاشتم هم لباس می  پوشیدم! اعصاب معصاب(!) هم که کلا تعطیل به خاطر مسایل جاری!! یعنی فقط بلند ترین مانتوم رو  کشیدم بیرون و موهام رو دادم بالا و مقنعه و بعدش هم عین میت راه افتادم! فقط قبلش محض احتیاط یه  جوراب کوتاه مشکی از تو کمد مامانم بلند کردم(چون من به جز با بوت و کتونی دیگه جوراب نمی پوشم و برای اون ها هم جوراب اسپورت لازمه مسلما) و پوشیدم و راه افتادم!(می تونید حدس یزنید چه جگری شده بودم؟؟!)


مکان تشکبل کلاس ها،ساختمان آموزش یکی از همین ارگان هایی بود که برادران عزیز جان توش حکمرانی می کنند...

بعدش اول که وارد شدم،نگهبانی یا حراست اونجا،که یه پسر جوون چشم آبی هست،بهم گفت خواهر موهاتو کامل بپوشون!!! 


خوب هیچ ایراد دیگه ای به انسانی که انگار از گور بیرون اومده نبود دیگه!


محلش نگذاشتم و یه اخم کردم و راه افتادم ...یه کم که رفتم باز صدام کرد و بدو بدو از اتاقکش اومد بیرون و گفت ببخشیدها خواهر! شما نمی تونی بری داخل!


گفتم علت؟؟


گفت: شلوارتون کوتاهه،بعد راه که میرید، البته من به چشم خواهری ها،پشت پاتون رو،یعنی قوزک پاتون رو دیدم!!!!!!!!!!


یعنی سگی که مشکل هاری داره دیدین؟؟وقتی واکسن نزده هنوز؟ اون موقع من نهالشون بودم!!! یعنی گذاشته بود من یه کم جلوش راه برم که سایز باسن و دور کمر و اندازه ی مچ پای منو ارزیابی و  ثبت کنه! 

 

بی شعور!


 

فقط با قیافه ای که می دونم اون موقع ازش نفرت می بارید بهش گفتم : تو برادر من نیستی!! دهنت رو ببند!!! اگه من برادری مثل تو داشتم خودم خفه اش می کردم!!!!



البته من نمی دونم این شجاعت رو اون لحظه از تو قوطی لپ لپ بیرون آورده بودم یا رب تبرک یا خیار شور یک و یک!! هر چی بود گفتم! 


اونم همین طور دهانش باز مونده بود!! با عصبانیت رفتم بیرون و اصلا نمی دونستم که چکار کنم! 

یه مدتی تو خیابون ها رانندگی کردم دیدم نه اعصاب رانندگی رو دارم و نه می تونم از قید گواهی پایان این دوره برای اداره بگذرم!! نکته ی بامزه تر این که هیچ کجای شهر به این بزرگی در محدوده های مرکزی شهر،جایی نبود که جوراب مشکی زنونه داشته باشند...چه خواسته بلند و کمی کلفت!


بعد یهو یادم به یه مغازه ای افتاد که خیلی خیلی قدیمیه و تو یه خیابون خاص هست و در واقع خرازیه...حالا ساعت 5 عصر بود و کلاس از 4 شروع شده بود!


حالا اینش مهم نیست! چون وضعیت توی کلاس ها به مراتب وخیم تره!! 

 

 

 

 

موضوع بحث: ازدواج و معضل های کنونی آن...



یکی از آقایان مجرد ،شاغل در اداره ی اسمش رو نبر! : می دونید چرا ازدواج ها به شکست منجر میشه؟؟ خانم به جای این که ظرف بشوره،ماشین لباسشویی می خره! ظرف یکبار مصرف میخره! لباس نمیشوره میده به خشکشویی! غذا نمیپزه از رستوران می گیره! خونه رو تمییز نمی کنه خدمتکار میگیره !!


من: 



در ادامه یکی از آقایان شاغل در اداره ی فلان با سمت و سوی ذهنی کاملا راست:


نه این غلطه! اصلا درست نیست! میدونید چرا ازدواج ها منجر به شکست میشه؟ چون امر به معروف و نهی از منکر در جامعه کم شده !! شما کتاب های شهید استاد دکتر مطهری رو بخونید....


من:


استاد خوشتیپ کلاس: چیزه! بریم سر ادامه ی درس!!


سر مباحث اقتصادی:


یکی از خانم های شاغل در یکی از همین ادارات: 

استاد ببخشید! مبحث تبدیل پول اروپا به یورو در مقابل دلار،جزو مباحث اقتصادی به شما میاد؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟


من(تو دلم البته): نه این مستقیم برمیگرده به مبحث نقش ادبیات کلاسیک بر شکل گیری فرهنگ یک منطقه!!!


همون آقای امر به معروف و نهی از منکر: البته نقش مذهب رو بر اقتصاد نمیشه نادیده گرفت و به همین خاطر هم اقتصاد ایران از آمریکا و اروپا اینقدر پیشرفته تره!!


من:


استادی که اقتصاد درس میده:


می دونید کشورهای اروپایی که منابع ندارند که! از پول مالیات ها تغذیه میشند! حرووم خورند! مفت خورند!  دزدند! مال مردم خورند!!  

من در آستانه ی فریاد ِ یکی جلوی ِ اینو بگیره که خودش رو جرواجر کرد  :


یعنی دیوانه خانه ایست جدا !! نکته ی بامزه تر این که یه عده کلا نمی تونند حرف نزنند!! یعنی چه در مورد شکاف لایه ی اوزون باشه یا شکاف درز لباس، اینا باید نظر بدند!!


 

وقتی از کلاس اومدم بیرون واقعا احساس می کردم دارم پس میفتم! رنگ و روم به شدت پریده بود و حالم افتضاح بود!! کاملا آمادگی اینو داشتم که اگه رییس اداره رو دیدم خرخره اش رو با همین-همین دو تا دستهام فشار بدم!! فکر کن!! به واقع میگم که مستخدم اداره ما به مراتب دیدش بازتر از اینا بود!!.

.

.

.

.

.

.

میگم اون وقت جسارتا مظنه ی خرید و فروش ِ کلاس های آموزش ضمن خدمت چند؟؟؟؟؟؟؟؟

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.........................................

دلم بچه می خواد!! تپل،سفید،شیطون،سالم،خندون،از اونا که پشت دستشون از تپلی چین   

چینی شده و برآمدگی دایپرشون همیشه ی خدا پیداست و اصولا باید دایم از زیر میز و صندلی و 

کابینت آشپزخونه بکشیشون پایین... 

از اونا که لباس های کوچولوی شسته و ضد عفونی شده شون همیشه از رخت آویز بالکن آویزون باشه و این طوری خونه طرح زندگی بگیره... 

که شیشه ی شیر و پستونک و ظرف های رنگی رنگی و کوچولوی غذاشون همیشه شسته شده سر ظرفشویی باشه و یه دقیقه که ازشون غافل میشی کل اتاق خواب پدر و مادرشون رو زیر رو می کنند... 

از اونا که هرچقدر هم می خوای ،مستقل نمی خوابند اونوقت شب فارغ از همه ی خستگی های روزانه ات ، با عشق خیره میشی به بالا پایین شدن های سینه های کوچولوشون و لبخندهای گاه و بیگاهشون توی خواب و اونوقت فکر می کنی که چقدرررر خوشبختی و طبیعت لطفش رو در حقت تمام کرده و چقدر زندگی رو با وجود عشق کوچولوت دوست داری... 

و بعد برگردی و غلت بزنی و خودت رو تو آغوش همسرت جا بدی و به این فکر کنی که چه محاصره ی قشنگی...بین دو عشق زندگی ات ...

 

 

 

 

نوشته شده در دوشنبه 20 اردیبهشت‌ماه سال 1389ساعت 02:42 ق.ظ توسط نهال نظرات (10)