آموزش زبان انگلیسی Extra آموزش زبان انگلیسی Extra
هم سریال ببینید، هم زبان یاد بگیرید!
روش جدید آموزش زبان انگلیسی با فیلم
روزگار شاهزاده GEM TV
سریال  روزگار شاهزاده نسخه کامل
تحویل 1 روزه تضمینی سفارشات تهران
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
چهارشنبه 21 بهمن ماه سال 1388

امروز یه دفعه ای دلم از این همه نگرانی ام در مورد خوم گرفت و بعد مدت ها هق هق گریه کردم... 

 

خوب بود ...یه کم از اون همه بار و فشار تخلیه شدم... 

 


 

خیلی جالبه...اگه به عنوان یه دختر،به یکی که ازت خواستگاری کرده جواب منفی بدی ،متهم میشی به این که تو خیلی مغروری و خیلی خودخواهی و ...اگه تو یه هفته سه نفر رو جواب کنی ،از طرف ۳ تاشون و ۳برابر متهم میشی به مغرور بودن و دل سنگ بودن و ... بمباران میشی تمام هفته... 

 فکر کنم هی تند و تند در راه رضای خدا و خلق  باید با همه ! ازدواج  کنی تا همه ازت راضی باشند...  

 

 

 

بی خیال...این نیز بگذرد... 

 

 


 

 

هر چی به روی خودم و طرف مقابل میارم(رییس سابق) ظاهرا اصلا و ابدا تو فاز پس دادن پول من نیست!!  

اصلا و ابدا! 

هی من میگم،هی اون از گسترش کارهاشون و این که چقدرررر حساسه موقعیت و من حتما باید باهاشون همکاری کنم حرف میزنه!! 

انگار یاسین تو گوشش می خونم!! 

تازه بهش میگم من از اون مرکز تحقیقات هم طلبکارم.تسویه حساب ۵سالم رو بهم ندادند...برم دنبالش؟؟ میگه نه ولش کن ارزش نداره!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! 

دیگه حالم بهم می خوره از پیگیریش! مناعت طبعم بهم اجازه نمیده بیشتر از این تلاش کنم و بهش بگم... 

 

و از طرفی هم نمی دونم چکار کنم... 

 


 

من واقعا به مسافرت عید نیاز دارم...خیلی خیلی زیاد.... 

نمی دونم باید چکار کنم...

خدایا...کائنات...نیروی برتر...هستین؟؟ 

 


 

دلم می خواد نقاشی بکشم...فرانسه بخونم...سنتور یاد بگیرم...برم کلاس رقص ...سالسا برقصم... روابطم رو گسترش بدم...برای خودم شادی ایجاد کنم...زیاد به خودم سخت نگیرم...

 


 

 رفقا... 

 

فردا مراقب خودتون و همدیگه باشید... 

دوشنبه 19 بهمن ماه سال 1388

صبح آقای رییس سابق زنگ زده و با عجله میگه سریع خودتون رو برسونید ...جا،مصاحبه ی مطبوعاتیه در مورد کار جدیدمون،سریع بیایید و بخش تحت نظارتتون رو خودتون توضیح بدید... 

فقط گفتم باشه! خودم رو می رسونم... 

 

یعد فک می کنی چه طوری خودمو رسوندم؟؟ نه واقعا چی فک می کنی؟؟ 

 . 

 

بهت میگم: 

خیلی سریع وهول هولکی............................................................................... لحاف رو کشیدم رو سرم و خوابیدم!! به همین راحتی! 

 

البته نه به همین راحتی! قبلش تو دلم یه چیزایی هم گفتم!! 

مثلا گفتم ای به جهنم که  مصاحبه ی مطبوعاتی دارید!!  

به بند کفشم اصلا!! 

که چی حالا؟؟ 

نیست پول اون ۷۵ ماه کار کردنم رو دادید،الانم پاشم ۲ساعت لاک بی زبون رو پاک کنم و کلی دنبال لباس اس لامی بگردم و بیام که یه جای دیگه رو هم براتون راه بندازم بعد شما حالشو ببرید و پول ها رو هی بریزید اسپانیا و دبی و سویس!  

 

من پول هام رو می خواااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام!! اه اه اه اه!! 

 


 

مامانه به باباهه میگه: 

...بریم برای نیما(برادرم) یه گوسفند قربونی کنیم زودتر!! 

بابا: چرا اونوقت؟؟ 

مامان: خوب مگه نمیبینی بچه ام چه خوب رانندگی میکنه اصلا هم تصادف نمی کنه!! تازه آنتن همه رو هم تو ساختمون این تنظیم می کنه! اشکال های کامپیوتر همه رو هم این رفع می کنه...بریم زودتر تا بچه ام رو چشم نزدند!! 

بابا: نهاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااال!!!!!! بیا ببین کارمون به کجا کشیده!! می خواد برای نیما قربونی کنه که پشت ماشین میشینه وماهواره تنظیم میکنه!!! 

من: 

 

 

 


 

 

نیمای ۱۹۳سانتی متری ۲۰ ساله صبح از در اتاقش میاد بیرون...  

 

مامان: 

 

الهههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههی من قربون اون قد و بالات(!!) برم مننننننننننننننننننننننننن جوجه! 

 

من: 

 

 


 

 

من می خوام عید برمممم چین!!!!!! یکی بیاد پول منو از اینا بگیرههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههه 

 


 

واقعا یه مسافرت درست و درمون برام لازمه!! می خوام برم خود سازی! در ضمن می خوام اگه بشه یه دوره طب سوزنی هم اونجا برم...یعنی از قبل هماهنگ می کنم...باییییید برم! خدایا! کائنات...نیروی برتر!! سریع لطفااااااااااااا 

 


دلم دوست های صمیمی می خواد...از اونا که میشند جزیی از زندگی ات.... 

 


دلم بغل می خواد...فارغ از نگاه ِ صرفا صکصی....دلم می خواد برم تو آغوش یکی که می دونم فقط مال منه گم شم...کسی که می دونم منو به خاطر خودم می خواد... 

یافت میشود آیا...؟؟! گشته اید شما؟؟   


 می خوام یه چیزی در مورد فال و فالگیری بگم...مرددم...بگم؟بگم؟؟بگم؟؟؟ تازه اسنادشم موجوده! به خدا !! 

 


 

 توروخدا دعا...انرژی مثبت... 

توضیح: 

 

برادر من سال سوم یه رشته ی مهندسی درس می خونه و بسیار بچه ی تیز و باهوش و بامزه ایه و تمام کارهای تکنیکی اعم از کامپیوتری و رسانه ای(!!!!!!!!!!)-منظورم از همونا بود که میدونید-رو تو  ۳سوت انجام میده... 

 

یه بار در موردش می نویسم... 

شایان ذکر است که ایشون  شدیدا  هم عزیز دل ننه شون  می باشند!

شنبه 17 بهمن ماه سال 1388

ببخشید دیر شد... 

 

غزل دچار چند تا مشکل با هم شده بود(عفونی+ویروسی) و یکی دو روزی هم بیمارستان موند  و بعد مرخص شد. 

طفلک بچه خیلی اذیت شد و خیلی خیلی تحلیل رفت... مخصوصا نسبت به آنژیوکت که سرم بهش وصل می کردن دچار فوبیا شده شدید... 

اما الان خوبه...جالب این جاست که دیدم عسلک ِ خاطره (وبلاگ لبریز) هم دچار همین مشکل شده...از۲ روز قبل به او آر اس واکنش بدی نشون نداد و  فعلا سنگین ترین غذایی که تونسته بخوره کته با ماست چکیده ست... 

 فعلا که خونه است و عین این گربه های لوس هی کش و قوس میره...!! و کشف کرده که خیلی خوشبخته چون بچه ی تخت کناری که آپان بیستش(!!) ترکیده(!!!!!!) بوده،مامان باباش خیلی قربون صدقه اش نمی رفتن ولی غزل هیییییییییییییی   همه قربون  صدقه اش می رفتن و بوسش می کردن!!! 

 

بعدم از حمید بیچاره،که مقاله هاش تو بهترین مجله های ریفرنس پزشکی چاپ میشه بدبخت،به عنوان تخت استفاده می کنه و می گه تو بخواب من بیام رو تو بخوابم که گرم و نرمی!!!!!!! 

اونم که این نگفته براش غش میره!!!!! 

اینم از اونور آنچنان حمیییییییییییییییییییییییییییییییییییییید ی میگه و قر و قمیش میاد که اون کم مونده خودشو از شدت احساس خوشبختی تیکه پاره کنه!!! 

حمیییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییید من آب می خوام تشنه ام!!! 

حمییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییید من شلبت به لیمو می خوام!!!! 

حمیییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییید بقیه کته و ماستم رو بیار بخورم!!!! 

اون روز زهره می گفت این بیشرف!!! خیلی بلده!!من که یه عمره دارم شوهر داری می کنم این جوری نتونستم رفتار کنم!  

کلا غزل دختر لوندیه!! ذاتش خیلی پر عشوه و ناز و اداست... 

 

مرسی از همه ی نگرانی هاتون خاله ها و عموهای مهربون.... 

 

 

 

 

 

این از غزل... 

 


 

 

خودم زیاد تعریفی ندارم...مشکل غزل شوک بدی بود و چیزای دیگه... 

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

به علت خود سانسوری شدید حذف شد.....

دوشنبه 12 بهمن ماه سال 1388

(هر کی نمی دونه غزل کیه،می تونه این جا رو بخونه... )

 

 

-غزل مریضه...به من نگفته بودند چون به قول خودشون می دونستن همون فاصله ی تا دیدنش حتما سکته می کنم. 

اسهال و استفراغ شدید که هنوز معلوم نیست ویروسیه یا مسمومیت. 

حمید و زهره هم یک هفته رفته بودند تهران وزارت بهداشت کارداشتند.اونا هم تازه فهمیدند و حمید که اصولا غزل لب باز می کنه اون ضعف میکنه،معلوم نیست چه طوری داره می کوبه میاد شیراز. 

 

هرچی پزشک دور و برم بوده زنگ زدم. هرکی هرکاری از دستش برمیومده انجام داده...یه ذره این طوری خیالم راحت شد چون تخصصی ترین و سفارشی ترین کارها براش انجام شده!! 

ببخشید ولی دقیقا با رابطه! بمیرم برا دل اون پدر و مادرهایی که بچه ی مریض دارند و تو این بیمارستان ها و درمانگاه ها غریب و سرگردونند... 

امروز یه پدر و مادر بلوچ و ساده و بیچاره با بچه ی بغل تو یکی از درمانگاه ها سرگردون بودند .وقتی از اتاق دکتر(که مستقیم با موبایلش تماس گرفته بودم و راه به راه رفته بودم تو) اومدم بیرون،بدون این که حتی به منشیه نگاه هم بکنم،دسته زنه رو گرفتم بردمش تو اتاق دکتر ،گفتم اینا از سیستان اومدن با بچه ی مریض نمیشه برن دوباره بیان...منشی هم با مریض نوبت داده شده ی بعدی،بعد از این که به زنه (بلوچه) یه چند تا : کجااااای کشدار گفت و من همچنان دست زنه رو کشیدم و بردم تو، در آستانه ی در بر و بر و هاج و واج منو نگاه می کرد ... 

 

بیچاره دکتر از همه جا بی خبر حرفی نداشت و صد بار هی گفت اوه ممنون خانم نهال چه کار خوبی کردید و ...اما منشی احمق شعور اینو نداشته مریضه سیستانی با بچه ی مریض نمی تونه بره چند هفته ی دیگه بیاد تازه برای معاینه!!! احمق!!! فقط هی تند و تند تسبیح می نداخت و نمی دونم چه کوفتی می خوند از رو کتاب!!! لابد زیارت عاشورا که هی لعنت و نفرین بفرسته به زمین و زمان  و این و اون!!! وگرنه چه طور یه آدم می تونه اینقدر سنگ باشه!! یه مریض اضافه تر با اون شرایط، پذیرشش هیچ مانعی نداره! اصلا مگه این می خواد معاینه کنه تشخیص بده!!! طفلک نگاه های مادره از ذهنم نمیره! یه دختر کم سن و سال اما شکسته ی بی زبون! پدره از اون بدتر! ساده و بی دست و پا و درمانده و پر از التماس!

 

واقعا سخته! 

 

 

 

غزل هم که امروز که هی اشک ها و سرگردونی های منو میدید،برا این که به زعم خودش جو رو عوض کنه،با همون چشم های بی حال و کلمات بریده و بی رمق میگه: 

 

اااا راستی مامی!! اون سرویس و ِرپاچه(!!) رو که دوست داشتی خریدی؟؟؟؟؟ 

منظورش ورساچه است....(تو مکالمه های من و دوستم شنیده بوده،نیم قرن پیش!!!!!!!) 

 

 

 

 

 

-معلومه الان دارم از ناراحتی و غصه منفجر میشم؟؟؟ اصلا نمی تونم ببینم یه خار به پاش بره! حاضرم هر کاری بکنم! هر کاری! فقط خوب شه! که باز بلند شه آتیش بسوزونه! کاش من به جاش مریض شده بودم! کاش! کاش می تونستم شب تا صبح بالای سرش بمونم! حتی یه قطره آب هم از گلوم پایین نمیره! دهنم خشک خشکه اما حتی نمی تونم برم تا تو آشپزخونه آب بخورم. 

هیچی برام ارزش نداره تا وقتی غزل خوب بشه!  

 

امروز وقتی داشت سرم می گرفت،پزشک عمومی اتفاقات،یه دور برا سرکشی اومد تو...غزل اولش تو بغل من بود و سرم گرفت و اینقدر ناز و نوازشش کردم و بوسیدمش و قصه گفتم که وسط هاش چند لحظه خوابش برد که البته زودی پاشد چون ج ی ش داشت... 

 

تو اون فاصله ای که خوابید گذاشتمش رو تخت و پتو رو انداختم روش و رفتم از اتاق بیرون و زار زدم! یعنی منفجر شدم! 

بعد دکتره (عمومیه) اومده جلو پرستارها(که همشون انصافا خوب بودند)میگه مامانش(!!!) داره پس میفته! یکی باید مامان غزل رو بغل کنه سرم بزنه!! پدرش کجاست؟ 

 

حوصله نداشتم توضیح بدم گفتم تهرانه داره میاد...  

بعد میگه(دوباره رو به پرستارها): این از اون مامان هاست که بچه عطسه کنه،این روح از بدنش خارج میشه...بابا بچه اسهال استفراغ گرفته! اولین بچه ی عالم بشریت نیست که این جوری شده که!! اینم مثل همه! ۲ روز دیگه هم باز خوب میشه هی از سرو کولتون بالا میره بعد التماسش میکنی که یه دقیقه بشینه!!  ای داد از مادرهای جوون و حساس که خیلی زود مامان شدند و هنوز ضد ضربه نیستند!!!! خانم اگه این مادرهای روستایی که ۱۰ تا بچه دارند می خواستند با هر اسهال استفراغ بچه شون این جوری پس بیفتند که اولی به دومی نمی کشید و دور از جون شما از بین میرفتند...البته آگاهی و علم به مسایل همیشه آدم ها رو حساس تر می کنه...(یعنی ولش می کردند تا صبح از منبر پایین نمی اومد و دیدگا های روانشناختی اش رو مثلا به من اما تو چشم و چار این دخترای دورو برش میکرد!)

اون قدیمی های وبلاگستان آرین رو یادشونه؟؟ بچه ی علی و کاملیا...علی پزشک بود...آرین اسهال و استفراغ گرفت و بعدش...  

همش اون جلو چشممه... 

حمید و زهره نیمه شب امشب میرسند حتما...گفته بودم هر دو پزشکند...کاش زودی بیان خیالم راحت شه...  

 

(همه ی پاش و به خصوص م ق ع د ش ،له و زخم شده و با هر بار بیرون روی از ته دل گریه می کنه و اشک میریزه!! تا بودم به خصوص مواقعی که بیرون روی نداشت،مرتب اکسید دو زنگ  و  آ-د و روغن ماهی زدم.خدا کنه الان دردش کم تر شده باشه)

 

دعا لطفا... 

 

(فکر کنم پست قبلی و پست اون یکی وبلاگ حدود ۵۰ تا کامنت داره.فردا همه رو جواب میدم.قبل از این که بفهمم چی شده همه رو پرسیدم از متخصص امر)

جمعه 9 بهمن ماه سال 1388

کلا بطالت از سر و روی زندگی ام فوران می کند... 

 

تازه الان خیلی هم اوضاع گل و بلبلی است! وقتی به روند زندگی چند سال گذشته ام نگاه می کنم ، جدا دلم مرگ را به زندگی ترجیج میدهد..  

 

درگیری های مزخرف توی خانه که حاصلشان این بود که من ساعت ها روی تختم دراز بکشم و گریه کنم و یا نهایتا کمی رویا ببافم...تازه آن زمان ها که مثل الان نبود که از در و دیوار هشدار بگیریم که هی! مراقب رویاهایت باش! اصلا این ها آینده ی تو هستند... نه! آن موقع ها،بدترین اتفاقی که ممکن بود،اوج رویاهای من بودند...مرگ،مریضی... 

 

تازه یک چیز مزخرف درگوشی هم هست!! شرم آور است ولی،آن زمان ها،یکی از رویاهای من،این بود که در آینده عاشق مردی میشوم که تجربه ی یک زندگی ناموفق داشته و من تمام سعی ام را می کنم تا اورا به زندگی برگردانم!!!!!!!!!!!!اکثرا پای یک بچه هم وسط بود!!!

  

تازه الان دلیل این رویای مزخرف را می فهمم! حمایت عاطفی ای که من در اوج نیاز و نوجوانی نداشتم،در صورتی که خودم موجود عاطفی و حمایت گری بودم اما خوب به حمایت شدن هم نیاز داشتم زیاد.... و حالا می خواستم همه ی توانم را به جبران محبت ندیده ام،به کار بگیرم تا احتمالا روح تشنه ام ارضا شود...

 

بگذریم... 

  

 این سال های اخیر هم که به میمنت وجود ماشینم که در واقع خانه ی دوم من شده(من در خانه ی دومم احساس آرامشی بیشتری دارم !!!) ، تمام وقت من به طی کردن این سر و آن سر شهر می گذشت.... 

 

الان کمی وضع فرق کرده...مثل گذشته،با شدت و سرعت هر چه تمام تر، کتاب می خوانم... 

همه کتاب های مدرن و پست مدرن روانشناسی و ماورالطبیعه و موفقیت... 

تا بلکه بفهمم کجای کارم اشتباه بوده...تا بلکه بتوانم از جایی،از وقتی،از روزی جلوی این زندگی عجیب و غریب را بگیرم... 

 

جلوی این همه اتفاق های حیرت انگیز و و دوست نداشتنی... 

 

تصور کنید...من با این نوع زندگی خاص،درگیر چه جریانات خاص تری هم شدم...از آدم ربایی و بیماری بگیر تا تنهایی کشنده ای که دیگر امانم را بریده است... 

 

 

در هر حال، فعلا سر من پر است از تحلیل های روانشناختی و ماورالطبیعه از زندگی ام و راهکارهایی که گاهی رمق اجرایشان را ندارم و گاهی هم با ترس و شک اجرایشان می کنم...  

 

بخش دیگر وقتم هم این روزها صرف حرص خوردن و استرس برای از بین بردن مابقی اضافه ی وزنم می گذرد.... 

 

ای لعنت خدا بر کورتون که ...  

 

 میگفتم...کار دیگر این روزهای من شده نگاه کردن به ۱۰ کیلو کاهش وزنی که داشتم و برنامه ریزی های مختلف برای از بین بردن ۵ کیلوی باقیمانده... 

 

(این جا نگفته بودم که ۱۰ کیلو کاهش وزن داشتم؟؟) 

 

اصلا تو گویی همه ی دنیا چشم شدند و روی این ۵ کیلوگرم متمرکز!!! 

 

 

 

ولی کلا در زندگی خیلی باختم...خیلی خیلی!! نه از نظر تحصیلی به جایی که باید رسیدم و نه از نظر شغلی و نه از نظر عاطفی ،نه مالی و نه... 

  

آنقدر در دور اتلاف وقت ماندم که اکثر سال های جوانی ام را هزینه دادم...  

باور کنید که من استعداد خوبی دارم...من می توانستم ...اگر حمایت عاطفی مناسبی پشت سرم بود...یا این که خودم پشتکار بیشتری داشتم.... 

 

 

واقعا نمی دانم... 

 

دوستی می گفت آنقدر این سال ها توی خانه، تو و شغل و تحصیلاتت را زیر سوال برده اند که دیگر خودت هم قدر موقعیتی را که داری نمی دانی...  

 

 

اشتباه هم نمی گوید...من در جایی معتبر،مسوولیت بخشی علمی را دارم...از همان سن کم... 

اما،بس که در این سال ها سرکوفت پزشک ِ متخصص نبودنم را شنیده ام،به تمام هیکلم(!) شک دارم و به خودم به دیده ی تحقیر می نگرم...  

در کل نگاه کمال طلبانه و ایده آلیستی ام را هم به زندگی و طلبکارانه ام را به خودم نمی توان منکر شد...

 

 

اینها را این جا نوشتم،که بگویم همه ی سعی و تلاش من این است که تمامی این گره های ذهنی را یکان یکان باز کنم و در نهایت بتوانم با ذهنی روشن و شفاف مابقی زندگی ام را بسازم... 

 

آمدن غزل به زندگی ام نقطه ی عطف و آزمون بسیار بسیار محکمی بود...که من خودم،احساساتم،روشم،افکارم،شخصیتم،ذهنیتم...همه و همه را محک بزنم...احساس می کنم که سربلند شدم...مطمئن شدم که تمامی این حوادث و گذشته ، من را از تفاوتی که با اطرفیانم (اطرافیان خاصم)داشتم دور نکرده...و تاثیر منفی ِ ناهنجاری نداشته... 

 

به هر حال خوشحالم...می گویند همین که به مشکل پی بردی،نصف راه را رفته ای...شکر که این شناخت و خودبینی دیرتر از این اتفاق نیفتاد... 

 

شاید الان بلند شدن و حرکت کردن من برای رسیدن به جایگاه واقعی ام،چندان هم راحت نباشد،اما یقینا هرچه دیرتر=سخت تر.... 

 

 

در هر حال من امیدوارم.... 

 

سوالات پست قبل و مطالب اضافه تر را در وبلاگ سلامتی پاسخ خواهم داد... این وبلاگ تخصصی نیست و مخاطبین مذکر هم دارد که احتمالا در صورت اختصاص پست های بیشتری در آن خصوص،بارها و بارها ، عبارت : اه ...چه لوس!! را در دل تکرار می کردند....

 

 

   1      2      3      4      5      6      7      8      9      10    >>