یاهو-بلاگفا-یاهو-وبلاگ
if ( intCount==-1) strResult="آرشیو نظرات"; if ( intCount==0) strResult="نظر بدهید"; if ( intCount==1) strResult="یک نظر"; if ( intCount>1) strResult=intCount + " نظر" ; strUrl="http://commenting.blogfa.com/?blogid=" +strBlogId + "&postid=" + lngPostid + "&timezone=" + intTimeZone ; strResult ="" + strResult + " " ; document.write ( strResult ) ; } function OpenLD() { window.open('LinkDump.aspx','blogfa_ld','status=yes,scrollbars=yes,toolbar=no,menubar=no,location=no ,width=500px,height=500px'); return true; }
X
تبلیغات
پیکوفایل
رایتل















خوشبختی

زندگی را با همه ی زیبایی اش در آغوش می کشم...

ای من چی بشم که اینقدر پست ادامه دار ننویسم و اینقدر دست و پای خودمو ببندم!!!!!


خلاصه با چشمان از حدقه در اومده نشستم نامه های حدود ۲۰ نفری رو که از شرایطی که پر کرده بودم خوششون اومده بود رو خوندم!



باور کنید که عااالی بود! شرایط خیلی ها عالی بود...نه همه البته...



ولی خوب من اون موقع برا شیده اطمینان نکردم و گفتم بذار از این جریان کمی بگذره ببینم چی میشه...



خلاصه روزی نبود که چند نفری از شرایط خوششون نیاد و تقاضا نکنند...

باور کنید تعداد نفرات با مشخصاتی که دادم به ۵۰ نفر هم رسیده!(مسایل معنوی و فکری رو نزدیک به شرایط خودم پر کردم و قد رو قد خودم زدم-۱۷۰- و وزن هم وزن خودم) خوب چون اولش اصلا جدی نگرفتمش و برام حالت تست داشت و فقط می خواستم خانواده ای رو از بی شوهری برهانم!!



خوب مسلمه که اینجا راندوملی(تو الان فهمیدی من انگلیسی نوشتم؟؟؟؟) انتخاب بیشتره و دست و بال آدم بازتره!!



مثلا من یادمه،مامانم آخرهای عید امسال،وقتی ملت فضول که سرشون همه جا هست جز تو زندگی خودشون باز نگران(!) زندگی من شده بودند و هی از مامانم می پرسیدند چرا نهال خانم ازدواج نمی کنه،مامانم با یه حالتی که معلوم نیست از خوشحالیه،غصه است ، چیه، با همه توانش می گفت،به خدا قسم باور نمی کنید تو این هاگیر واگیر(حالا هاگیر واگیر چی بوده؟خونه تکونی قبل از عید و مهمون داری پرترافیک عید و یه بارم خیلی ببخشید گلاب به روتون یکی از مهمون ها که تازه دوماد بود رفته بوده دبلیو سی نمی دونم چی از دستش افتاده بوده که گرفته بوده!! و مامانم در حال ضد عفونی کل خونه به خاطر این جریان بوده که مهمون های بعدی از تهران بودند! -ما مهمانی که شب بمونه و اینا نداریم فقط حالت دید و بازدید که خوب یه کم پرترافیکه چون پدرم نسبتا بزرگ فامیلند و بختر عموها و پسرعموها هم همه جداگانه تشکیل زندگی دادند و کمی به نفرات اضافه شده-منم که خوشبختانه تهران بودم!!!) داشتم میگفتم! میگفت خدا میدونه تو این هاگیر واگیر از هفته ی آخر قبل از عید تا الان ۷ تا خواستگار داشته که جز دوتاشون بقیه پزشک بودند!!!!


یعنی این در یه خانواده ی ایرانی،مثل درجه ی افتخار در حد سرهنگیه!! اگه اون دو تا هم پزشک از آب در میومدند حتما میشدم یه چیزی تو مایه های سرلشگر فیروزآبادی مثلا!!!!


خوب از اون جایی که می دونم تو کامنت دونی باز می پرسید که زود باش ادامه اش (!) رو بنویس که اون دو تا چکاره بودند، من همین جا در کمال متانت باید بگم که یکیشون مهندس بود اون یکی نمایشگاه مینی بوس داشت!!!! بعد به ریسک هم می گفت ریکس!!! بعد چون فهمیده بود من سرم از رو کامپیوتر بلند نمیشه،میگفت: من نیست که خیلی به کامپیوتر علاااقه دوشتم(شیرازی بخونید)،یه مدت شوهر خواهرم که دفتر ....داشت خیلی میرفتم شبا اونجا بازی(!!!!!) می کردم،بعد چشم هام ۲۵/. ضعیف شد! دیگه ترکش کردم!!!(طفل معصوم از تکنولوژی دور افتاده بود!!) بعد داشت توضییح میداد که من خیلی خود ساخته ام هم درس خوندم هم کار کردم،پرسیدم:شما رشته تون چی بوده شما؟؟ گفت: دیپلم فنی حرفه ای دارم در یه رشته ای در زمینه ی موتور اتومبیل!



فک کن...توضیحش رو دیدی چه علمی و دقیق بود! نیست من شعورش رو بیشتر از این نداشتم،به طور کلی گفت که من خیلی گیج نشم!!!



بعد افتخارش این بود که خواهرش انستیتو زیبایی داره و لک صورت رو خوب میکنه! برای هر یه جمله هم یا میگفت به قرآن قسم یا میگفت به ارواح خاک پدرم یا میگفت به مرگ خودم!!

فکر می کرد در بنگاه ایستاده احتمالا...



بعد که جواب رد شنید یه بار تا در خونه دنبالم اومد و شروع کرد به داد کشیدن و گریه کردن(می بینی چه روحیه ی نرمالی داشت؟؟) که چی فکر کردین؟؟ شما ها چشمتون دنبال مدرکه!! من پول دارم! من خیلی معروفم! (آپارتمان ما در یه نقطه ی شمالی شهره و اونا یه خونه در وسط های شهر،یه جای شلوع دارند که البته واقعا هیچ کدومش در شرایط نرمال مهم نیست! اینو از من قبول کنید! اگه کسی به اون نقطه از بلوغ فکری و شخصیتی رسیده باشه و از درون ارضا باشه،اینا کاملا بی اهمیته ! ولی در یه موردی مثل این نه!) من مثل شما نیستم که تو لونه ی زنبور(منظورش آپارتمان نشینی بود حتی اگه شمال شهر) زندگی کنم! من خودم خونه دارم!!(طبقه ی دوم خونه ی پدر مرحومش رو ساخته بود تو همون نقطه ی شلوغ وسط شهر!) آره! من از شما خوشم اومده چون خوشگلید قشنگ حرف میزنید خوش تیپید (معیار رو دارید؟؟ با اینا می خواد زندگی کنه!!!) شما باید(!!) با من حرف میزدید! نه این جوری من رو رد کنید!!!(من فقط بهش گفته بودم شخصیت شما برام محترمه-خوب دروغ گفته بودم ولی می خواستم دلش نشکنه- منتها من دارم از ایران میرم نمی خوام اینجا ازدواج کنم!!!) و خلاصه همین...



حالا دیدید من مدتی که نمی نوشتم چه زندگی هیجان انگیزی داشتم؟؟ خوب چیه؟؟ اونای دیگه(اون ۶ تا) درسته هر کدوم یه مدلی بودند(بعضا هم با نمک-ولی جان مادرتون باشه برا یه پست دیگه!!!) ولی دست کم به یه نرم ی رسیده بودند...



خیلی از بحث دور شدیم! میگن حرف حرف میاره...



خلاصه! حالا تو فکر کن مامان من چون دخترش تو ۳ هفته ۷ تا خواستگار داشت و مرتب میشمردشون یه وقت کم نشند(دروغ میگم!! مامان من شخصیت مغروری داره! منتها برای ازدواج من که تک دخترم و بچه ی اول کمی هیجان زده است!!! بچه های قدیمی اینجا الان کاملا گرفتن که من چی میگم!!!!) کلی جواب داشت که به بقیه بده،حالا فکر کن که تو این یکی دوهفته بیشتر از ۳۰ تا ...



درسته که خیلی هاش ممکن بود پوچ در بیاد درست عین دنیای واقعی! ولی خوب درصد موفقیت(!) رو هم خوب بالا می بره لامذهب!



خلاصه هی تعداد نفرات زیادتر میشد که دیگه زنگ زدم به دوستم! گفتم این جوریه چکار کنم؟؟

گفت خیلی خوبه! ولی یه چیزی هست! اینا تقریبا مشخصات توئه! گفتم من اکثر موارد رو ،یه جوری کلی و نرمال جواب دادم،فقط قد و وزن رو مال خودم نوشتم! که گفت خوب همون خیلی مهمه!!! تو این مردها رو نمی شناسی!!!

(آقایونی که این جا رو می خونند واقعا روم به دیوار!! اینا رو من نگفتم که ! دوستم با ۱۲ سال سابقه ی زندگی مشترک ِ نسبتا موفق گفت!!)



گفتم چکار کنم حالا؟؟ قرار شد فرداش زنگ بزنه که مشخصات خواهره رو بده!

فرداش که داشتیم حرف میزدیم،خواهره با خنده می گفت بنویس اگه «ببو گلابی»(!) یا مقداری هم عقب افتاده باشه بد نیست که نفهمه چه کلاه گشادی داره سرش میره!!

قد و وزن شیده هم شد ۱۵۰ قد،۸۴ وزن.

البته که بگم پدر شیده برای شیده بی سر و صدا یه آپارتمان شیک و نوساز دو خوابه برداشته و گفته چون شاید شیده نتونست ازدواج کنه،فردا سربار خواهر و برادرش نشه!

و دوستم مدام تاکید میکرد که بنویس عروس خونه داره...



و من هم در حالی که تعداد نفرات درخواست کننده در آی دی اول به خوبی به ۵۰ تا ۶۰ نفر میرسید،یه آی دی با مشخصات شیده باز کردم که فقط قد و وزن خودش رو زدم و باز باقی ماجرا رو معتدل پر کردم...



خلاصه بعد از اندکی،دو نفر خواستن که یکیشون فوق فلسفه داشت با ۱۹۰ قد!!!! که من به شرافتم قسم می خورم که پروفایل رو درست نخونده بود!! فکر کن ۴۰ سانتی متر با شیده اختلاف قد داشت!!! بلند تر از پایه ی یه میز ناهار خوری!!!!!!!!



و یکی دیگه هم همراه با درخواست، نامه داده بود که خوب کمی معقول تر از اولی بود و بیشتر به شیده می خورد!



به دوستم زنگ زدم گفتم این جوریه چکار کنم؟؟ اولش گفت مطمئنی اینا عقلشون سرجاش بوده؟؟ بعد خیلی سریع خودش رو جمع کرد و گفت نهاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااال(ای بگم چی بشه هرکی این جوری الف نهال رو میکشه که من مطمئنم الان یه چیزی می خواد!!) یه کاریش بکن! بذار با هم برن و بیان! بذار خواستگار بیاد تو خونه این جوری خیلی بهتره جلوی همه!!

بعدم در نهایت اعتماد به نفس گفت: البته من خیلیییییییییی اطرافمون دیدم که زن و مرد با هم اینقدر اختلاف قد دارند انگار اخیرا مرها این جوری بیشتر دوست دارند...

کاش وزن شیده رو هم میزدی ۸۰ چون داره رژیم میگیره شدید(گفتم که ۴-۵ بار لیپوساکشن کرده)

خلاصه دیدم که خواهره حسابی جدی گرفته و خوب حق داره! خواهرشه! دلش میسوزه!

گفتم ببین! باشه! من برات تا یه جایی میرسونم! یه جایی یعنی مثلا اگه خواستند همدیگه رو ببینند،من به شما اطلاع میدم و بقیه اش با شما!‌این اصلا درست نیست که من بدون اینکه طرف بفهمه با عقاید خودم باهاش حرف بزنم و بکشونمش و ...

نه! این کار رو نمی کنم! در حد جواب نامه و تاریخ ملاقات!



گفت باشه...

خلاصه در جواب اون مورد معقول(گفتم که بعد از کلی فقط ۲ نفر! حالا مقایسه کنید با آی دی اولی!! این جا میرسیم به حرف دوستم که می گفت چرا! قد خیلی مهمه! تو مردها رو نمشناسی!!) نوشتم اوکی! من منتظر سوالات یا درخواست شما هستم....



نشون به اون نشون که اگه مثلا دکتر جک شپارد ِ سریال لاست از من خواستگاری کرد،اونم از شیده خواستگاری کرد! کلا ول شد!

احتمالا برگشته بود درست پروفایل رو خونده بود از اول!



بعد هم دو نفر دیگه پیدا شدند که یکیشون یه مرد طلاق گرفته که یه بچه داره از یکی از شهرهای خراسانه و یکیشون هم من بعدا چک کردم عینا با همون جملات از اون یکی آی دی اولی هم خواستگاری کرده!! و احتمالا هم زمان از کلی دیگه! که برای این دومیه هم جواب نوشتم و منتظر جوابم....



آهان اینو نگفتم! برای آی دی اولی اونقدر تقاضا بود،که گاهی که ریفرش می کردم و میدیدم شخص جدیدی تقاضا نکرده کلا افسردگی می گرفتم! که چرا من تو ۵ دقیقه ی اخیر هیچ خواستگاری نداشتم واقعا؟؟

برای یکی دومورد هم تو آی دی اول جواب های خیلی تندی نوشتم و از انتظارات و سطح توقعشون ایراد گرفتم که بیچاره ها بعد از کلی توضیح و گاهی معذرت خواهی،انگار مصر تر میشدند!!



قسمت آخر(ای الهی من بگم چی بشم که خودمم مرض قسمت دار نوشتن دارم!!) تقریبا باید هر و هر بخندید از مدل آدم های اونجا،تقاضای آقایون،خصوصیت آدم های مختلف از شهرهای مختلف و در خواست هاشون و کلا دید و نظر مردهای امروزی نسبت به ازدواج...



منتظرم که اگه برای شیده هم خبری شد بنویسم.حالا که فعلا دارم نامه نگاری می کنم...

فعلا تو این چند هفته ۴ تا متقاضی داشته... خواهرش و مامانش هم شدیدا اون طرف درگیر و در تکاپو هستند...خودشم که یه ریز داره خیلی خیلی خیلی ببخشید ،من عادت به این مدل حرف زدن ندارم و لی به معنای واقعی کلمه ع ر میزنه و بهانه ی شوهر گرفته!







ببینید ساعت انتشار این پست چنده؟؟؟ با این حساب اصلا شما روتون میشه غلط های املایی و گرامری منو به روم بیارید واقعا؟؟؟











اضافه می شود که: ظاهرا خیلی ها گمان کردند من آی دی اولی رو برای خودم باز کردم!! عزیزانم! گفتم  که من چون اوایل به سایت اعتماد نداشتم و فقط خواستم بسنجم که کی به کیه،قد و وزن خودم رو زدم ولاغیر!

من تحت هیچ شرایطی از این طریق ازدواج نخواهم کرد! دلایلش رو شاید بعدا گفتم...



---مشغول پاسخ گویی به کامنت ها می باشیم...

نوشته شده در چهارشنبه 14 مرداد‌ماه سال 1388ساعت 03:46 ق.ظ توسط نهال نظرات (14)