یاهو-بلاگفا-یاهو-وبلاگ
if ( intCount==-1) strResult="آرشیو نظرات"; if ( intCount==0) strResult="نظر بدهید"; if ( intCount==1) strResult="یک نظر"; if ( intCount>1) strResult=intCount + " نظر" ; strUrl="http://commenting.blogfa.com/?blogid=" +strBlogId + "&postid=" + lngPostid + "&timezone=" + intTimeZone ; strResult ="" + strResult + " " ; document.write ( strResult ) ; } function OpenLD() { window.open('LinkDump.aspx','blogfa_ld','status=yes,scrollbars=yes,toolbar=no,menubar=no,location=no ,width=500px,height=500px'); return true; }
X
تبلیغات
پیکوفایل
رایتل















خوشبختی

زندگی را با همه ی زیبایی اش در آغوش می کشم...

این روزها همه ی دورو بری های من در حال ازدواج و تشکیل زندگی و خریدن جهیزیه و اسباب و اثاث و خانه و ماشین و مراسم و این حرف ها هستند... 

 

من فقط یک بارش رو بس که بهم اصرار کردند برای خرید پرده همراهی کردم و آخر هم همونی رو خریدند که من پسندیدم... 

 

خواه نا خواه حال و هوای همه شون روی من هم تاثیر گذاشته... 

 

یه کم احساس خانمانه تری(!) دارم و حس می کنم این راهی هست که منم باید به زودی طی کنم... 

 

هر چند که اونقدر یه عروسی دنگ و فنگ داره که عروس و داماد تا روز برگزاری مراسم دور از جون مثل میت میشند! 

 

خوب دیگه! شور همه چیز رو باید در بیاریم! اونقدر که هدف اصلی گم میشه... 

 

یه چیز دیگه که من واقعا دیگه داره توذهنم آلارم میده و باید در موردش حرف بزنم خودِ فعل ازدواجه! 

 

اول برای این که نگید نَفَس ات از جای گرم بلند میشه و بالای گود نشستی میگی لنگش کن و این حرف ها،باید بگم اگه قرار بود با ازدواج به صورت ضرورت برخورد بشه،وضعیت من از همه اضطراری تر بود! 

 

 

تک دختر یه خانواده-بچه ی بعدی که پسره از من ۹ سال کوچکتره و حالا حالا ها وقت ازدواجش نیست و فک و فامیلی که به دلایلی یه کم بیشتر روی من فوکوس دارند(دلیلش اینه که پدر و مادر من همیشه خواستند من تک باشم از هر لحاظ و این باعث حساسیت بقیه شده و حالا منتظرند ببیند این دختر با این سیستم شخصیتی قراره چه شاهکاری بکنه برای زندگیش) و بعدش هم پدر و مادری که ۱۰۰٪ تمرکز زندگیشون روی منه به طوری که از یه لیوان کمتر یا بیشتر آب خوردن من هم می تونند فاجعه بسازند! چون اصولا تو روی هر چی که بیشتر متمرکز بشی،بیشتر حساس میشی و کوچکترین و جزیی ترین موردش هم برات بزرگ و اغراق آمیز میشه...و به خصوص که اگه کل ساختار فکری و روحی و زندگیت با اون فامیل و خانواده متفاوت باشه و الی آخر.... 

 

 

اگه قرار به ازدواج کردن برای رفع تکلیف و یا حتی راحت شدن بود،من با این همه فشار قطعا ۱۸ سالگی ازدواج کرده بودم! یا نه! اصلا همین الان ازدواج می کردم....به هر حال در شرایط من همیشه امکان این مساله وجود داره و آدم برای انجام «فعل» ازدواج دورو برم هست....و از اون گذشته من ابدا به کم تر بودن پسرها یا این حرف ها در مورد کل جامعه اعتقادی ندارم! و معتقدم برای همه ی دخترها ،پسر برای «ازدواج کردن» هست و بالعکس! 

 

اما من این کار رو نکردم! چون اعتقاد داشته و دارم که من لایق بهترین موقعیت هستم! 

اگه هر وقت تو زندگیم با کسی ارتباط برقرار کردم،فقط و فقط به قصد ازدواج بوده ولاغیر! 

 

 هیچ وقت تو زندگیم وارد روابط سطحی و زودگذر نشدم(اصلا هم نمی گم که کارم درست بوده!) و یا لذت و تفریح آنچنانی نداشتم...هیچی واقعا! 

 

 خوب اگه یه دختر تو یه جامعه ی مذهب زده باشی که حتی اگه ظاهر جامعه و اطرافیانت نشون هم نده،اما مذهب و سنت و بالطبع کوته بینی و خرافات تو گوشت و پوست و استخوانشون ریشه دوونده باشه،چکار می تونی بکنی؟ 

اگه نه اهل مهمونی های آنچنانی باشی و نه شرایط دور شدن از خانواده رو داشته باشی... 

 

اصلا چرا راه دور! اگه به عنوان یه مسافر بخوای مثلا بری پایتخت کشورت و حوصله ی فامیل و آشنایانت رو هم نداشته باشی و ترجیح بدی پول خرج کنی و بری هتل،مثل یه مجرم باید برای اماکن،اونجا بررسی ات کنند و احتمالا کارهایی دیگه ای هم، و بعد اگه قسر در رفتی کلا می تونی با یه روح سرخورده برگردی هتل که بخوای ۲ روز بمونی مثلا! 

 

یعنی در واقع تو این جامعه در مقام یه زن،بدون مرد هیچ جایگاهی نداری! حتی در حد یه سفر کوتاه! هرچند که پیشینه ی فوق درخشانی هم داشته باشی! هرچند تو زندگیت دست از پا خطا نکرده باشی!  

 

یه استاد زبان داشتیم که تحصیل کرده ی انگلیس بود و می گفت اینجا،بدون شوهرت یا کلا یه شخص دوم،حتی آزادی آنچنانی برای این که بری تو یه رستوران  یه ساندویچ هم بخوری که از گرسنگی نمیری هم نداری!!! 

 

راست میگه! من که خودم حتی بهش فکر هم نمی کنم! 

 

تنها جایی که گاهی میرم،اونم وقت هایی که واقعا بریدم و حوصله ی هیچ کسی رو هم ندارم،یه هتل خیلی مدرن هست که گاهی از کیوسک مطبوعاتی کنارش یه مجله می خرم و به فاصله ی نوشیدن یه فنجون قهوه مجله ام رو می خونم و حتی سرم رو هم بلند نمی کنم و  کمی از اون حال و هوای قبلی خارج میشم و میام بیرون... 

 

همین!

 

 

با همه ی این حرف ها و محدودیت ها من بازم ایستادم و صبر کردم...سختی هم زیاد کشیدم و صد البته تنهایی!!چون یه تنه در برابر جماعتی ایستادم! و جواب تعجب همه رو که چرا من به خیلی از موارد حتی فکر هم نمی کنم با لبخند دادم! 

 

به اندازه ی کافی تاوان بلند پروازی ام رو برای انتخاب اصلح و دلخواهم دادم!! از خیلی از رفت و آمد های خانوادگی زدم... 

گاهی اشکم در اومده... 

گاهی در آستانه ی حس تحقیر شدگی قرار گرفتم .... 

و... 

و... 

و... 

اما از هدفم کوتاه نیومدم!

  

 

در کل می خواهم بگم،این روزها یا در واقع شب ها،از سر بی خوابی،سر از هر وبی در میارم... 

خیلی ها در آستانه ی ازدواجند یا تازه ازدواج کردند...و هنوز نه به بار و نه به داره که هر روز یا با شوهره کارد و خونند و یا با فامیل شوهر در جنگ و جدل....  

 

بعضی وقت ها من از ناراحتی واقعا حس خود زنی بهم دست میده! 

 

بدترین دعواها و حرف و حدیث ها و توهین ها از طرف شوهر یا خانواده ی شوهر به دختره شده،اونوقت همه رو تو پستش نوشته،بعدش یهو می نویسه: 

 

خوب بعد از همه ی اینها،عکس سرویس روتختی گوگولی(!!) که خریدم رو براتون گذاشتم...خیلی گشتم تا پیداش کردم! کف پاهام تاول زد!  اینم عکس سرویس تفلونم ه!! اینا هم کارد و چنگال هام هستند!!

 

فردا هم می خوام برم موهامو یه رنگ جدید بزنم! عسلی خوبه به نظرتون؟؟؟ تو رو خدا زودتر بهم بگید تا برم!!!  

 

 

این جاست که من فکم دقیقا می چسبه کف زمین!!  

 

با خودم فکر می کنم این دختر دلش رو بی چیه این ازدواج خوش کرده؟؟ این همه تحقیر و توهین تازه اول یه رابطه که همه هنوز شیرینند و یا دست کم هنوز کشش این رو دارند که حفظ ظاهر کنند! 

آیا این به ادامه ی این زندگی فکر هم میکنه؟ به ادامه ی این رابطه؟ به ادامه ی رفت و آمد با این آدم ها... 

 

من نمیگم که یه طرفه فقط خانواده ی شوهر بدند مثلا! نه! مسلمه که دختره هم شاید ایراد داشته باشه! اما اون چیزی که مسلمه اینه که بالاخره بهم نمی خورند و اصطکاک و برخورد بینشون شدید و غیر قابل حله! 

 

آخه زندگی که فقط خرید ۴ تا تیر و تخته نیست که! یا برگزاری یه مراسم آنچنانی شبیه به بالماسکه ...یا مهمونی دادن ها و رفتن های پشت سر همش!  

 

گاهی با خودم فکر می کنم با این اختلاف های پیش اومده یا حل نشده،این دختره چطوری می تونه بره تو بغل پسره بخوابه با این همه جریانات؟ یا با خانواده اش که از هیچ توهین و بی احترامی و خساست و ...ای کم نگذاشتن معاشرت کنه؟ 

 

به خاطر همینه که آمار طلاق،به خصوص طلاق های توافقی این همه بالاست و به قول یک محضر دار،از ۱۱ مراجعه ی یک روزش،۹ تا طلاق و ۲ تا ازدواج بوده.... 

 

منم می دونم که حتی اگه جفت واقعی روحی ات رو هم پیدا کنی،بازم اختلاف هست و اصلا طبیعی و گاهی هم لازمه و اصولا حتی ۲ خواهر و برادر هم شبیه هم نیستند حتی والدین و فرزندان و این که باید برای رفع احتلاف ها تلاش،صبوری،همت و گاهی هم گذشت کرد...اما این حَسَن تا آن حَسَن صد گز رسن...بعضی ها از اولش آخر ِ رابطه کاملا مشخصه... 

 

 

ازدواج های بچه گانه و از روی چشم و هم چشمی و رقابت و نا آگاهی و سنت و کلیشه هیچ عاقبت خوبی ندارند...

  

.  

بعد از همه ی این حرف ها،می خواهم بگم که این روزها فکر می کنم کاملا آمادگی و بلوغ فکری و روحی و شخصیتی رو برای ازدواج و قرار گرفتن کنار یکی دیگه رو پیدا کردم و دارم به موقعیت هام جدی تر فکر می کنم و می سنجم... 

 

الان مطمئنم که به اندازه ی کافی پتانسیل برای عشق ورزیدن،تلاش کردن،صبوری،گذشت،فداکاری و خلاصه ارکان اصلی یه رابطه ی ایده آل رو دارم... 

 

در دوران تجردم هم به حد کافی اعتبار و مقام اجتماعی داشتم و الان دیگه دنبال موقعیت خاصی نیستم که فکر کنم ازدواج کردن ممکنه ازم بگیردش.... 

 

احساس قرار گرفتن در کنار جفت حقیقی روحی ام ، پررنگ ترین حسیه که این روزها ، هر ساعت و هر جا در درونم لمسش می کنم....

 

 

(این حس و تصمیم رو این جا ثبت کردم که تا همیشه برام بمونه...)

 

 

 

 

 

دهه ی دو   و  سه  عمر هم عالمی دارد. زن. شوهر.پول. دوست. خانواده. زندگی به هزار و یک بهانه. نمکی، عاشقانه، الکی... 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

نوشته شده در دوشنبه 17 اسفند‌ماه سال 1388ساعت 02:44 ق.ظ توسط نهال نظرات (8)