یاهو-بلاگفا-یاهو-وبلاگ
if ( intCount==-1) strResult="آرشیو نظرات"; if ( intCount==0) strResult="نظر بدهید"; if ( intCount==1) strResult="یک نظر"; if ( intCount>1) strResult=intCount + " نظر" ; strUrl="http://commenting.blogfa.com/?blogid=" +strBlogId + "&postid=" + lngPostid + "&timezone=" + intTimeZone ; strResult ="" + strResult + " " ; document.write ( strResult ) ; } function OpenLD() { window.open('LinkDump.aspx','blogfa_ld','status=yes,scrollbars=yes,toolbar=no,menubar=no,location=no ,width=500px,height=500px'); return true; }
X
تبلیغات
نماشا
رایتل















خوشبختی

زندگی را با همه ی زیبایی اش در آغوش می کشم...

(هر کی نمی دونه غزل کیه،می تونه این جا رو بخونه... )

 

 

-غزل مریضه...به من نگفته بودند چون به قول خودشون می دونستن همون فاصله ی تا دیدنش حتما سکته می کنم. 

اسهال و استفراغ شدید که هنوز معلوم نیست ویروسیه یا مسمومیت. 

حمید و زهره هم یک هفته رفته بودند تهران وزارت بهداشت کارداشتند.اونا هم تازه فهمیدند و حمید که اصولا غزل لب باز می کنه اون ضعف میکنه،معلوم نیست چه طوری داره می کوبه میاد شیراز. 

 

هرچی پزشک دور و برم بوده زنگ زدم. هرکی هرکاری از دستش برمیومده انجام داده...یه ذره این طوری خیالم راحت شد چون تخصصی ترین و سفارشی ترین کارها براش انجام شده!! 

ببخشید ولی دقیقا با رابطه! بمیرم برا دل اون پدر و مادرهایی که بچه ی مریض دارند و تو این بیمارستان ها و درمانگاه ها غریب و سرگردونند... 

امروز یه پدر و مادر بلوچ و ساده و بیچاره با بچه ی بغل تو یکی از درمانگاه ها سرگردون بودند .وقتی از اتاق دکتر(که مستقیم با موبایلش تماس گرفته بودم و راه به راه رفته بودم تو) اومدم بیرون،بدون این که حتی به منشیه نگاه هم بکنم،دسته زنه رو گرفتم بردمش تو اتاق دکتر ،گفتم اینا از سیستان اومدن با بچه ی مریض نمیشه برن دوباره بیان...منشی هم با مریض نوبت داده شده ی بعدی،بعد از این که به زنه (بلوچه) یه چند تا : کجااااای کشدار گفت و من همچنان دست زنه رو کشیدم و بردم تو، در آستانه ی در بر و بر و هاج و واج منو نگاه می کرد ... 

 

بیچاره دکتر از همه جا بی خبر حرفی نداشت و صد بار هی گفت اوه ممنون خانم نهال چه کار خوبی کردید و ...اما منشی احمق شعور اینو نداشته مریضه سیستانی با بچه ی مریض نمی تونه بره چند هفته ی دیگه بیاد تازه برای معاینه!!! احمق!!! فقط هی تند و تند تسبیح می نداخت و نمی دونم چه کوفتی می خوند از رو کتاب!!! لابد زیارت عاشورا که هی لعنت و نفرین بفرسته به زمین و زمان  و این و اون!!! وگرنه چه طور یه آدم می تونه اینقدر سنگ باشه!! یه مریض اضافه تر با اون شرایط، پذیرشش هیچ مانعی نداره! اصلا مگه این می خواد معاینه کنه تشخیص بده!!! طفلک نگاه های مادره از ذهنم نمیره! یه دختر کم سن و سال اما شکسته ی بی زبون! پدره از اون بدتر! ساده و بی دست و پا و درمانده و پر از التماس!

 

واقعا سخته! 

 

 

 

غزل هم که امروز که هی اشک ها و سرگردونی های منو میدید،برا این که به زعم خودش جو رو عوض کنه،با همون چشم های بی حال و کلمات بریده و بی رمق میگه: 

 

اااا راستی مامی!! اون سرویس و ِرپاچه(!!) رو که دوست داشتی خریدی؟؟؟؟؟ 

منظورش ورساچه است....(تو مکالمه های من و دوستم شنیده بوده،نیم قرن پیش!!!!!!!) 

 

 

 

 

 

-معلومه الان دارم از ناراحتی و غصه منفجر میشم؟؟؟ اصلا نمی تونم ببینم یه خار به پاش بره! حاضرم هر کاری بکنم! هر کاری! فقط خوب شه! که باز بلند شه آتیش بسوزونه! کاش من به جاش مریض شده بودم! کاش! کاش می تونستم شب تا صبح بالای سرش بمونم! حتی یه قطره آب هم از گلوم پایین نمیره! دهنم خشک خشکه اما حتی نمی تونم برم تا تو آشپزخونه آب بخورم. 

هیچی برام ارزش نداره تا وقتی غزل خوب بشه!  

 

امروز وقتی داشت سرم می گرفت،پزشک عمومی اتفاقات،یه دور برا سرکشی اومد تو...غزل اولش تو بغل من بود و سرم گرفت و اینقدر ناز و نوازشش کردم و بوسیدمش و قصه گفتم که وسط هاش چند لحظه خوابش برد که البته زودی پاشد چون ج ی ش داشت... 

 

تو اون فاصله ای که خوابید گذاشتمش رو تخت و پتو رو انداختم روش و رفتم از اتاق بیرون و زار زدم! یعنی منفجر شدم! 

بعد دکتره (عمومیه) اومده جلو پرستارها(که همشون انصافا خوب بودند)میگه مامانش(!!!) داره پس میفته! یکی باید مامان غزل رو بغل کنه سرم بزنه!! پدرش کجاست؟ 

 

حوصله نداشتم توضیح بدم گفتم تهرانه داره میاد...  

بعد میگه(دوباره رو به پرستارها): این از اون مامان هاست که بچه عطسه کنه،این روح از بدنش خارج میشه...بابا بچه اسهال استفراغ گرفته! اولین بچه ی عالم بشریت نیست که این جوری شده که!! اینم مثل همه! ۲ روز دیگه هم باز خوب میشه هی از سرو کولتون بالا میره بعد التماسش میکنی که یه دقیقه بشینه!!  ای داد از مادرهای جوون و حساس که خیلی زود مامان شدند و هنوز ضد ضربه نیستند!!!! خانم اگه این مادرهای روستایی که ۱۰ تا بچه دارند می خواستند با هر اسهال استفراغ بچه شون این جوری پس بیفتند که اولی به دومی نمی کشید و دور از جون شما از بین میرفتند...البته آگاهی و علم به مسایل همیشه آدم ها رو حساس تر می کنه...(یعنی ولش می کردند تا صبح از منبر پایین نمی اومد و دیدگا های روانشناختی اش رو مثلا به من اما تو چشم و چار این دخترای دورو برش میکرد!)

اون قدیمی های وبلاگستان آرین رو یادشونه؟؟ بچه ی علی و کاملیا...علی پزشک بود...آرین اسهال و استفراغ گرفت و بعدش...  

همش اون جلو چشممه... 

حمید و زهره نیمه شب امشب میرسند حتما...گفته بودم هر دو پزشکند...کاش زودی بیان خیالم راحت شه...  

 

(همه ی پاش و به خصوص م ق ع د ش ،له و زخم شده و با هر بار بیرون روی از ته دل گریه می کنه و اشک میریزه!! تا بودم به خصوص مواقعی که بیرون روی نداشت،مرتب اکسید دو زنگ  و  آ-د و روغن ماهی زدم.خدا کنه الان دردش کم تر شده باشه)

 

دعا لطفا... 

 

(فکر کنم پست قبلی و پست اون یکی وبلاگ حدود ۵۰ تا کامنت داره.فردا همه رو جواب میدم.قبل از این که بفهمم چی شده همه رو پرسیدم از متخصص امر)

نوشته شده در دوشنبه 12 بهمن‌ماه سال 1388ساعت 02:17 ق.ظ توسط نهال نظرات (16)