یاهو-بلاگفا-یاهو-وبلاگ
if ( intCount==-1) strResult="آرشیو نظرات"; if ( intCount==0) strResult="نظر بدهید"; if ( intCount==1) strResult="یک نظر"; if ( intCount>1) strResult=intCount + " نظر" ; strUrl="http://commenting.blogfa.com/?blogid=" +strBlogId + "&postid=" + lngPostid + "&timezone=" + intTimeZone ; strResult ="" + strResult + " " ; document.write ( strResult ) ; } function OpenLD() { window.open('LinkDump.aspx','blogfa_ld','status=yes,scrollbars=yes,toolbar=no,menubar=no,location=no ,width=500px,height=500px'); return true; }
X
تبلیغات
نماشا
رایتل















خوشبختی

زندگی را با همه ی زیبایی اش در آغوش می کشم...

دیشب،یعنی جمعه،همین طور که تو پست قبل گفتم،بعد از فکر کنم یک سال ماله کشی(!) که فقط اسباب و اثاث اتاقم رو یه جا می چپوندم و می گفتم خوب جمع شد دیگه!! وبعد از یک سال که من به معنای واقعی کلمه اتاقم تبدیل به جنگل شده بود، و بعد از یک سال که هر روز تو ادره تو دفترچه ی یادداشت ها و برنامه ریزی های روزانه ام می نوشتم: امروز: جمع آوری کامل اتاق! و خوب مسلما شب چون تختم از شلوغی جای خوابیدن هم نداشت به بدبختی کف اتاق یه متر و هفتاد سانت جا پیدا می کردم که بخوابم، به معنای واقعی کلمه و مثل بچه ی آدم! اتاقم رو تمیز کردم!


اونوقتش از اونجایی که تا صبح بیدار بودم،صبح ساعت ۸ هم کف اتاقم رو شامپو فرش کشیدم!(اون قسمت های خونه ی ما که سرامیک نیست،یعنی ۳تا اتاق خواب ها،موکت صورتیه و یکی یه قالیچه ی کرم -سورمه ای که من قالیچه ی کرم سورمه ای رو هم رد کردم رفت و فقط یه مینی قالیچه به همون رنگ دارم!). یه عطر خوشبو تو هوا و به عروسک ها و تخت و ملحفه ها زدم و خلاصه صبح اتاق مثل دسته ی گل رو ترک کردیم به سمت اداره..


تو اداره یه کم معطل شدم و به دوربین مخفی که تازه بالای سرم نصب شده بود یه کم نگاه کردم و این ور و اون ور رو بررسی کردم و بعد پاشدم و هر چی کشو و میز و کمد و ...داشتم رو ریختم بیرون! کاغذهای به درد نخور رو بیرون ریختم،پوشه ها رو مرتب کردم،کف کشوها کاغذ انداختم ،کتابخونه ی اختصاصی ام رو چیدم و ...



دوباره یه کم نشستم سر جام و یه چایی و آب خوردم و روزنامه خوندم و کتاب خوندم و ...بعد یهو پاشدم یه کیسه ی بزرگ زباله از آبدارچی اداره گرفتم و رفتم پایین سروقت ماشین!



باورتون بشه که دقیقا دو تا کیسه ی بزرگ آشغال و به درد نخور از تو صندوق عقب و کف ماشین و داشبورت جمع کردم!!!!! خلاصه بعد از نیم ساعت نفس نفس زنان برگشتم تو اداره...



باز یه کم نشستم و چایی و آب و روزنامه و این ور و اون ور و اینا...بعد یهو پاشدم خیلی شجاعانه یه نگاه به دوربین انداختم و یهوو کیفم رو خالی کردم رو میز!!

چشمتون روز بد نبینه که چقدر آشغال پاشغال(!!) از تو کیفم ریختم تو سطل زباله!!



خلاصه کیفم رو مرتب کردم و همه چیز رو درست چیدم سرجاش و دوباره نشستم سر جام!!



باز یه چایی دیگه و آب و کتاب و اینور و اونور و اینا،که اینبار دیگه کیفم رو انداختم سر شونه ام و رفتم تو آشپزخونه یه کم سر و وضعم رو مرتب کردم و تا خانم آبدارچی اومد بگه دارید میرید خانم نهال؟؟ خودم گفتم: دارم میرم کارواش ماشین رو بشورم...فقط خانم ف،لطفا این دست کش ها و ظرف و ظروف هایی رو که من از تو ماشین آوردم برام بشورید بگذارید تو کشو میزم وقتی خشک شد...



بعد یهو خیلی جدی بهش میگم: حس می کنم قراره بمیرم! اینقدر با جدیت دارم زمین و آسمون رو می سابم! احتمالا کار ضمیر ناخودآگاهمه! نمی خواد وقتی مردم حرف پشت سرم باشه که اه! چه شلخته بود!!!



خلاصه روانه ی کارواش شدیم و آخرین بشور و بساب رو هم انجام دادیم و برگشتیم خونه...الان هم می خوام مثل یه خانم با شخصیت بر خلاف رویه ی این چند وقته تا صبح بیدار نشینم و با سر و البته یه دونه کتاب بپرم تو تخت تمیز و مرتب و خوش بو ...

.

.

.

.

.

توضیحات:



-چون می دونم تو دلت گفتی عجب اداره ی خوبی! این فقط چای و آب می خوره و کتاب می خونه،باید بگم اداره مون که خوب هست،ولی کلا بار کاری من شنبه ها خیلی سبکه خدا رو شکر...



-من کلا بسیار مرتب و منظمم...منتها این یک سال...یه جورایی کم آورده بودم دیگه...



-دلم می خواد از قبل و بعد ماشین و اتاق و اداره عکس بگذارم ولی خوب هیجان به این زیادی رو می ترسم بهتون تحمیل کنم!! کشور به شماها احتیاج داره!



اضافه شد:



از احساسم براتون نگفتم!

...یه جوری سبکی،سبکبالی،راحتی،حس پرواز دارم اصلا...خونه تمیز،اداره تمیز،ماشین تمیز...


نوشته شده در یکشنبه 25 مرداد‌ماه سال 1388ساعت 12:36 ق.ظ توسط نهال نظرات (12)