یاهو-بلاگفا-یاهو-وبلاگ
if ( intCount==-1) strResult="آرشیو نظرات"; if ( intCount==0) strResult="نظر بدهید"; if ( intCount==1) strResult="یک نظر"; if ( intCount>1) strResult=intCount + " نظر" ; strUrl="http://commenting.blogfa.com/?blogid=" +strBlogId + "&postid=" + lngPostid + "&timezone=" + intTimeZone ; strResult ="" + strResult + " " ; document.write ( strResult ) ; } function OpenLD() { window.open('LinkDump.aspx','blogfa_ld','status=yes,scrollbars=yes,toolbar=no,menubar=no,location=no ,width=500px,height=500px'); return true; }
X
تبلیغات
پیکوفایل
رایتل















خوشبختی

زندگی را با همه ی زیبایی اش در آغوش می کشم...

جمعه صبح بعد از یه شب نا آروم از خواب بیدار شدم...باز کف اتاق درهم و شلوغ کز کرده بودم و خوابم برده بود...می دونستم بقیه در تدارک پیک نیک و دور هم جمع شدن خانوادگی در باغ خارج از شهر هستند...



خوبیه تابستون اینه که من پنکه ی جهیزیه ی مامانم رو میارم تو اتاقم و با آخرین درجه روشنش می کنم و یه تیکه لباس یا پارچه هم می ندازم روش و با صدای اون کلا ارتباطم با دنیای خارج از اتاقم قطع میشه...



خودم رو دوباره خوابوندم تا مطمئن شم که رفتن...


ساعت یک بلند میشم و میام بیرون...مسواک میزنم و میرم از کنار تلویزیون کنترل رو بردارم که یه لحظه سرم گیج میره و اول تعادلم رو به جلو بهم می خوره و بعد هم بر می گردم عقب...


جای انگشت هام کاملا رو صفحه ی ال سی دی مونده...


میفتم رو کاناپه و تلویزیون رو روشن می کنم و کمی بازپخش برنامه ی های «وی او ای» رو می بینم...


دیگه حالم بهم می خوره بس که ۲۰ بار تکرار می کنه که خانم هیلاری کلینتون،وزیر امور خارجه ی آمریکا در اخرین روز از سفر آفریقاییش...



تلویزیون رو خاموش می کنم و فکر می کنم...





زیادی گیج و منگم...تو خونه راه میرم...اصلا نمی فهمم چی به چیه...میشینم.فکر می کنم...دوباره راه میفتم...



درد وحشتناکی تو شکمم می پیچه...یادم میاد دیشب بعد از این گفتمان پدرانه(!) این درد شروع شده بود که من محل نگذاشتم و حالا شدید تر شده...

به زور کمی غذا می خورم...مطلقا مزه اش رو حس نمیکنم...میرم تو آشپزخونه...کتری رو می گیرم زیر آب و از این که هیچکس خونه نیست لبخند کوچکی میزنم و فکر می کنم...



...مدرسه که می رفتم و حتی بعدها که شاغل شدم،همیشه وقت رفتن به خونه،هرچی دعا بلد بودم می خوندم که کسی خونه نباشه...نه اهل دوست پسر بودم و نه آزادی تلفنی و قرارمداری می خواستم...فقط می خواستم ساعتی راحت باشم،نفس بکشم...

دقیقا برعکس همه که به اشتیاق مادر و آغوش بی دغدغه اش به سمت خونه پرواز می کردند،من دعا می کردم که کسی نباشه...چون...هیچی...بی خیال بابا!



کتری رو می گذارم روی گاز و زیرش رو روشن می کنم و از آشپزخونه میام بیرون...



لپ تاپ رو روشن می کنم و همزمان یاهو مسنجر و وبلاگ و فیس بوک رو باز می کنم...


تو اینباکس فیس بوک یه کامنت دارم از یه دوست ینگه ی دنیا که دیشب فقط فهمیده من حالم بده و کلی ابراز نگرانی کرده...آفلاین های یاهو مسنجرم هم از همین دوست نگرانه که هیچوقت هم نخواهد فهمید مشکل چی بوده...


فکر میکنم...



...دیشب که اشک مجال نمیداد،جزو معدود دفعات زندگی ام بود که می خواستم حرف بزنم.وارد یاهو مسنجر شدم و از این همه دوست هیچکس نبود...مسلمه که من با هرکسی هم حرف نمیزدم ولی خوب...هیچکس نبود جز حضور نصفه نیمه ی همین دوست ینگه ی دنیا...



وبلاگ ها رو یه نگاهی می کنم اما هنوز منگم...گیجم...انگار هیچی نمی فهمم.تو سرم انگار دو قسمت ایجاد شده: یک قسمت پر از فکر و ناراحتی و نگرانی و غم و اضطراب و یک قسمت هم خالی و عجیب...



میرم تو آشپزخونه...آب جوش اومده...قوری رو بر میدارم که چای بریزم توش ولی یهو میگذارم سرجاش و میرم سراغ فلاسک و یه عالم از زعفرونی رو که عید از مشهد آورده بودم خالی می کنم توش و بعد هم مخلوطی از چای سبز و سیاه و بعد هم آب...



لیوان بزرگ آبجو خوری ام که اهل خانه تغار صداش می کنند و من عاشقشم رو می شورم و منتظر دم کشیدن چای میشم...



بازم فکر می کنم..کمی به دیشب،کمی به زندگی های وبلاگی،کمی به خودم....

باز هم گیجم...دقیقا حس بی وزنی دارم...انگار تو فضام.



برای خودم چای میریزم و دوباره تلویزیون رو روشن می کنم...برنامه ی یک ساعته ی ویژه ی« وی او ای» رو می بینم...انگاری لابه لای اون همه افکار عجیب گاهی هم با خودم حرف میزدم



لپ تاپ شارژش تمومه...میگذارمش رو زمین...



فکر می کنم...



حالا باید چکار کرد؟ یادمه دیشب یه دوست بهم خیلی قاطعانه گفت تنها راه تو اینه که از ایران بری! حتی اگه مجبور شی پناهنده بشی! از شنیدن کلمه ی پناهندگی همه وجودم می لرزه!



یادم میاد بهش که اینو گفتم گفت: آخرش اینه که تو راه بهت تجاوز میشه! آخرش اینه که می کشنت! این جا که تو هر دقیقه داری میمیری...چقدر می خوای به روی خودت نیاری؟؟

یه دختر شاد و شیطون و خندون و موفق رو ببین به چه روزی انداخته این تفکر ستنیه این اجتماع خراب شده...



اون داره با عصبانیت اینا رو می گه و من یادم میفته به مشاور خانمی که نوجوان که بودم مادر و پدرم به زور بردنم و بعد هم به مشاور خودم...



حرف مشترک هر دو این بود که انسان های متفاوت هیچگاه از جانب اطرافیانِ کلیشه ای و معمولی درک نخواهند شد... و این که برای هر دو جالب بود که من ذره ای،حتی ذره ای شبیه اطرافیانم نشدم...اینکه این شخصیت مستقل فکری و روحی و رفتاری که در یک محیط فوق بسته ایجاد شده برای هر دو جالب بود...



فکر می کنم به معاون ۵۵ ساله ی اداره که هفته ی قبل میگه: خانم نهال! من و آقای ح(رییس اداره) و آقای م(وکیل و مشاور حقوقی اداره) با هم صحبت می کردیم ،گفتیم که خانم نهال علاوه بر شخصیت فوق العاده و مثال زدنیشون،واقعا پُر(!!) هستند! از هر نظر! بسیار آگاهند...

و بعد هم فرم انتخاب رشته ی دخترش رو آورده بود تا براش پر کنم...






حالم بهم میخوره...





از فکر میام بیرون.تلویزیون رو خاموش میکنم...



میرم تو حمام...آب رو ولرم می کنم و افکارم رو میریزم بیرون:



پناهندگی،ازدواج،دکترح،درس،موسوی،کروبی،خانواده،بچه،احمدی نژاد،فامیل،۲۷سالگی،فیس بوک،وبلاگ و ...و ....و ....



انگار یکی بهم میگه: بذار همه با هم برن تو فاضلاب! بذار سرت سبک شه...هنوز امید هست...زندگی ات متحول خواهد شد...


خوبی موهای پرپشت بلند داشتن اینه بیشتر مشغول میشی و بیشتر وقت فکر کردن داری...

شامپو،نرم کننده،ماسک مو...


فکر میکنم...



یادم باشه مارک هاشون رو تو اون یکی وبلاگ بنویسم ...چقدر وقته حتی کشش این که کرم بزنم هم نداشتم! اصلا به خودم نرسیدم! وقتی خودم به خودم توجه ندارم از بقیه چه انتظار؟؟



کرم دور چشم،کرم کف پا،کرم دور لب،لوسیون بدن،اتو کردن موها و ...هیچی هیچی هیچی! فقط غصه! ماه هاست که اتاقم مثل بازار شام شده! حتی کشش این که یه کم مرتبش کنم هم ندارم...



میام بیرون از حمام...آب موهام رو می گیرم و یه چای دیگه....«وی او ای» داره یه مستند از آنجلینا جولی پخش می کنه...


چقدر دلم بچه می خواد...دلم بچه می خواد...مطابق همه ی این مدت،به بچه که فکر می کنم سینه هام تیر می کشند! می دونم که میل شدیدم به بچه برای اینه که دلم می خواد همه غریزه و احساسم رو به پای یکی بریزم ...کلا دلم عشق ورزیدن و عشق گرفتن می خواد! دلم محبت می خواد! محبت خالصانه...هم یه جنس مخالف هم بچه...

میدونم که بچه ی من بچه ی خوشبختی خواهد شد...مطمئنم که مادر خیلی خوبی هستم.در این شکی ندارم! حتی می دونم که اگه شوهر آینده ام مرد خوبی باشه،همسر خوبی هم برای اون هستم...ظرفیت ساختن یه زندگی دو نفره ی شاد و آرام و دوست داشتنی رو در خودم می بینم.من خودم رو می شناسم! چرا باید اجازه بدم که اطرافیان مخرب و افکار مخرب تمام «من» رو از بین ببرند؟؟


باز انگار یکی که تو حمام باهام حرف زده بود دستم رو می گیره و بلندم میکنه...



میرم تو اتاقم...شروع می کنم به جمع کردن اون جنگل! با خودم میگم این وضع تو نیست! یه ام پی تری گوگوش رو میگذارم تو ضبط اتاق و ادامه میدم...کم کم با گوگوش آواز می خونم...



توی یه دیوار سنگی دو تا پنجره اسیرن دو تا خسته دو تا تنها یکیشون تو یکیشون من...



یادم میاد یه اواسط سال های ۷۰ ! کلاس سلفژ فرانسوی!! مسخره ترین کلاس عمرم! تنها حاصلش این شد که الان موقع شنیدن این آهنگ های صرفا قر و قنبیلی،فقط حرص می خورم این چرا اینو رعایت نکرد؟چرا صداش این همه زیره و ...و البته گاهی هم بی خیال زیبایی شناسی میشم و میرم وسط...



واقعا وضعیت اتاق خر تو خره...



هی تیکه های لباس و لوازم و آرایش و سی دی رو از رو زمین برمیدارم و می خونم:



تا دلم شکوه رو آغاز میکنه،دیگه اشکم واسه من ناز می کنه...



کولر رو درجه ی زیاد روشنه و من هم بعد از حمام موهام خیسه و تنم خنک! ولی شرشر از صورتم عرق میریزه پایین...



می دونم مال کم خونیه احتمالیه...رنگم به شدت پریده و حتی وقتی صورتم رو میشورم بازم دو دقیقه بعد خیس میشه...



جمع و جور می کنم و با خودم فکر می کنم...


ول کن! خودت رو کشتی! تصمیمت رو بگیر! اگه واقعا می خوای پناهنده شی تصمیمت رو بگیر!

اگر هم نه،تو که دورو برت رو میشناسی...بی خیالشون شو! فکر کن نیستن! تفاوت ها بالاخره باید یه جایی خودشون رو به صورت بحران نشون بدن یا نه؟!



جمع می کنم...لاک،عطر،عروسک،کتاب،ملحفه...

جارو می کنم...۲ بار...زیر و رو....



یه کم ته دلم روشن تر شده...یه نوری،یه کورسوی امیدی،اون ته ته های وجودم بهم لبخند میزنه...


گردگیری می کنم...دیگه زیاد بد نیستم! هرچند هنوز انگار تو بی وزنی ام! ولی می دونم نباید بیفتم و اونقدر پخش زمین شم که هرکی از راه رسید لگدمالم کنه و رد شه!



یاد حرف خانم شهیم میفتم که وقتی کلاس پنجم ابتدایی بودم ،این خانم پروفسور ایرانی از آمریکا اومده بود تو دانشگاه شیراز(تپه) تست هوش میگرفت! خیلی خیلی محدود و ظاهرا به خاطر جمع آوری آمار برای یه کار تحقیقی در یکی از دانشگاه های آمریکا...به واسطه ی اعتبار پدرم من رو بردن اونجا و بعد از تست گرفتن ۴ساعته از من(که نتیجه ی کلی اش رو بعدا تلفنی به مامانم گفت و من مو به مو یادمه چون اون یکی گوشی رو برداشته بودم و گوش میدادم) بهم گفت: نهال جان! اینو یادت باشه! کسایی که هوش بیشتری دارند،کسایی که یه کم بهتر از بقیه فکر می کنند،کسایی که یه کم بهتر از بقیه اطرافشون رو می بینند و نتیجه گیری می کنند،کسایی که دامنه ی فکر و تصمیم گیریشون از بقیه وسیع تره و در نتیجه رفتارهای بهتر ولی در عین حال متفاوتی یا بالاتری دارند،خواه ناخواه با بقیه و با اطرافیانشون کمی دچار مشکل میشن...چون اطرافیان اگه مثل اون نباشند،هیچ وقت نمی تونند اونو درک کنند و بفهمند! و براشون غیر قابل قبوله...بنابراین سعی می کنند متهمش کنند! سعی می کنند محکومش کنند! ولی نهال جان یادت باشه! بازی با اونا و جنگ متقابل،تو رو تا حد همون ها میاره پایین...این جور آدم ها نبایند بگذارند بقیه با نادانیشون اونا رو از اون جایی که هستند پایین بکشه...



با خودم میگم:



خانم شهیم! قربون دهنت! با چه جملات ساده ای برای من ِ بچه ی ۱۱ ساله حرفات رو زدی و حجت رو تموم کردی! بدون کلمات سنگین آینده رو برام به تصویر کشیدی...

چرا این تا حالا به ذهنم نیومده بود؟ این زن آینده ی من رو خونده بود...خدایا ! خانم شهیم کجایی که ببینی من دیشب چه حرفها که شنیدم! حرف هایی که پدر تحصیل کرده ام بهم زد رو حتی دلم نمی خواد تو وبلاگم بنویسم...



کاش الان بودی و من ازت می پرسیدم در آغاز ۲۷ سالگی آماج چه حملاتی قرار دارم.چه فشارهایی رو دارم تحمل می کنم...



یادم میاد که قبل از من پدر و مادرم رفته بودن تو اتاق و باهاش حرف زده بودند...



یادم میاد وقتی به مامانم زنگ زد،بعد از این که از ضریب هوشی ام و غیره و غیره گفت،لابلای حرف هاش بارها تکرار کرد :نگذارید تلف بشه! بگذاریدش مدرسه ی غیرانتفاعی(اون موقع من مدرسه ی نمونه میرفتم و غیر انتفاعی تازه اومده بود) ، از ایران بفرستیدش بیرون خیلی بهتره...

و چندین بار این قسمت آخر رو تکرار کرد!



طفلک منظورش صرفا خارج شدن از ایران نبوده! من و شرایط من رو دیده و اطرافیانم! دیده هیچی با هیچی نمی خونه! خواسته جلوی اصطکاک ها رو بگیره...



انگار راحت شدم...بی خیال...یه طوری میشه...فردا هم روز خداست...هفته ی نو،خدا،کائنات،آرزو،امید...



فیس بوک رو باز می کنم می نویسم:







در دنیای خودم قدم می زدم. خیلی کوچک است، از این سر به آن سرش فقط یک لیوان ویسکی طول می کشد، تازه بیشترش هم یخ است و نوشابه. به انتهای دنیا نزدیک می شدم که دیدم یک تابلوی جدید نصب کرده اند، رویش هم بزرگ نوشته است : « اندکی صبر... ». بعید می دانستم غیر از خودم کسی از این مسیر بگذرد، احتمالا هر کس تابلو را نصب کرده است منظورش من بوده ام.








نوشته شده در شنبه 24 مرداد‌ماه سال 1388ساعت 02:19 ق.ظ توسط نهال نظرات (13)