یاهو-بلاگفا-یاهو-وبلاگ
if ( intCount==-1) strResult="آرشیو نظرات"; if ( intCount==0) strResult="نظر بدهید"; if ( intCount==1) strResult="یک نظر"; if ( intCount>1) strResult=intCount + " نظر" ; strUrl="http://commenting.blogfa.com/?blogid=" +strBlogId + "&postid=" + lngPostid + "&timezone=" + intTimeZone ; strResult ="" + strResult + " " ; document.write ( strResult ) ; } function OpenLD() { window.open('LinkDump.aspx','blogfa_ld','status=yes,scrollbars=yes,toolbar=no,menubar=no,location=no ,width=500px,height=500px'); return true; }
X
تبلیغات
نماشا
رایتل















خوشبختی

زندگی را با همه ی زیبایی اش در آغوش می کشم...

دو روزه که   افتادم توی تخت و با لپ تاپ ور میرم... 

تو شیراز ۲۰ نفر... 

مشهد ۱۵۰ نفر... 

وای خدایا... 

 

.  

حالا زندگی ام چی میشه...چقدر تنهام...چرا هیچکس نیست...دست هام یخ کرده...گاهی سرم رو سمت راست و به طرف شونه ا م بر میگردونم...چقدر جای تیزی  چونه ی کسی که نمی دونم کیه رو شونه ها م خالیه... 

  

 

 

...اشک هام سر میخورند پایین.... 

.  

فیلم کتک خوردن میبینم...وحشیانه کتک خوردن...فیلم فرار...کتک خوردن و فرار از دست کسایی که تا دندون مسلح اند و همه ی وجودشون خشم و کینه و نفرته...همه وجودشون سیاهه... 

 

 

...یهویی بلند میشم...با حرص و عصبانیت میرم سمت دیوار اتاقم و اونقدر با حرص مشت میزنم که احساس می کنم استخوان های دستم خرد میشه الان... با هر مشتی که میزنم یه رویا میبافم...مثلا یه بار میزنم به همون لباس شخص یه...یه بار به اون چند تا وحشی که حتی نوک بینی شون هم مشخص نبود....یه بار(...)یه بار(...)همه شون رو میزنم!!

به موبایلم نگاه می کنم...روشنش میکنم...مثل همیشه تصویر زن و شوهر فیلم -پی اس آی لاو یو - که عاشقانه با هم خوابیدند...هیچکس زنگ نزده! هیچکس نبوده که دلش برام بتپه...یا تنگ بشه...  

 

دلم میگیره...میرم گوله میشم یه گوشه ی تخت! زانوهام رو جمع میکنم تو بغلم و سرم رو میذارم رو زانوهام...نکنه من واقعا دارم سخت میگیرم...نکنه چیزی به اون معنا که من می خوام نیست...نکنه من نباید سخت بگیرم که حتما یکی بیاد و به همه ی وجودم بشینه...به دلم بشینه...به روحم... 

 

یه بار دیگه به همه ی اون آدم هایی که الان تو زندگی ام هستند و بعضی هاشون الان چندین ساله که هی درخواستشون رو تکرار می کنند رو مرور میکنم... 

 

یکی تو وجودم میگه حالا میمیری با یکیشون ارتباط برقرار کنی؟؟؟می خوردت؟؟ که چی حالا که یه دیوار سفت و سخت کشیدی دورت؟ به کجا رسیدی اصلا؟؟ کی بهت گفت آفرین که پاکی؟؟ 

پامیشم دوباره میام سر اون فیلمی که متوقفش کرده بودم...آخه تو کی اینقدر وحشی شدی برادر من؟؟ کی این همه تخم کینه رو تو دل تو کاشته که اینقدر رشد کرده و ریشه دونده... 

اونی که داری به قصد کشت میزنیش چکارت کرده مگه؟؟ به این فکر کردی؟؟ به این که اونی که داری میزنی اش کی هست فکر کردی؟؟ فکر کردی شاید نان آور یه خونه است؟ برای پدر و مادرش همه چیزه؟ خودش پدر یا مادر یه طفل معصومه؟  

 

 

تو هم تقصیری نداری طفلک من...تو خودت هم قربانی جهلی...قربانی کینه...قربانی نفرت های بی سبب... 

کاش به خودت بیای... 

باز همین جوری از سر عادت موبایلم رو نگاه میکنم...دوباره پیغمبر درونم بیدار شده! رفته رو منبر! داره روضه می خونه برام! مثل تمام این ۲۷ سال... 

نه!! چی چی رو از سر تنهایی بری تن به هرچیزی بدی؟ تو حقت بهترینه...این همه تنهایی رو تحمل نکردی که حالا بری بچسبی به هر به درد نخوری... 

 

خوب چته؟ بلند شو یه کم به خودت برس...روابط دوستانه ات رو زیاد کن...فکر سفر باش! تو یه یه سفر نیاز داری...خیلی زیاد...همه چیز درست میشه...  

 

علیرضا رضایی رو می خونم...تو وبلاگش زمین و زمان رو با همون لحن خاص خودش به فحش و انتقاد کشیده ....از ساز....گارا  بگیر تا بقیه...داره اشتباه میکنه! این جوری توپ رو میندازه تو زمین رقیب(دشمن).... 

 

...وای بریدم دیگه....

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

.... 

 

بلند میشم... 

 

موهام رو شونه می کنم...چقدر بلند شده...از کمرم خیلی خیلی پایین تر و تا اواسط .... م هست...کی اینقدر بلند شد؟؟؟من حواسم کجا بود؟؟ 

 

یه گل سر بنفش قشنگ رو که نمی دونم کی خریده بودم و حتی از توی تایلون خریدش بیرون نیاورده بودم رو میزنم به موهام....من حواسم کجا بوده؟؟ 

 

چتری هام رو یه سشوار چند ثانیه ای میکشم  و کج میریزمشون سمت چپ پیشونیم...

 

یه رژگونه ی صورتی کمرنگ.... 

 

نگاه می کنم... 

 

قشنگ شد !  قشنگ شدم... 

 

 

لاک های لب پر شده ام رو پاک می کنم...

 

همه چیز درست میشه...همه چبز به بهترین شکل درست میشه...اگه من بخوام...اگه تو بخوای...دنیا این جوری نمی مونه...از این همه نا امیدی چه سود؟؟چی حل میشه از این همه دل 

گرفتگی و بی حالی...از این همه احساس یاس و شکست...از این همه بغض! بسه دیگه هرچی گریه کردیم...هر چی به دل شکسته مون بها دادیم...این جوری هیچی عوض نمیشه هیچی بهتر نمیشه... نه زندگی عاطفی مون...نه زندگی اجتماعی و سیاسی مون...هیچی! این جوری همیشه رو یه دور باطلیم...یه دور باطل همیشگی... 

باید خودمون بلند شیم...باید دل قوی داشت...باید تغییر رو از خودمون شروع کنیم...باید جا رو باز کنیم برای خوبی ها..نکویی ها ...

 

یه کاغذ برمیدارم... 

 

 

برنامه های امروز: 

 

-جمع آوری اتاق  

 

-فنگ شویی اتاق

 

-تغییر وکوراسیون اتاق 

 

-برنامه ریزی ورزشی  

 

-لاک 

 

-فیلم 

 

-فرانسه 

 

-رقص  

 

-پیاده روی 

 

 .....

 

.... 

 

..... 

 

یادم باشه... 

 

همیشه لبخند بزنم.... همیشه! این خیلی مهمه! حتی وقتی تنهام...

 

همیشه ببخشم.... 

 

همه رو ببخشم...  

 

شادی در درون منه...اجازه بدم خودش رو نشون بده.... 

 

این قدر سر کودک درونم داد نکشم و به خاطر همه ی اشتباه  ها ی سهوی و نا خواسته ای که گاهی کرده هزاران بار تنبیه  سرزنشش نکنم... 

 

اون بی پناه ترین و مظلوم ترین بچه ای هست که من تا حالا دیدم!! همیشه داره دعوا میشه! هم از طرف خودم...هم خانواده...هم جامعه...هم حکومت...همیشه متهم شده....همیشه تهدید شده! همیشه فحش شنیده و دری وری! ایرادهای و برچسب های اجتماعی اش که شاهکار بودند...متبرج! مفسد فی الارض! ساختارشکن! 

 

که چی؟؟ دلش خواسته شیک باشه...دلش خواسته یه کم لب هاش رو پر رنگ تر کنه.... 

دیگه اعتراض به وضع موجود و ساختار موجود که هیچی...

 

باید کمکش  کنم...اون ترسیده...اون خسته است... 

باید عمیق تر به خودم بپردازم... 

 

با مهربانی... 

 

با توجه به این که زندگی یه طول مدت کوتاهه که داره تند تند طی میشه و می گذره... 

 

با توجه به این که برگشت به گذشته ممکن نیس! پس چه سود که من این همه تو گذشته بمونم؟! چی حل میشه؟؟ چی درست میشه؟؟ 

 

باید بلند شم...بیا بلند شیم... 

 

بیا لبخند بزنیم... 

بیا بخندیم... 

بی بهانه.... 

از ته دل... 

همه چیز درست میشه... 

پایان شب سیه سپید است... 

بیا فکر کنم شب تمومه... 

بیا به انتظار سپیده بنشینیم... 

 

  

دست هات رو بده به من... 

 

بیا با هم بلند شیم...

 

نوشته شده در شنبه 24 بهمن‌ماه سال 1388ساعت 02:38 ب.ظ توسط نهال نظرات (15)