یاهو-بلاگفا-یاهو-وبلاگ
if ( intCount==-1) strResult="آرشیو نظرات"; if ( intCount==0) strResult="نظر بدهید"; if ( intCount==1) strResult="یک نظر"; if ( intCount>1) strResult=intCount + " نظر" ; strUrl="http://commenting.blogfa.com/?blogid=" +strBlogId + "&postid=" + lngPostid + "&timezone=" + intTimeZone ; strResult ="" + strResult + " " ; document.write ( strResult ) ; } function OpenLD() { window.open('LinkDump.aspx','blogfa_ld','status=yes,scrollbars=yes,toolbar=no,menubar=no,location=no ,width=500px,height=500px'); return true; }
X
تبلیغات
نماشا
رایتل















خوشبختی

زندگی را با همه ی زیبایی اش در آغوش می کشم...

شوهر۱

شوهر۲


دوستم که بیشترین فشار در این رابطه روی اونه، و عملا هیچ کاری از دستش برنمیاد(دختر زرنگیه ولی به کی بگه بیا خواهر من رو بگیر؟!) مثل همیشه تحت فشار به من پناه آورد برای پیدا کردن مراکز همسر یابی!



از شانس بد شیده،همه ی این دفاتر در شیراز تعطیل شده بودند!!! تا این که یه روز که داشتم با ماشین از یه خیابون اتفاقی رد میشدم،روی دیوار یه شماره ی موبایل در این زمینه دیدم و ۳سوته برای دوستم مسیج کردم.



چند مدت بعد که من یه عمل جراحی کرده بودم و تو خونه بودم،شیده به من تلفن زد!

خلاصه هول هولکی یه کم حالم رو پرسید،یه کم ابراز عشق کرد و یه کم از عشق بر بار رفته اش گفت-(نزدیک کلاس زبان با یه پسر مغازه داری دوست میشه و باهم ارتباط برقرار می کنن و خانواده اش، هم از خوشحالی و هم از این که این یه کم بزرگ بشه و شایدم تیری شد تو تاریکی کاملا موافق بودند و پسره بعد از یه مدت پخت و پز مغزی طرف میره سر اصل مطلب(!!!) و خوب خواهره-دوست من که اصولا صحنه گردان اصلیه سریع وارد عمل میشه و نمی گذاره و اینا و طرفم احیانا پیش خودش گفته پس چی؟؟فکر کردین مرده شم؟؟؟ و یه تیپا و خلاص!! ولش می کنه و اینم یه چند ماهی مرثیه ی عاطفی و اینا ...مثلا یه شب نصف شب به من زنگ زد که بگه من شکست عاطفی(!!) داشتم! )- یعنی گفت ببخشید نهال جون که زودتر زنگ نزدم ها! من نه این که شکست عاطفی داشتم،اینه که اصلا از در خونه هم بیرون نرفتم!!! (خدا شاهده که حداقل هفته ای ۳ مرتبه سر خواهر و شوهر خواهر بی نواش پلاسه!!)

خلاصه عین همیشه که از وسط یه حرفی میپره به اونی که بالاخره می خواد بگه،این جوری گفت:



شیده: خوب حالا بهتری خدا رو شکر؟؟؟

من: آره مرسی ولی یه کم د...

و من هنوز کلمه ی درد رو هم کامل نگفته بودم که گفت:



آره! من دیگه تصمیم گرفتم ازدواج کنم! هی میان و میرن! ولی من گفتم که این موسسه ها مطمئن تره! آدم دیگه به همه(!) نمی تونه اعتماد کنه! حالا قربون دستت،این شماره ای که دادی به خواهرم چرا قطعه؟؟هرچی من و مامانم زنگ زدیم قطع بوده!

یه شماره ی دیگه هم پیدا کردیم مال تهران بوده مامانم زنگ زد هنوز جواب ندادن! اون موسسه هم که گفتی رفتیم جابه جا شده بودن! آدرس جدید هم نداشتن!تو روزنامه ها رو هم هر روز می گردیم! ولی نیست؟؟

من:شوهر؟؟؟

شیده: نهههه!! موسسه ی همسریابی!!



من: خوب شای....


هنوز شاید رو نگفته بودم که گفت:


نهال زودتر برام پیدا می کنی؟؟؟


این جا بود که دلم شدیدااااااااااااااااااااااااا براش سوخت:


آره عزیزم حتما! هرکاری از دستم بر بیاد برات می کنم



شیده: واااااای راست میگی؟؟؟ الهی قربونت برم خواهری!!!



من: شیده جون! ولی تو نباید چیزی رو به زور و این جوری بخوای! باید برای خودت هدف تعیین کنی! ببین چند تا کتاب بهت معرفی می کنم ،برو بخر و بخون! چند تا جمله هم بهت می گم که تکرار کن!



شیده: باشه حالا کتاب ها چند هست؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ (وضع مالیشون عاااالیه!)



من:...



شیده: بگذار برم خودکار بیارم جمله ها رو یادداشت کنم!



من:...



خوب ببخشید.حالا بگو:



من: خدای...



خدا میدونه که من هنوز خدایا رو هم نگفته بودم که بهم گفت پس نهال حتما پیدا می کنی؟؟؟




من: آره... عزیزم.حتما!!


شیده: خوب دستت درد نکنه! منتظرم ها! یادت نره ها! حتما بهم زنگ بزنی ها! زودها! دعات می کنم ها...خدافظ!!!!!!!



من: و نه جمله ای یادداشت شد و نه اسم کتابی!!و من در حالیکه شدیدا هم دلم براش سوخته بود،دست بکار شدم!




ادامه دارد...

.

.

.

.

.

.

.

چقدر خوشحالم از دوباره با هم بودنمون...حس خوبی دارم از این که هستید! کامنت ها تا بی نهایت شادم می کنه...

نوشته شده در دوشنبه 29 تیر‌ماه سال 1388ساعت 03:06 ق.ظ توسط نهال نظرات (20)