کلا بطالت از سر و روی زندگی ام فوران می کند...
تازه الان خیلی هم اوضاع گل و بلبلی است! وقتی به روند زندگی چند سال گذشته ام نگاه می کنم ، جدا دلم مرگ را به زندگی ترجیج میدهد..
درگیری های مزخرف توی خانه که حاصلشان این بود که من ساعت ها روی تختم دراز بکشم و گریه کنم و یا نهایتا کمی رویا ببافم...تازه آن زمان ها که مثل الان نبود که از در و دیوار هشدار بگیریم که هی! مراقب رویاهایت باش! اصلا این ها آینده ی تو هستند... نه! آن موقع ها،بدترین اتفاقی که ممکن بود،اوج رویاهای من بودند...مرگ،مریضی...
تازه یک چیز مزخرف درگوشی هم هست!! شرم آور است ولی،آن زمان ها،یکی از رویاهای من،این بود که در آینده عاشق مردی میشوم که تجربه ی یک زندگی ناموفق داشته و من تمام سعی ام را می کنم تا اورا به زندگی برگردانم!!!!!!!!!!!!اکثرا پای یک بچه هم وسط بود!!!
تازه الان دلیل این رویای مزخرف را می فهمم! حمایت عاطفی ای که من در اوج نیاز و نوجوانی نداشتم،در صورتی که خودم موجود عاطفی و حمایت گری بودم اما خوب به حمایت شدن هم نیاز داشتم زیاد.... و حالا می خواستم همه ی توانم را به جبران محبت ندیده ام،به کار بگیرم تا احتمالا روح تشنه ام ارضا شود...
بگذریم...
این سال های اخیر هم که به میمنت وجود ماشینم که در واقع خانه ی دوم من شده(من در خانه ی دومم احساس آرامشی بیشتری دارم !!!) ، تمام وقت من به طی کردن این سر و آن سر شهر می گذشت....
الان کمی وضع فرق کرده...مثل گذشته،با شدت و سرعت هر چه تمام تر، کتاب می خوانم...
همه کتاب های مدرن و پست مدرن روانشناسی و ماورالطبیعه و موفقیت...
تا بلکه بفهمم کجای کارم اشتباه بوده...تا بلکه بتوانم از جایی،از وقتی،از روزی جلوی این زندگی عجیب و غریب را بگیرم...
جلوی این همه اتفاق های حیرت انگیز و و دوست نداشتنی...
تصور کنید...من با این نوع زندگی خاص،درگیر چه جریانات خاص تری هم شدم...از آدم ربایی و بیماری بگیر تا تنهایی کشنده ای که دیگر امانم را بریده است...
در هر حال، فعلا سر من پر است از تحلیل های روانشناختی و ماورالطبیعه از زندگی ام و راهکارهایی که گاهی رمق اجرایشان را ندارم و گاهی هم با ترس و شک اجرایشان می کنم...
بخش دیگر وقتم هم این روزها صرف حرص خوردن و استرس برای از بین بردن مابقی اضافه ی وزنم می گذرد....
ای لعنت خدا بر کورتون که ...
میگفتم...کار دیگر این روزهای من شده نگاه کردن به ۱۰ کیلو کاهش وزنی که داشتم و برنامه ریزی های مختلف برای از بین بردن ۵ کیلوی باقیمانده...
(این جا نگفته بودم که ۱۰ کیلو کاهش وزن داشتم؟؟)
اصلا تو گویی همه ی دنیا چشم شدند و روی این ۵ کیلوگرم متمرکز!!!
ولی کلا در زندگی خیلی باختم...خیلی خیلی!! نه از نظر تحصیلی به جایی که باید رسیدم و نه از نظر شغلی و نه از نظر عاطفی ،نه مالی و نه...
آنقدر در دور اتلاف وقت ماندم که اکثر سال های جوانی ام را هزینه دادم...
باور کنید که من استعداد خوبی دارم...من می توانستم ...اگر حمایت عاطفی مناسبی پشت سرم بود...یا این که خودم پشتکار بیشتری داشتم....
واقعا نمی دانم...
دوستی می گفت آنقدر این سال ها توی خانه، تو و شغل و تحصیلاتت را زیر سوال برده اند که دیگر خودت هم قدر موقعیتی را که داری نمی دانی...
اشتباه هم نمی گوید...من در جایی معتبر،مسوولیت بخشی علمی را دارم...از همان سن کم...
اما،بس که در این سال ها سرکوفت پزشک ِ متخصص نبودنم را شنیده ام،به تمام هیکلم(!) شک دارم و به خودم به دیده ی تحقیر می نگرم...
در کل نگاه کمال طلبانه و ایده آلیستی ام را هم به زندگی و طلبکارانه ام را به خودم نمی توان منکر شد...
اینها را این جا نوشتم،که بگویم همه ی سعی و تلاش من این است که تمامی این گره های ذهنی را یکان یکان باز کنم و در نهایت بتوانم با ذهنی روشن و شفاف مابقی زندگی ام را بسازم...
آمدن غزل به زندگی ام نقطه ی عطف و آزمون بسیار بسیار محکمی بود...که من خودم،احساساتم،روشم،افکارم،شخصیتم،ذهنیتم...همه و همه را محک بزنم...احساس می کنم که سربلند شدم...مطمئن شدم که تمامی این حوادث و گذشته ، من را از تفاوتی که با اطرفیانم (اطرافیان خاصم)داشتم دور نکرده...و تاثیر منفی ِ ناهنجاری نداشته...
به هر حال خوشحالم...می گویند همین که به مشکل پی بردی،نصف راه را رفته ای...شکر که این شناخت و خودبینی دیرتر از این اتفاق نیفتاد...
شاید الان بلند شدن و حرکت کردن من برای رسیدن به جایگاه واقعی ام،چندان هم راحت نباشد،اما یقینا هرچه دیرتر=سخت تر....
در هر حال من امیدوارم....
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
سوالات پست قبل و مطالب اضافه تر را در وبلاگ سلامتی پاسخ خواهم داد... این وبلاگ تخصصی نیست و مخاطبین مذکر هم دارد که احتمالا در صورت اختصاص پست های بیشتری در آن خصوص،بارها و بارها ، عبارت : اه ...چه لوس!! را در دل تکرار می کردند....