یاهو-بلاگفا-یاهو-وبلاگ
if ( intCount==-1) strResult="آرشیو نظرات"; if ( intCount==0) strResult="نظر بدهید"; if ( intCount==1) strResult="یک نظر"; if ( intCount>1) strResult=intCount + " نظر" ; strUrl="http://commenting.blogfa.com/?blogid=" +strBlogId + "&postid=" + lngPostid + "&timezone=" + intTimeZone ; strResult ="" + strResult + " " ; document.write ( strResult ) ; } function OpenLD() { window.open('LinkDump.aspx','blogfa_ld','status=yes,scrollbars=yes,toolbar=no,menubar=no,location=no ,width=500px,height=500px'); return true; }
X
تبلیغات
رایتل















خوشبختی

زندگی را با همه ی زیبایی اش در آغوش می کشم...

این پست رو می نویسم که فقط بخندید باشه؟؟  

 

درست فردای روزی که پست قبل رو نوشتم،صبح به بدترین شکلی روده ام خونریزی کرد!!! :)  و هنوز هم ادامه داره و احتمالا که نه! حتما باید مجددا کلونوسکوپی بشه...

 

 

بعدش اومدم از در خونه برم بیرون،یه پسر پرروی( ....)دم در پارکینگ با نیسان پارک کرده بود،ایستاده بود دستش رو زده بود به کمرش می خندید میگفت ماشینم رو جابه جا نمی کنم! 

 

 

بعدش رفتم اداره که بر خلاف میلم و علیرغم خودداری و خود خوری این سال ها،مجبور شدم خیلی تند با کارمندم صحبت کنم چون نشسته بود دستش رو گذاشته بود رو دستش و میگفت به من چه که کار کنم! تقصیر شماست که دقت نکردید! ! (تنها کاری که بهش محول کرده بودم،این بود که تو کامپیوتر پرانتز ِ دور ِیه کلمه رو که پشت کلمه این جوری)( قرار گرفته بود اصلاح کنه!)    

 

 

 

اول صبح پنجشنبه،علیرغم همه ی حرفها،اومدم یه پست سرتاسر انرژی گذاشتم این جا که درست موقع پابلیش کردن پرید!!!

 

باز دوباره پنجشنبه صبح،تو خونه،یه لامپ ۲۰۰ رو وصل کردم به پریز برق اتاقم، تا یه کم روشن تر بشه،بعدش رفتم درش بیارم که لامپه افتاد پشت دستم و دستم با شدت هرچه تمام تر و استخوان سوز تر سوخت و جزغاله شد!!! 

  

 

:)) بازم بگم؟؟ بگم؟بگم؟؟ 

 

 

ولی هنوز دارم می خندم و به طرز شگفت آوری منتظر یه فرایند خوشحال کننده ام...همین حالا! 

.. 

پ.ن: 

 

مستخدم اداره  با عصبانیت و عتاب و خطاب میگه: پشت دستتون(همونجا که سوخته) جای یه زبون دراومده! ۱۰۰ بار بهتون گفتم هر روز(!!) اسپند دود کنید! چشم که ندارند که!! راه که میرید با غیییییییض(!!!) سرتاپاتون رو نگاه می کنند!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!  

 

...همچین با چشماش ادا میاد که پقی میزنم زیر خنده!!!

شیرازی ها میگن : درونم خودم رو سوزونده بیرونم مردم رو!!!   فک کن...من هر روز دور سر خودم اسپند بگردونم!!!

آقای رییس سایق وقتی جریان دستم رو شنید(در جریان خون ریزی ام بود)، با خنده میگه مطمئنی خدا غضبت نکرده؟؟؟ 

 

میگم نه! اتفاقا من با خدا خیلی هم رابطه ام خوبه...منتها یه کم حوصله اش سر رفته،بازی اش گرفته...داره بازی می کنه باهام... ما با هم خیلی از این شوخی ها داریم!!! 

 

ولی جدی من عصبانی نیستم...می دونم که خبرهای خوب در راهند و فاصله شون تا من ،به اندازه ی یه پلک زدن و خواستن از ته ِ دله... 

 

 

برام دعا می کنید؟؟یا انرژی مثبت؟؟ 

 

 

همتون رو دوست دارم...خیلی خیلی...

 

 

 

 

 

 

 

 

 

نوشته شده در جمعه 2 بهمن‌ماه سال 1388ساعت 01:02 ق.ظ توسط نهال نظرات (13)