یاهو-بلاگفا-یاهو-وبلاگ
if ( intCount==-1) strResult="آرشیو نظرات"; if ( intCount==0) strResult="نظر بدهید"; if ( intCount==1) strResult="یک نظر"; if ( intCount>1) strResult=intCount + " نظر" ; strUrl="http://commenting.blogfa.com/?blogid=" +strBlogId + "&postid=" + lngPostid + "&timezone=" + intTimeZone ; strResult ="" + strResult + " " ; document.write ( strResult ) ; } function OpenLD() { window.open('LinkDump.aspx','blogfa_ld','status=yes,scrollbars=yes,toolbar=no,menubar=no,location=no ,width=500px,height=500px'); return true; }
X
تبلیغات
نماشا
رایتل















خوشبختی

زندگی را با همه ی زیبایی اش در آغوش می کشم...

از سال 80 تا حالا از نزدیک می شناسمش...قبل از اون هم اونقدر معروف بود که هر کسی دست کم یک بار اسمش رو شنیده باشه...منتها خیلی خیلی اتفاقی،سال 80،دفتر زندگی من یه جوری ورق خورد که من به طور مستقیم از لحاظ کاری کنارش قرار گرفتم! 

 

اولین باری که برای مصاحبه پیشش رفتم،بعد از این که 45 دقیقه ای با من حرف زد و پرسید و پرسید،یه متن تخصصی انگلیسی رو داد دستم و گفت میشه بخونی و ترجمه کنی؟ 

 

شاید اگه الان بود از این همه اصطلاحات تخصصی پس  میفتادم و خودم محترمانه از در اتاق می رفتم بیرون اما اون موقع جسارت 19 سالگی کار خودش رو کرد و من مثل بلبل متن رو خوندم و ترجمه کردم! یعنی در واقع از متن کلی،کلمات و اصطلاحاتی رو که نمی شناختم حدس میزدم و این شد که متن کاملا درست ترجمه شد! 

 

بعدش هم یه امتحان رایتینگ دادم و شروع کردم با خط خوش براش انگلیسی رو سر هم نوشتن که دیگه این جا بود که اون دیوار سخت شکسته شد و جلوی خودم زنگ زد به مدیر عامل و گفت ایشون از همین لحظه این جا استخدام هستند...لطفا کسی دیگه رو نیارید برای مصاحبه،ترتیب مراحل اداری اش رو هم  بدید... 

و دقیقا از فرداش من کارم رو اونجا شروع کردم... 

 

دقیقا دو ماه طول کشید که من آنچنان چشمگیر و عیان پیشرفت کردم که مسوولیت اون بخش به من داده شد... 

 

و خوب بهتره بگذریم که پرسنل اونجا که غالبا دختر های بالای 30 سال و تحصیل کرده بودند چه به روزگار من آوردند به طوری که من اکثرا با هق هق میرفتم خونه!! 

 

البته اشک های منو هیچکس نمیدید! همچنان سرسخت و مغرور بودم...و بعد از پرسنل اون بخش،نوبت پرسنل کلی اون مرکز بود که از قضا در راسشون یه خانم دکتر بود(و هست) که فامیل نزدیک منه! کلا این غیر قابل پذیرش بود که یه دختر 19 ساله که هنوز جوهر دیپلمش خشک نشده و تازه دانشگاه قبول شده،در اون سمت قرار بگیره با اون حد از آزادی عمل و اختیار... 

 

خلاصه اش کنم که کلا هر کاری از دستشون برمیومد کردند و هر کِرمی که ممکن بود ریختند!! 

 

در عین حال کار من هم اونجا بسیار بسیار سخت و طاقت فرسا بود...از ساعت 1 بعد از ظهر تا 11 شب! بدون توقف! بدون فرصت نوشیدن حتی یک لیوان آب! و بعد از اون هم اضافه کاری هایی بود که به خونه میاوردم و تا نیمه های شب مشغولشون بودم!! 

 

از همه ی این ها افتضاح تر مخالفت شدید خانواده ام با کار کردن من بود! یعنی وقت برگشتن به خونه من بارها و بارها از ترس فلج میشدم! چون اعتقاد داشتند مردم(!!!) چی فکر می کنند که من از اون سن دارم کار می کنم؟! و اصلا مگه من به پول نیاز دارم که از 19-18 سالگی رفتم سر کار؟ و کلا برای خانواده ام به همین دو دلیل بالا سبب افت هست که من کار می کنم... و غیره! 

 

 

و باز هم ایستادگی می کردم...این راهی بود که انتخاب کرده بودم هرچند کمی غیر معمول بود و می خواستم به این ترتیب از سرنوشت اجباری که در غیر این صورت و رفتن این راه برام رقم می خورد جلوگیری کنم...تحصیل اجباری...ازدواج کلیشه ای... 

 

18 سال تحت نفوذ خانواده و جامعه ی اجباری و سنت و مذهب و کلیشه و زندگی عوامانه بودن،به من حس یه پرنده ی تیز و خوش پر و بال رو داده بود که تو قفس زندانی اش کردند و به هیچ وجه نمی تونست در قفس رو باز کنه...

و در اولین فرصت به محض این که در قفس باز شد به سمت آزادی پر کشید جوری پرواز کرد که دست هیچ اسیر کننده ای بهش نرسه... 

 

و این رو هیچکس درک نمی کرد و اگر هم درک می کردند باعث نگرانی شون بود که مبادا من از اصول و قوانین نانوشته ی هزاران ساله تخطی کنم و راهی برم غیر از راهی که تمامی زنان اطرف من سال ها بود رفته بودند...و مبادا که این استقلال من باعث سرکشی و عصیان بشه... 

 

.

.

.

که تا حدودی شد... 

 

 

18 سال زندگی در شرایطی که عملا قبول و دوستش نداشتی یعنی در واقع سردرگم بودی! معیارها و ملاک ها برات قابل قبول نبودند...رفتارها و نوع زندگی معمول رو نمی پسندیدی...آدم ها و اندیشه و عملکردشون فقط در ذهنت یه علامت سوال بزرگ درست می کردند... اما نه چاره ای داشتی و نه اصولا به اون حد از خود شناسی رسیده بودی که بدونی چی به چیه و چرا اصلا شرایط اینه...نهایتش این بود که گاهی به خودت شک می کردی... 

 

این بود که رفتن به اجتماع و اون محیط علمی و کار و قرار گرفتن بین مردم ،چنان حس شیرینی به روح سرکش و عصیانگر من می داد که با حلاوت و شیرینی اش همه ی این سختی ها رو قبول می کردم... 

 

 

و خوب اون خانم دکتر فوق الذکر(فامیل نزدیک) با بدذاتی هر چه تمام تر بعد از این که یکی از بزرگ ترین سندهای تقلب خودش و دو تا از دوست های صمیمیش تو اون مرکز توسط من رو شد(چون اون کار باید مستقیما از زیر نظر من می گذشت و خارج میشد و اونا فکر می کردن من هم دهانم رو میبندم و کارشون رو راه میندازم و مسلمه که این جوری نبود و کار نزدیک بود به پلیس 110 بکشه و همون موقع دو تا دوستش اخراج شدنذ با سابقه های طولانی...)، به خانواده ی من بیش از پیش نفوذ کرد و از دهن بینی اون موقع اونا استفاده کرد و عملا کار به جایی رسیده بود که قبل از این که من برگردم زنگ میزد به خانواده ام و می گفت نگذارید دیگه نهال سرکار بره... 

 

!!! 

با همین خباثت! با همین بدذاتی!! 

7 روز هفته در هر شرایطی خونه ی ما بودند و صاحب نظر و صاحب اختیار شده بودند!!!

عملا 4-5 سال از زندگی من با بدذاتی و خباثت این آدم و سادگی خانواده ام آشوب شد...

و خوب گفتن این موضوع که قانون کارما چه ها تو زندگی باهاش کرد و الان اصلا و ابدا زندگی خوبی نداره زیاد مهم نیست... 

نصف بلاهایی که سر من آورده بود 100 برابر بدتر برای خودش اتفاق افتاد و جریانات بدتر...(شاید یه روز این جا من باب درس و عبرت ،نوشتم که زندگی اش در چه وضعیه اما باور کنید که ناراحتی و شکست و نابسامانی هیچکس من رو خوشحال نمی کنه...) 

 

اما موقعیت من  به جایی رسید که ریشه های کاری ام به مرور خیلی خیلی قوی ریشه دووند و در یه رشته ی خاص صاحب موقعیت شدم و تا همین الان (الان دیگه اونجا کار نمی کنم) کارم شناخته شده و خاصه... 

 

حرف تو حرف اومد...تو پست بعدی داستان زندگی اون آدم معروف رو میگم براتون....

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

پی نوشت:  

 

 

۱-این روزها گاهی مشغول شخم زدن گذشته ها میشم... 

 

۲-به شکرانه ی همه ی خوبی هایی که وارد زندگی ام میشند،مدت هاست که همه رو بخشیده ام...هیچ وقت کینه ای نبودم... و نیستم...و نخواهم بود...من همه ی آدم ها رو دوست دارم! اگه هم رفتارهاشون ناهنجار باشه از بالا و روانشناسانه نگاهشون میکنم... به این دلیل که : 

 

۳-اون قدیم ها که کتاب های ر-اعتمادی رو خیلی خیلی ممنوعه گیر میاوردیم و زیر کتاب های مدرسه می گذاشتیم و می خوندیم،یه بار توی یکی از کتاب هاش کلامی خوندم که تا همیشه با منه...گفته بود اگه کسی تو زندگی به تو و با تو بد کرد،ازش دلخور نشو...کینه به دل نگیر...غمگین نشو...دلت نشکنه...فقط به حقارتش ببخشش! چون اگه حقیر نبود چکار داشت که به تو بد کنه؟! اگه مشکل روحی نداشت،عقده نداشت،بیمار نبود،اونم مثل تو سرش تو زندگی خودش بود و زندگی اش رو می کرد...فقط یه لبخند بزن و بگو: آخی! طفلی! چقدر حقیره بیچاره...  

 

۴-کامنت ها تون تا بی نهایت شادم می کنه..دوستتون دارم...خیلی زیاد... 

 

 

 

 

نوشته شده در شنبه 4 اردیبهشت‌ماه سال 1389ساعت 01:09 ب.ظ توسط نهال نظرات (19)