یاهو-بلاگفا-یاهو-وبلاگ
if ( intCount==-1) strResult="آرشیو نظرات"; if ( intCount==0) strResult="نظر بدهید"; if ( intCount==1) strResult="یک نظر"; if ( intCount>1) strResult=intCount + " نظر" ; strUrl="http://commenting.blogfa.com/?blogid=" +strBlogId + "&postid=" + lngPostid + "&timezone=" + intTimeZone ; strResult ="" + strResult + " " ; document.write ( strResult ) ; } function OpenLD() { window.open('LinkDump.aspx','blogfa_ld','status=yes,scrollbars=yes,toolbar=no,menubar=no,location=no ,width=500px,height=500px'); return true; }
X
تبلیغات
رایتل















خوشبختی

زندگی را با همه ی زیبایی اش در آغوش می کشم...

گاهی نشانه ها رو نمیشه در زندگی نادیده گرفت... 

 

 

 

 

شب رو خیلی خیلی بد می خوابی...خیلی بد! تمام دوست نداشتنی ها و نخواستنی ها در خواب احاطه ات می کنند... 

از صبح به خاطر سر و صدای خونه چندین بار بیدار میشی اما باز خودت رو به خواب میزنی...از شب یه لرزی تو تن ات هست که مطمئنی ریشه ی جسمانی نداره و کاملا به وضعیت روحی ات برمیگرده...هی پتوی گرم و نرمی رو که از اتاق خواب پدر و مادرت کش رفتی دور خودت می پیچونی و چشمات رو می بندی... 

خواب دنیای فراموشی هاست.... 

نزدیک ظهر گوشی ات که صبح تو خواب و بیداری روشنش کردی زنگ می خوره و مجبور میشی که چشمات رو کمی باز نگه داری و جواب بدی....

برای ناهار دعوت میشی و تمام مقاومتت برای نرفتن بی نتیجه می مونه... 

تلفن روکه قطع می کنی ،باز چشمات رو میبندی و فکر می کنی...سرت پر از فکره! فکر همه چیز....دلت می خواست کمی ،فقط کمی بدون فکر و مسوولیت و دغدغه می تونستی نفس بکشی! 

اینقدر سرت شلوغ و پر ترافیکه که نمی دونی رو کدومش متمرکز بشی... 

کمی زوم می کنی رو مهمونی ظهر...به دلایلی، حس زیاد خوبی نداری بهش...

اما انگار همش دنبال یه راه فراری میگردی که یه کم از این ترافیک فکری جدا بشی... 

به زور بلند میشی و دوش میگیری و مسواک و یه رژلب خیلی کمرنگ صورتی و یه مداد کم رنگ پشت چشم و بازم عطر محبوبت که هیچوقت از بوش خسته نمیشی...

لباس های مختلف رو امتحان می کنی و فکر می کنی... 

از خودت زیاد راضی نیستی...شایدم زیاد متوقعی...که البته درست همینه...تو همیشه از خودت زیادی توقع داری!

هیچ استراحت و بی خیالی رو به خودت نمی بخشی....همش فکر می کنی باید پیوسته در جریان باشی و تکاپو... 

اما الان فقط پُِر از استرسی...درست مثل یه انبار باروت...ظاهرت مثل همیشه آروم و خندان و مهربانه...اما درونت ولوله است... 

هیچ وقت نمی تونی بار استرس و غمت رو به دیگران منتقل کنی....همیشه فقط خودتی و خودت....

بالاخره لباست رو انتخاب میکنی....کاملا بدون وسواس،بدون سخت گیری...همین خوبه!

مانتو می پوشی.... 

فکر می کنی...به این که انگار از هر سد و پلی که می گذری یکی دیگه پیش روت سبز میشه...

سدها انتهایی ندارند انگار...موانع هم! 

نمی دونم....شاید این یه معضل عمومیه... 

از پله ها سرازیر میشی پایین...ماشین رو از پارکینگ بیرون میاری...ضبط رو با صدای زیاد روشن میکنی....شاید فقط چند لحظه هم که شده صداهای سرت رو نشنوی....

اما انگار این یه جنگ نابرابره...  

فکر می کنی مشکل و معضل همیشگیه....مهم چگونگی برخورده....دیگه شک نداری که این افکار توئه که زندگیت رو جهت میده.... 

خسته ای...در عین حال یه دنیا انرژی و شادی و بچگی تو وجودت تلنبار شده که منتظر ایجاد ِ یه فضای کوچولوئه که رها بشه...رها بشه و تمام فضا رو پر عطر و رنگ و موسیقی و شادی کنه... 

میرسی ....ماشین رو پارک می کنی...زنگ رو میزنی...همه هار و هور و گرسنه منتظر تو هستند.... 

یه نگاه شیطنت آمیز به همه ی کنی و میگی: آخییییی! گرسنه تون بود...نه؟

صدای زهرمار(!) گفتنه چند نفر رو از تو دلشون میشنوی انگار!!! 

شروع می کنید به غذا خوردن... سرت پایینه اما صدای هورت کشیدن برنج(!!) رو توسط یکی از مهمان ها که اتفاقا مقام اجتماعی و تحصیلی بالایی هم داره میشنوی....یادت میفته که یه بار یکی از همکارانش بهت گفته بود که مدل غذا خوردنش تو یه سمینار و کنار مهمان های خارجی چقدر باعث خجالتش شده....الان کاملا می تونی تصور کنی اون صحنه رو....خنده ات میگیره.... 

از اواسط غذا احساس می کنی یه درد مبهم تو شکمت پیچیده...به روی خودت نمیاری و با غذات بازی میکنی....لحظه به لحظه شدید تر میشه....لبخند میزنی و نوشیدنی ات رو مزه مزه می کنی....

آروم به میزبان میگی نبات داری؟؟

با نگرانی میگه چیزی شده؟

با لبخند میگی نه...بعد از غذا یه کم فقط به من بده.... 

کم کم دیگه نفست در نمیاد....یادت میفته به دیشب که در حین مکالمه با یه عزیزِ مهربون، ناغافل حالت بهم خورد و حتی فرصت نکردی بهش بگی...و وقتی خودش متوجه غیبتت شد و پرسید، برای این که نگران نشه مساله رو بی اهمیت جلوه دادی در صورتی که واقعا درد داشتی... 

سعی میکنی یادت بره و به خودت تلقین کنی که این به اون ربطی نداره.... 

غذا رو به اتمامه که احساس میکنی زمین و زمان داره دور سرت می چرخه...

غذا تموم میشه که سریع میری تو یه اتاق و رو تخت میشینی و به خودت می پیچی...

میزبان نبات به دست میاد تو که از دیدنت تو اون وضعیت و صورت خیس از اشک و عرقت شوکه میشه و با یه داد بلند به بقیه خبر میده.... 

همه میریزن تو اتاق ....دو نفر از مهمان ها پزشکند...

نمیذاری اصلا کسی طرفت بیاد....فقط میگی می خوام برم...

اصرارشون برای دراز کشیدن یا بیمارستان بردنت بی نتیجه می مونه و با مصیبت مانتو می پوشی و اجازه نمیدی کسی باهات بیاد و با یه خداحافظی و عذر خواهی از در خارج میشی....

تا نزدیک ماشین دولایی و اشکریزان....اما همین که در رو میبندی انگار دردت هم پشت در جا می مونه.... 

یادت میاد به این که از اول هم به دلایل خاص دوست داشتی این مهمونی رو بری...

می دونستی ممکنه حرف هایی زده بشه که جهت گیری خاص دارند و بعد جمع و جور کردنشون سخته....می دونستی که دعوت از تو کاملا با نقشه ی قبلی بوده و از قبل طراحی شده....وقتی هم که داشتی میرفتی،مرتب تکرار میکردی که: همه چیز به عالی ترین شکل در مورد من و این مهمانی به اجرا در میاد.... 

درد اونقدر شدید بوده که دست و پاهات ذره ای رمق ندارند...

وقتی میرسی خونه جز ضعف احساس دیگه نداری! حتی درد!

تلفن ها و ابراز نگرانی ها قطع نمیشه.... 

در جواب مامان که ازت میپرسه چرا اینقدر زود برگشتی؟ فقط یه دلم درد میکرد ِ مختصر میگی و میری تو اتاقت.... 

یه نفس راحت میکشی و لباس هات رو می کنی و دوباره زیر پتو گلوله میشی...

از ضعف سریع خوابت میبره...بازم مشوشی...

از خواب که بیدار میشی باز سیل تلفن ها شروع میشه.... 

تشخیص پزشک های حاضر در مهمانی مثل ِهمه :

«یه اسپاسم وحشتناک ناشی از استرس و اضطراب و نگرانی» 

بلند میشی...میری زیر دوش....هیچوقت ضعیف نبودی! هیچوقت!

این وضعیت رو دوست نداری! می دونی که فقط تویی که این قدرت رو داری که زندگی ات رو عالی بسازی یا برعکس خرابش کنی!!

به هر حال کمی استرس در مقاطعی هم طبیعیه...باعث میشه آدم به خودش بیاد و تصمیم بگیره.... 

سعی میکنی همه ی افکار زائد رو با فشار آب از ذهنت خارج کنی و مهم ها رو نگه داری... 

زندگی مشترک

پیشرفت علمی 

پیشرفت معنوی

آرامش روحی

سلامتی

شادی 

اینا چیزایی هستند که باقی می مونند!! به همین سادگی!  

 

هر کدوم هم اونقدر شیرینی دارند که سختی ها رو هموار تر کنند....

میای بیرون...لیوان محبوبت رو پر از چای تازه ی معطر به بهار نارنجی که پدرِ مهربانت  درست کرده میکنی....

میای تو اتاق و یه قلم و کاغذ بر میداری.... 

همه ی دغدغه هات رو می نویسی و برای هر کدوم یه کم جا می گذاری...

بعد که تموم شد، روبه روی هر کدوم راه های برطرف کردنشون و عالی کردن شرایط رو هم می نویسی!  

چه قدر جالب! همشون راه حل دارند!! هیچ مشکلی لاینحل نیست! فقط ما گاهی از فکر کردن اساسی بهشون غافلیم و فقط مسایل رو برای خودمون بزرگ می کنیم...

انگار که دیگه هیچ راه بهتری وجود نداره.... 

یه گلدن تایم برای خودت میگذاری! 2هفته! 14 روز! زمان مناسبیه! تا ۲۲ فروردین...

دو هفته فرصت داری که خودت رو در مسیری قرار بدی که شایستگی اش رو  

داری... 

 

سختی استمرار بر هر هدفی، نهایتا دو هفته است...بعد از دو هفته همه چیز روی روال میفته....درست مثل ورزش کردن! فقط دو هفته زمان می خواد که تو خودت رو مجبور به ورزش کنی! بعد از اون دیگه اتوماتیک اینکار رو می کنی و اگه یک روز نتونی انگار زندگی ات چیزی کم داره...

برنامه هات رو دقیق می نویسی... 

همشون قابل حل و اجرا هستند....این عالیه...

با رضایت و آرامش چای می نوشی و در نهایت سعی می کنی تلخیه یک کیلو اضافه وزنی رو که همین 10 دقیقه قبل متوجه اش شدی از بین ببری و با خنده شونه بالا بندازی و بگی:

بی خیال!! اینم به راحتی قابل حله....  

 

 

 

 

نوشته شده در دوشنبه 9 فروردین‌ماه سال 1389ساعت 09:28 ب.ظ توسط نهال نظرات (13)